مینا
سلامی مستدام ... خدمت شما و آقای مقدم! ... داستان کافه ستاره به زعم من داستان عشقهای گم شده ای است که قرنها پیش در گوشه ای خاموش شدند و ما امروز در آسمان دلگیر و کوچه پس کوچه های های تنگ و پشت بامهای نه چندان بلند و یا زیر بارانهای بیدریغ، دل به آنها میسپاریم. قصه محاکات چشمهای منتظر ... خسته ... غمزده ... که با فریاد نگاه شان هرچند گاهی نحیف ... یا گاهی درخشان و نجیب یا حتی گاهی بی پرده ! با ما گفتگو میکنند، اما آنقدر آنها را ندیدیم که یا پیر شدند یا گریختند یا از شدت ضعف حتی مردند! حکایت سرابهای گم شده در جزیره ای دور که حتی دلمان میخواست امامزاده های دوست داشتنی ذهنمان را به آنجا ببریم تا طوافهای هر روزه مان فراموش نشود ... امامزاده هایی که در هجرتهایمان نیز ضریح دلخوشی اند و دخیل آرزوهایمان را بر آنها گره میزنیم... عشقهای تطهیر شده، معصوم و حتما ماندنی... آنقدر ماندنی که بقعه ای بر آنها میسازیم و هر روز به دیدن آیینه های صاف و بی غششان دلخوشیم... داستان کافه ی سر گذر، نوستالژی آهنگهای جوانی و بی شیله پیله گیهای ما در استکانهای خوشرنگ و گرم چای دم کشیده و قند پهلو که به جانمان مینوشانیم و آواز نگاه های بی رنگ و بویمان را چاشنی لبخندی از سر دلخوشی این و آن میکنیم! ... در پنجره های روبه رو به دنبال رویی باز میگردیم و دستهایی که ساعتهای دیداری دوباره را زنگ میزنند... عشق در این فیلم فقط در آیینه ها تمرین میشوند ... و آیینه های دل ما هیچگاه دروغ نمیگویند... اپیزودهای زندگی با هم رابطه های عاشقانه دارند! ...خاطره های خوب همیشه تکرار شدنی اند ... سکانسهای روزمرگی را از زاویه های چشم دیگران هم میتوان دید ... اما فقط در پشت بامهای خالی احساس با آغوش باز دیشهای جستجوگر به دنبال آرزوهای دور و دراز رفتن کافی نیست و عشق را در همین نزدیکی در پشت در! میتوان پیدا کرد ... !! اگر توانستید این نقد شاعرانه ی من را به نظر آقای مقدم برسانید!
|