سينمای ما - مطلقاً راه ديگرى نيست؛ مطلقاً ( بخش اول گفت وگو با ايرج كريمى، سازنده و نويسنده باغ هاى كندلوس)
پنجشنبه 14 آذر 1387 - 2:10
اخبار:      • رضا کیانیان از بازیگری گفت؛ / فرمان اول: بازیگر باید خودش را بشناسد      • مدیر عامل موسسه توسعه فضاهای فرهنگی شهر تهران اعلام کرد؛ / 100 هزار نفر به این جا آمده‌اند اما هنوز فعالیت‌مان آزمایشی‌ است      • هیئت‌های انتخاب سه بخش جشنواره فیلم فجر کارشان را شروع کردند      • فهرست و مشخصات فیلم‌های سینمایی تعطیلات آخر هفته، / از جود لاو تا بن کینگزلی و کریس کریستوفرسون در آخر هفته سیما      • علاقه‌مندان سینما خوشحال باشند؛ / ماهنامه دنیای تصویر یک بار دیگر مجوز انتشار گرفت      








نظر سنجی

شما کدام سریال ماه مبارک رمضان را بیشتر پسندید؟




سينماي جهان
بالاخره اسکاری‌ها اکران می‌شوند
پدرخوانده هندی سوم هم با آمیتاب باچان ساخته می‌شود
امپایر 100 شخصیت برتر تاریخ سینما را برگزید/ تایلر دردن «باشگاه مشتزنی» بهترین است
«استرالیا» یادآور سینمای حماسی، باز لورمان یادآور دیوید لین
این کارها را بکنید و اسکار ببرید!
آمیتاب باچان زیر بالش پرش اسلحه گذاشت/سینماهای هند تعطیل شد
«بین‌الملل» تیکور جشنواره فیلم برلین را آغاز می‌کند + عکس‌ها و پوستر این فیلم
اسپانیا هرم طلایی جشنواره قاهره را تصاحب کرد
کارگردان اسکاری ایتالیا روح فوتبال را به تصویر کشید
الیا سلیمان جایزه پرنس كلاوس گرفت
وضعیت اکران كریسمس و رقابت تازه
عکس‌ها و پوسترهای فیلم تازه دیوید فینچر


آتش سبز


  (11 رأي)

کارگردان:
محمدرضا اصلانی
-------------------------------------
خواستگار محترم


  (4 رأي)

کارگردان:
داود موثقي
-------------------------------------
دلداده


  (8 رأي)

کارگردان:
قدرت الله صلح میرزایی
-------------------------------------
چار چنگولی


  (9 رأي)

کارگردان:
سعید سهیلی
-------------------------------------
محیا


  (121 رأي)

کارگردان:
اکبر خواجویی
-------------------------------------


پربیننده ترین اخبار هفته
 تحلیل اصغر فرهادی از سی سال سینمای پس از انقلاب؛ / اگر «دایره زنگی» با همان پایانی که من برایش نوشته بودم اکران می‌شد......
 گزارش «جهان» از دلایل توقیف «نسل جادویی»؛ / هدیه تهرانی نمی‌تواند آن سوی دیوار را ببیند. این معجزه است...
 حرف‌های محمدرضا گلزار درباره فعالیت‌های اخیرش در ورزش و روزنامه نگاری؛ / رئیس فدراسیون والیبال: این جا خانه اول گلزار است...
 هواداران هدیه تهرانی همچنان منتظرند و خبری نیست/خبرنگار «سینمای ما» پی‌گیری می‌کند؛ / اکران «شبانه» باز به تعویق افتاد...
 تازه‌ترین خبر؛ / حمید فرخ‌نژاد فردا مهمان برنامه دو قدم مانده به صبح است...
 به همراه گفتگوهایی با جواد نوروزبیگی، فرهاد اصلانی و مهراوه شریفی‌نیا؛ / گزارشی از پشت صحنه سریال «آشپزباشی» ساخته محمدرضا هنرمند...
 یادداشت نویسنده «سینمای ما» در حمایت از برنامه‌ای که زردش خواندند؛ / افشاگر...
 حرف های مسعود کیمیایی در روزنامه فرهنگ آشتی درباره فعالیت های سینمایی این روزهایش: / «به من و داریوش مهرجویی می‌گویند بیایید درباره تهران فیلم مستند بسازید و آن وقت طرح‌های سینمایی‌مان را بلاتکلیف نگه می‌دارند»...
 گزارشی کامل درباره شرایط امروز اکران «به رنگ ارغوان»؛...
 بخشی از گفتگوی مصطفی جلالی‌فخر با آیدین آغداشلو درباره سینمایی‌نویسان جوان و سینماگران هم‌نسل‌‌اش؛ / نه کیمیایی روشنفکر است، نه مهرجویی و نه کیارستمی...
 عکس‌های تنهایی؛ / نمایشگاه عکس رضا کیانیان ...
 بازتاب‌های حضور محمدرضا گلزار به عنوان مربی والیبال در روزنامه‌های ورزشی؛ / گلزار: کجایش عجیب است؟ ...
 فروتن، اسکندری، شاهرخ‌شاهی، ابر، عبدی، مصفا و... / 15 گفتگو با 15 بازیگر سینمای ایران / کجا بازی می‌کنید؟ پیشنهاد جدیدی دارید؟ ...
 حرف‌های مجیدی در برخورد با دانشجوهایی که عکس سروش در دست داشتند...



گزارش
 حرف‌های محمدرضا گلزار درباره فعالیت‌های اخیرش در ورزش و روزنامه نگاری؛ / رئیس فدراسیون والیبال: این جا خانه اول گلزار است...
 یادداشت‌های هفتگی امیر قادری -24؛ / همه‌اش ده سال هم نشد...
 تحلیل اصغر فرهادی از سی سال سینمای پس از انقلاب؛ / اگر «دایره زنگی» با همان پایانی که من برایش نوشته بودم اکران می‌شد......
 گزارش مفصل «فرهنگ آشتی» از دلایل لغو مجوز گروه «دارکوب»؛ / دارکوب‌ها به لانه بازمی‌گردند...
 به همراه گفتگوهایی با جواد نوروزبیگی، فرهاد اصلانی و مهراوه شریفی‌نیا؛ / گزارشی از پشت صحنه سریال «آشپزباشی» ساخته محمدرضا هنرمند...
 بخشی از گفتگوی مصطفی جلالی‌فخر با آیدین آغداشلو درباره سینمایی‌نویسان جوان و سینماگران هم‌نسل‌‌اش؛ / نه کیمیایی روشنفکر است، نه مهرجویی و نه کیارستمی...
 پرکارترین بازیگران زن و مرد جشنواره فیلم فجر بر اساس فیلم‌های که تاکنون تقاضای شرکت داشته‌اند ...
 گزارش تولید پروژه پرخرج «ملک سلیمان»؛ / همه چیز درباره جلوه‌های ویژه کامپیوتری این فیلم...
 مروری بر زندگی و آثار احمد آقالو/گفته‌های همکاران و دوستان‌اش درباره او؛ / آقالو: «باید جامعه‌مان را زیر ذره‌بین بگذاریم، کارمان نتیحه خواهد داد» ...

آرشيو...



مطلقاً راه ديگرى نيست؛ مطلقاً ( بخش اول گفت وگو با ايرج كريمى، سازنده و نويسنده باغ هاى كندلوس)
مطلقاً راه ديگرى نيست؛ مطلقاً ( بخش اول گفت وگو با ايرج كريمى، سازنده و نويسنده باغ هاى كندلوس)


ايرج كريمى از آنهايى است كه چه به عنوان فيلمساز او را بشناسى و بعد تازه نوشته هاى نظرى يا نقدهايش را بخوانى (كه البته در اين صورت، سينمادوست پرت و بدشانسى هستى كه قبلاً مطالبش را نخوانده اى) و چه اگر اول در جايگاه منتقدى با نگاهى كلى نگر و چارچوب شناسانه با او آشنا باشى و بعد از طريق فيلم يا مصاحبه اى، با شخصيت سينماگرش مواجه شوى، هيچ گونه دوگانگى يا تفاوت سطح به چشمت نمى آيد. همه مان مى دانيم كه هميشه اين طور نيست و باز بهتر مى دانيم كه اين كاركردن برمبناى علايق و دغدغه ها و در همان سطح و عمق و ظرافتى كه در نگاه منتقدانه ات جارى است، دردسرهايى دارد انبوه و چندجانبه و كريمى در «باغ هاى كندلوس» كه بعد از چندين فيلم بلند تلويزيونى و ويدئويى، سومين فيلم سينمايى اش و به چشم من كامل ترين آنهاست، از اكران ديرهنگام و جمع و جور تا مميزى در يكى دو صحنه كه اتفاقاً بار و بعد معنوى هم داشته اند، همه جورش را كشيده. اما به قول على (مسعود كرامتى) كه خود كريمى از نگاهى او را آدم اصلى فيلمش مى داند، «وقتى آدم يه چيزايى رو فهميد كه ديگه نمى تونه نفهمه ». دنيا همين است و مطلقاً جز سماجت و تلاش هاى چندباره و دردسرهاى چندين باره، مطلقاً راه ديگرى نيست؛ مطلقاً.

•مى خواهم بحث را از اين جا شروع كنم كه به نظرم شروع فيلم شما ممكن است تماشاگر را در درك روايت به اشتباه بيندازد. در اولين دقايق «باغ هاى كندلوس» اتفاقى مى افتد كه چه از فيلمنامه بيايد و چه از تدوين، به هر حال باعث يك نوع دوگانگى در برداشت تماشاگرها مى شود: وقتى اول تصادف شبانه را مى بينيم و بعد خراب شدن و خاموش شدن ماشين را روى آن تپه و در صبح، بعضى تماشاگران حس مى كنند اين صبح بعد از همان تصادف است و اواخر فيلم را كه مى بينند، اين فكر به وجود مى آيد كه همه فيلم و به خصوص مسير اتفاقات زمان حال در همان چند دقيقه دم مرگ در ذهن و خيال سه مرد يا مثلاً على (مسعود كرامتى) گذشته. بعضى ها هم اواخر فيلم و ديدن على در بيمارستان را متصل به تصادف صحنه اول مى دانند و بقيه فيلم را مربوط به قبل از تصادف. اين دو برداشت مختلف را در جشنواره فجر دو سال پيش، حتى بين منتقدان هم مى ديدم.
درست است، ولى من در اين قضيه هيچ جور به اشتباه افتادن نمى بينم. اصلاً اين را دوست داشتم كه تماشاگر در برداشتش آزاد باشد. چيزى كه كلاً به نظرم در سينما خيلى اهميت دارد و حتماً در اين گفت وگو چند بار بهش خواهيم رسيد، اين است كه هر چيزى در فيلم، اعم از يك شىء يا يك رويداد يا يك جريان روايتى، اول بايد واقعيت داشته باشد و در دل داستان جا بيفتد و بعد، اگر قرار است معنا و نماد و اينها در كار باشد، به برداشت هايى در تماشاگر منجر شود. طبيعتاً وقتى توى فيلم مى بينيم كه جاده آن قدر سوت و كور است (و ما كلى مصيبت داشتيم كه عبور ماشين سعيد (احسان امانى) را اين جورى بگيريم، چون آنجا دارد جاده سازى مى شود و همه اش پر از ماشين هاى سنگين است)، خود اين خلوتى جاده به هر حال نشان مى دهد كه اين سفر تا حدى ذهنى يا نمادين است. ولى در عين حال من مى خواستم وجه اول برجسته باشد، يعنى به عنوان يك امر واقعى هم در فيلم ديده بشود. درباره تصادف اول، چيزهايى هم اتفاق افتاد كه عناصر تكميل كننده اين جريان، الان در فيلم به تماشاگر و به من كمكى نمى كند. مثلاً آن مردى كه توى قهوه خانه روباز بين راه در حال قليان كشيدن مى بينيم و توجه على بهش جلب مى شود، راننده مينى بوس اول فيلم است و فيلمبردارى بايد طورى مى بود كه تماشاگر همان موقع تصادف، صورت او را تشخيص بدهد. ولى در اجرايى كه توى فيلم هست، عبور مينى بوس آن قدر تاريك گرفته شده كه در قهوه خانه، بيننده فقط يك آدم عادى را مى بيند و نمى شناسدش.
•اين حتماً بازى بين ذهنى بودن و واقعى بودن سفر را جذاب تر مى كرد.
بله، ولى اين از مهمترين اشكالات فيلمبردارى فيلم است.
•«باغ هاى كندلوس» هم مثل فيلم هاى قبلى تان، شيوه روايت خاصى دارد و بين گذشته و حال در نوسان است. خيلى جاها از عنصر «تداعى» براى گذر از حال به گذشته استفاده كرده ايد، ولى در همه جاى فيلم اين بهانه ورود به فلاش بك ها نيست.
خب دليلش اين است كه در كار ساختن فيلم يا نوشتن رمان يا كشيدن نقاشى، واقعاً نمى شود خيلى عمدى و رياضى با قضيه برخورد كرد. هميشه تلاشم اين است كه چه توى نحوه روايت، چه در توصيف هاى بصرى، چه در پرداخت يك ميزانسن يا يك اكشن يا حتى يك اتفاق، به سراغ بيان تازه اى بروم. چون فكر مى كنم حساسيت از كار افتاده تماشاگر را با نوگرايى مى شود بيدار كرد و بهش طراوت داد. خيلى چيزها در طول سال ها با فيلم هايى كه آدم مى بيند و كتاب هايى كه مى خواند، ملكه ذهن آدم مى شود و بخشى از وجود و تجربه هايش را شكل مى دهد. مثل تأثيراتى از كافكا يا كامو. موضوع تداعى هايى كه مى گويى، از همين چيزهاست. واقعاً خيلى عمدى بهش فكر نكردم، ولى به هر حال غير از معانى و احساس ها، آدم به يك سرى نكات فنى هم توجه مى كند. مثلاً فرض كن اولين بارى كه فلاش بك دارد اتفاق مى افتد، حس مى كردم كه اين انتقال از حال به گذشته بايد يك جورى خاص باشد. در عين حال دنبال يك نوع بيان شعرى هم مى گشتم. چون فيلم بايد همان اول كار قراردادهايش را با تماشاگر بگذارد. همين طور بخش متافيزيك قضيه كه مى خواستم از همين اوايل منتقل بشود. چون با اين كه ما توى فلاش بك ها سراغ دو آدم مى رويم كه مرده اند، اين مرگ را به خاطر شدت عشقى كه به هم داشته اند، بيرنگ حس مى كنيم.
•جورى كه انگار گاهى آنها زنده تر از آدم هاى زمان حال اند.
دقيقاً و همين بود كه فكر كردم همان اولش وقتى على (مسعود كرامتى) بالاى تپه اى مى ايستد و به دوستانش با اطمينان مى گويد كه قبر آبان (خزر معصومى) و كاوه (محمدرضا فروتن) اين جا نيست، توجهش به جهتى جلب شود و بعد ما كات بدهيم به آبان كه بيست سال پيش دارد از تپه اى ديگر پايين مى رود. اميدوارم اين اتفاق افتاده باشد كه اين جور به قول تو «تداعى»ها يك حس شاعرانه اى هم به تماشاگر بدهد.
•همه اين موارد از دل فيلمنامه مى آمد يا بعضى نقاط اتصال را هم در تدوين پيدا كرديد؟
نه، اين تداعى ها همه اش در فيلمنامه بود. چون نمى شد لحظه هاى حركت بين زمان ها را به شانس يا انتخاب هاى موقع تدوين بسپرم. ضمن اين كه من برداشت هاى كم تعدادى مى گيرم، ارزان كار مى كنم و مجبور بودم اين روش را در پيش بگيرم. پس طبيعتاً مصالح خيلى زيادى روى ميز مونتاژ ندارم و بايد جاى پيوند سكانس هايم مشخص باشد.
•در فيلم عملاً چهار نفر نريشن (گفتار روى تصوير) دارند: هم خود عشاق قديمى، هم سعيد و هم دريا (بهناز جعفرى). نريشن خود به خود آدم را به گوينده اش نزديك مى كند. مى خواستيد ما به اينها بيشتر از على نزديك شويم؟ چه طور شد كه على نريشن ندارد؟
على هم تك گويى زياد دارد، مثل آن چيزى كه راجع به پيكان مى گويد. فقط حرف هايش به شكل نريشن و صداى روى تصوير نمى آيد. اتفاقاً از جهتى مى شود او را آدم اصلى فيلم دانست. آخرش اوست كه غافل است و مجبور است بماند. در واقع حس ام اين بود كه زنده ماندن را مثل نوعى غفلت ببينيم. از طرفى مدت هاست به اين رسيده ام كه در روايت مدرن بر خلاف روايت كهن و كلاسيك، آدم ها بيشتر خودشان راوى خودشان هستند و خودآگاه و ناخودآگاه شان را از طريق خودشان مى شناسيم. در اين فيلم هم كه مى شود گفت درباره روشنفكرهاى طبقه متوسط جامعه است، به نظرم آدم ها مى توانستند خودشان را روايت كنند و به هرحال قابليت بيان حس هايشان را داشتند.
•ولى بيژن (اوژن سيروسى) اين بار كلامى را ندارد و فيلم كمتر به حس هاى او مى پردازد.
سكوت بيژن دو زمينه دارد كه يكى اش به فيلمنامه بر مى گردد و يكى از مرحله فيلمبردارى مى آيد. من خيلى از آدم هايى را كه سال ها در فرنگ زندگى كرده اند و به ايران بر مى گردند، ديده ام كه يك جور گنگى و گيجى در رفتارشان هست. رفتارى كه در ايران دارند با رفتارها و حواس جمعى و حرف زدن شان در محل اقامت شان در خارج از كشور، قابل مقايسه نيست. يك جور احساس غريبگى مى كنند و محتاط مى شوند و دير واكنش نشان مى دهند. يادم هست برادر خودم كه يك بار شاهد بودم در فرودگاه وين به اعتراض چمدانش را تقريباً روى سر مامور فرودگاه خالى كرد، وقتى به ايران آمده بود، توى بانك نمى دانست با متصدى چه طور برخورد كند. در واقع انگار نگران بود كه كوچكترين حرفش باعث شود طرف كارش را انجام ندهد! در فيلمنامه، با توجه به اين كه بيژن از فرنگ آمده و ضمناً عشقى قديمى به آبان داشته، مى خواستم اين كم گويى را داشته باشيم. اما در اجرا و با توجه به راحت نبودن بازيگر اين نقش در مقابل دوربين، هم ديالوگ هاى بيژن را كمى كم كردم و هم بعداً ناچار شديم او را دوبله كنيم و به اجبار، خودم به جايش حرف زدم. جالب اين جاست كه چند بازيگر حرفه اى سينماى ايران با وجود اين كه از فيلمنامه خوش شان آمده بود، به خاطر همين كم ديالوگ بودن و خوب به چشم نيامدن، نقش بيژن را نپذيرفتند.
•يعنى او را قبل از مشكل بيان بازيگر هم همين قدر كم حرف مى ديديد؟
بله واقعاً. بازيگرى كه در نهايت اين نقش را به عهده گرفت، اوژن سيروسى، از دوستان من است. كار سفال مى كند و من يك جورى اميد داشتم خاطره همكارى موفق مان با شاهرخ فروتنيان در از كنار هم مى گذريم با اوژن تكرار شود. او هم نقاش است و دوستم بود و نتيجه كارش احتياج به تاييد من ندارد. ولى با آن كه اوژن صداى بسيار خوبى دارد، در نوع بيان و اصلاً شكل حضورش جلوى دوربين، راحت نبود و بيژن را باز كم گوتر كردم.
•فيلم دو كاراكتر دارد كه هم مى شود عينى و واقعى تلقى شان كرد و هم ذهنى يا آن جهانى: يكى كسى كه در تيتراژ «پستچى» معرفى مى شود (رضا ناجى) و يك جور قاصد مرگ هم به نظر مى رسد؛ و ديگرى هم آن «سيد» ساده دل روستايى (سيدابراهيم عمادى) كه مثل يك سفير بهشتى، براى همه شير و عسل مى آورد. هر دو نشانه هاى خيلى ناتوراليستى مثل لهجه و تعلقات بومى دارند. هر وقت هم به جنبه فرامادى شان اشاره اى مى شود، كمى كميك است؛ مثل دعوت پستچى از آدم ها براى مردن. تماشاگر ترديد جذابى پيدا مى كند براى اين كه آنها را واقعى بداند يا غيرعينى. ولى اين برايش سردرگمى ايجاد نمى كند؛ خودتان فكر مى كنيد چرا؟
راستش من در اين قضيه، دوگانگى اى نمى بينم كه احياناً بخواهد گيج كننده باشد. ما در ايران عادت كرده ايم كه اگر قرار است نماد يا نشانه اى در كار باشد، از همان ابتدا پرچم دستش بگيرد و داد بزند كه من نمادم. اين نوع برخورد نه در سينماى اروپا و نه آمريكا، سابقه طولانى نداشته و افراط و ادايى است كه اينجا بهش عادت داريم. باز بايد روى همان نكته تاكيد كنم كه هر چه در فيلم به كار مى بريم، اول بايد منطق رئاليستى خودش را داشته باشد. هر شخصيت نمادين هم اول بايد يك آدم واقعى باشد. چه در مورد پستچى و چه سيد، همين طور فكر كردم و اگر مى بينى توى تيتراژ مثلاً آورده ام «پستچى»، به همين دليل بود كه نمى خواستم اين شخصيت پرچم به دستش بگيرد و نمايندگى مرگ را به رخ بكشد. در وهله اول، اين يك پستچى است كه منتقل شده و آمده در شمال كار مى كند. بعد هم خب آدم خيرخواهى است و وقتى مى بيند ماشينى خراب است، بكسل مى كند. خودش هم مى گويد اين كار را در راه خدا انجام مى دهد. شوخ طبع هم هست و اين هم به نظرم واقعيت وجودى اش را مخدوش نمى كند. خيلى هم نشان نمى دهيم كه همه اش در حال بكسل كردن باشد تا احياناً بخواهيم اين را به كشاندن آدم ها به طرف مرگ تعبير كنيم. حتى جايى كيسه نامه هايش را مى بينيم و مواجه مى شود با قبرى كه حس مى كند تازه كنده شده و چون به طور طبيعى در منطقه اى روستايى، پستچى اهالى را و اسم ها را مى شناسد، مى بيند كه اسم مرده آشناست و نامه اش را پاره مى كند. اين هم كميك است و هم به شغلش عينيت مى دهد. ريتم زندگى در چنين جايى هم مثل تهران، تند نيست و لزومى هم ندارد كه عجله در كار باشد. او مى تواند نامه اى را كه مثلاً صبح بايد برساند، بعد از بكسل كردن ببرد.
•شوخى هايى كه حول محور او شكل مى گيرد هم به هر دو وجه «واقعى» و «پيك مرگ» بر مى گردد؟
اين طور تصور مى كنم. او هم يك آذرى با حرف ها و نقل هاى بامزه است و هم در آن وجه نمادين، شوخ طبعى دارد. بگذار در اين خصوص، چيزى برايت تعريف كنم. در جشنواره فجر سال ۸۳ كه براى كاتالوگ رسمى شان از كارگردان ها تك جمله اى مى خواستند، من اين را نوشته بودم : «آن گاه كه عشق و آرمانى ندارى، مرگ چون مضحكه اى بر تو ظاهر مى شود». اين را حذف كردند و من مطمئن هستم كه هيچ كنايه سياسى يا غيره اى در اين جمله وجود ندارد كه بخواهد باعث شبهه بشود. اما از آن جايى كه همه جا دوستان و آشنايان خيلى دلسوزى دارم، لابد فكر كردند ممكن است به نفع فيلم تمام شود و حذفش كردند. در واقع اين خود مرگ نيست كه مضحك شده، بلكه بر اثر غفلتى كه ما و در فيلم، كاراكتر على نسبت به مرگ دارد و داريم، مضحكه مى سازد.
•يعنى حتى هولناك هم نيست.
نه، فقط مضحك به چشم مى آيد و اين را على بايد بفهمد. او زنده مانده و نهايتاً يك جورى آرزوى بازگشت به كندلوس را دارد. در حالى كه قبلش هى دوست دارد برگردد تهران و خيلى نگران مسائل اقتصادى و businessاش است. چون مسير زندگى اش هم عوض شده و با بقيه فرق دارد.
•من اصلاً گاهى حس مى كنم كه وقتى پستچى اصرار دارد على را كنار خودش بنشاند و بعد هم على زخمى و زنده مى ماند و خودش التماس مى كند كه سعيد و بيژن (اوژن سيروسى) او را با خودشان ببرند، روشن است كه آمادگى يا شايستگى مرگ را ندارد.


حتى آوازى كه پستچى به آذرى مى خواند، معناى مشخصى دارد و با آن كه عاشقانه است، از مرگ و رحم كردن موقع جان گرفتن مى گويد. منتها على آن جا مى خواهد بخوابد و متوجه نيست كه يك خواب ابدى هم در راه است. مسعود كرامتى براى اين نقش جزء اولين گزينه ها بود، ولى آن موقع قرار بود ساخت سريالى را شروع كند. ما در جريان كار پيش توليد بوديم كه او از ساختن آن سريال منصرف شد و فوراً به سراغش رفتيم. من با او دوستى هم دارم و به نحوى تمايل قديمى و ناگفته اى بين مان بود كه با هم كار كنيم. مسعود وقتى فيلمنامه را خواند، پيشنهاد كرد كه بياييم و اين رگه ها را كه همان وقت هم در كاراكتر على بود، پررنگ تر كنيم و تبديلش كنيم به حكايتى از آدم هاى آرمان باخته نسل مان. كسانى كه در جوانى آرمان هاى بزرگى در سر مى پروراندند و بعد درگير روزمرگى و اقتصاد و اينها شدند. پيشنهاد خوبى بود و در حالى كه اولش قرار بود على هم در فيلم نقاش باشد، من آن را تبديل به سابقه تئاترى كردم و نگران بودم كه تشابه بين خود مسعود و اين شخصيت زياد شود و مسائلى را به وجود بياورد. ولى ديدم كه مسعود از اين هم ناراحت نبود و بايد بگويم كه جسورانه و بدون نگرانى از اين شباهت، در فيلم بازى كرد. در مورد على هم اين كه وجه واقعى شخصيتش پرداخت شود و بعد به وجه نمادين برسيم، برايم اهميت داشت و براى همين مى بينيم كه آن حرف ها را درباره پيكان يا مسائل اجتماعى ديگر مى زند.
•اما در مورد سيد، تفاوتى هست و آن اين كه آبان به وجه فرامادى اش اشاره مى كند و مى گويد تو فرشته اى.
خب، زمينه اى شكل مى گيرد تا آبان اين را بگويد. ما اين را حتى در باورهاى پيش از اسلام مان هم داريم و اين در محاوره ايرانى، خيلى جمله تمثيلى اى نيست كه به يك باغ سرسبز بگوييم بهشت يا اين كه مثل بهشت مى ماند. از اين زاويه، حرف آبان رئال هم هست. در مورد سيد كمى نگران بودم كه اگر اين اشاره نبود، بيننده اصلاً متوجه اين وجه نشود و در پنهانكارى نماد، از آن طرف بام بيفتيم. روستايى واقعى تمام عيارى است و با آن بادگلويش و حرف هايش درباره ده و تلويزيون و خودش، ممكن بود اصلاً حس نشود كه او مى تواند نماينده اى از بهشت هم باشد.
•اين را قبول داريد كه فيلم در برابر دو مقوله «عشق» و «ازدواج»، رويكرهاى متفاوتى دارد و همان قدر كه با گير و گرفت هاى سعيد و على با همسران شان، بدبينانه مواجه مى شود، از عشق تصويرى آرمانى مى سازد و حتى با نشان دادن ادامه خيالى زندگى عاشقانه كاوه و آبان در قالب آن زوج ميانسال يعنى بهروز (شاهرخ فروتنيان) و آذر (فريبا كامران)، دارد آن را تا زمان حال امتداد مى دهد؟
بله، ديد فيلم به اينها دو جور مختلف است. اما درباره عشق كاوه و آبان، من اعتقاد ندارم كه نكته خيلى استثنايى و عجيبى در اين عشق هست. آنها چون در اوج عشق از دنيا رفتند، عشق شان در بهشت جوانى، ابدى شد و در شخصيت هاى بهروز و آذر هم انگار داريم دنباله آن عشق را در بهشت مى بينيم. كلاً با اغراق هاى مربوط به عشق دو آدم به هم، ميانه اى ندارم و فيلم هم از اين جهت مثل خودم است. مگر مثلاً عشق رومئو و ژوليت به هم در عينيات چه جنبه استثنايى اى مى توانست داشته باشد؟ مثلاً رومئو به جاى شاخه اى گل، به ژوليت يك درخت تبريزى مى داد؟! اينها اغراق هاى نامطبوعى است كه به واسطه شان فقط مى خواهيم «شدت» عشق دو نفر را منتقل كنيم. هر عشقى مثل كاوه و آبان در اوج، ابدى شود، همين قدر عميق و اصيل به نظر مى رسد. در سمت ديگر ماجرا، به نظرم اصل و بنيان فيلم آن سه مرد هستند كه در زندگى شان عشقى ندارند و با سرگشتگى دنبال يادآورى عشق آبان و كاوه مى گردند.
•اما همين آدم ها هم در برخورد با عشق كاوه و آبان، واكنش هاى متناقضى دارند. گاهى سعيد با زيبايى عشق آنها عناد دارد و على از اصالت عشق شان مى گويد؛ گاهى هم جايشان عوض مى شود.
مثال نمى زنى؟
•مثلاً سعيد از قول كاوه مى گويد كه مردم آنجا با طبيعت رفيق بوده اند و على جدى نمى گيرد. در عوض على مى پرسد كه چه چيز عشق آنها استثنايى بوده و سعيد مى گويد چيز خارق العاده اى در عشق آن دو نبوده. اين كه رفتن شان به دل طبيعت افجه، خيلى رمانتيك بوده را على مى گويد و سعيد با او مخالفت مى كند، در حالى كه سعيد مى گويد كاوه بابت دزديده شدن دوچرخه اش خدا را شكر مى كرده و على مى گويد اينها همه اش شعار است. گاهى اين يكى نسبت به رمانتيسيسم مثبت است و گاهى آن يكى.
بحثت درست است و راستش اين طورى بهش فكر نكرده بودم. چون خيلى با منطق رياضى و سنجيدگى بيش از حد كار نمى كنم، اين پيش آمده و اگر هم متوجهش مى شدم، جلويش را نمى گرفتم. شايد بشود حمل بر اين كرد كه در مورد آدم هاى سرگشته، حكم و نظر قطعى وجود ندارد؛ حتى در خودشان. به هر حال شخصيت آنها طورى است كه دچار تناقض اند. اگر هر كدام شان به طور قطعى به كاوه در مورد آن نوع زندگى حق مى داد، خب خودش هم مى بايست همان مسير را در پيش مى گرفت. آنها با حرف زدن درباره كاوه دارند به كارهاى نكرده خودشان با صداى بلند فكر مى كنند. نمى خواهم توجيه كنم و فقط مى گويم به نظرم دليل اين رفتار متناقض على و سعيد اين بوده. اين تناقض ها در خود ما هم هست و از همين نوع مسائل تا مثلاً مهاجرت يا ماندن و هزار چيز ديگر، يك روز اين طرف قضيه را مى گيريم و روز ديگر نظر معكوسى پيدا مى كنيم.
•شكل بهترش اين مى شد كه على و سعيد اين تناقض گويى طرف مقابل را ياد خودش مى آوردند. يعنى مثلاً آن يكى مچ اين يكى را مى گرفت و مى گفت تو كه خودت عكس اين را گفتى. با اين كار، تناقض هاى درونى همديگر را رو مى كردند.
آن طورى واقعى تر مى شد. اين را قبول دارم.


منبع خبر : امير پوريا - شرق
چهارشنبه,3 خرداد 1385 - 10:10:58

اين مطلب را براي يک دوست بفرستيد صفحه مناسب براي چاپگر
آرشيو

نظرات

اضافه کردن نظر جدید
:             
:        
:  




module-htmlpages-display-pid-97.html



             

استفاده از مطالب و عكس هاي سايت سينماي ما فقط با ذكر منبع مجاز است | عكس هاي سایت سینمای ما داراي كد اختصاصي ديجيتالي است

كليه حقوق و امتيازات اين سايت متعلق به گروه مطبوعاتي سينماي ما و شركت پويشگران اطلاع رساني تهران ما  است.

مجموعه سايت هاي ما : سينماي ما ، موسيقي ما، تئاترما ، دانش ما، خانواده ما ، تهران ما ، مشهد ما

 سينماي ما : صفحه اصلي :: اخبار :: سينماي جهان :: نقد فيلم :: جشنواره فيلم فجر :: گالري عكس :: سينما در سايت هاي ديگر :: موسسه هاي سينمايي :: تبليغات :: ارتباط با ما
Powered by Tehranema Co. | Copyright 2005-2008, cinemaema.com
Page created in 0.547670841217 seconds.