سينمای ما - اغراق، بي اغراق ( گفت و گو با سامان مقدم )
دوشنبه 22 مهر 1387 - 15:17

اخبار:      • منيژه حكمت با اشاره به برگزاري جشنواره فيلم رشد گفت: / سه زن هم پيام آموزشي دارد      • یادداشت امیر قادری درباره ابراهیم حاتمی‌کیا و «دعوت» اش؛ / ‏«دعوت» ایستگاه ما نیست، بگذارید حاتمی‌کیا کارش را بکند      • سایت تابناک نتایج نظرسنجی‌اش را اعلام کرد؛ / روز حسرت اول و بزنگاه دوم      • یادداشت اختصاصی سایت «سینمای ما» برای « کنعان»؛ / نامه‌ای به مانی حقیقی: از زمستان تا حالا      • یادداشت نویسنده سایت «سینمای ما» بر فیلم آواز گنجشک‌ها؛ / تاثیر گذاشتن و به چشم نیامدن      









نظر سنجی

شما کدام سریال ماه مبارک رمضان را بیشتر پسندید؟




سينماي جهان
آمیتاب باچان خوب می‌شود
رهبران اتحادیه از اعتصاب می‌ترسند
ششلول جیمز باند دزدیده شد
رایان گازلینگ در یک داستان کمیک
جاوید مزارع توت‌فرنگی * (یادداشت جواد رهبر بر فیلم «سرتاسر جهان»
جیمز باند جدید نیاز به جراحی پلاستیک دارد + چند تا از عکس‌های فیلم
استودیوها می‌توانند فیلم‌های‌شان را در اسکار تبلیغ کنند
باز هم اولیور استون از بوش گفت + عکس‌های فیلم
ابوظبی، فرش قرمزش را پهن کرد
میخالکف و کایگه جایزه کوروساوا را می‌گیرند
فهرست اولیه نامزدهای اسکار بخش مستند کوتاه اعلام شد
تهیه‌کننده اسکاری از فیلم تازه کیت وینسلت کنار کشید


دعوت


  (264 رأي)

کارگردان:
ابراهیم حاتمی کیا
-------------------------------------
آواز گنجشک ها


  (102 رأي)

کارگردان:
مجید مجیدی
-------------------------------------
کنعان


  (201 رأي)

کارگردان:
مانی حقیقی
-------------------------------------
نسکافه داغ داغ


  (44 رأي)

کارگردان:
علی قوی تن
-------------------------------------
سه زن


  (103 رأي)

کارگردان:
منیژه حکمت
-------------------------------------


پربیننده ترین اخبار هفته
 پس از برگزاری مراسم فرش قرمز «مجموعه دروغ‌ها» صورت گرفت / گزارش خبرگزاری ایلنا از تمام جنجال‌های اطراف گل‌شیفته فراهانی و واکنش اخیر دو روزنامه به اتفاق اخیر...
 در واکنش به سوء استفاده‌های موجود در فضای اینترنت؛ / محمدرضا گلزار به مراجع قانونی شکایت می‌کند...
 گفتگویی با مهناز افشار بازیگر فیلم «دعوت»؛ / مادرم بعد تماشای فیلم گفت خوب بازی کردی؛ ولی تا آخر فیلم نبودی!...
 وقتی جواد خیابانی از اینگمار برگمان مثال می‌آورد؛ / پاسخ جواد خیابانی به نقد اخیر امیر قادری/شما نماینده نسل‌تان نیستید آقای قادری...
 'گزارش پشت صحنه اخراجی‌های 2؛ / جواد رضویان زیادی شلوغ می‌کند!...
 پرفروش‌ترین، کم‌فروش‌ترین، پرخبرترین، کم... / «ترین»‌های سینمای ایران در تابستان 1387...
 یادداشت حسین معززی‌نیا درباره گزارش‌های جواد خیابانی و سریال‌های ماه رمضان؛ / روز حسرت...
 یادداشت نویسنده سایت «سینمای ما» درباره مقاله قادری و جوابیه خیابانی و «دعوت» حاتمی‌کیا؛ / فعلا فقط حاشیه‌ها...
 رادان؛ تهیه کنندگی و بازیگری همزمان؛ / فیلم تازه بهرام رادان پس از «تردید»...
 دو واکنش دیگر به مقاله امیر قادری درباره خیابانی و جوابیه او؛ / روزنامه هدف (در دفاع از خیابانی): چرا حالا از قطبی دفاع نمی‌کنید؟ وبلاگ سنگواره (همسو با انتقادها): دیگر تحمل نداریم...
 تازه‌ترین گزارش از فروش فیلم‌های اکران؛ / «دعوت» در سه روز صد میلیون را رد کرد...
 مرور کارنامه محمدرضا فروتن به بهانه حضور متفاوت او در فیلم «دعوت»؛ / رمانتیک خشن...
 نگاه نویسنده «سینمای ما» به مجموعه هاي تلويزيوني در ماه رمضان / لطفا هنگام خرج بودجه دقت کنید...
 تردید روزنامه اعتماد نسبت به آمارهای اخیر سیما؛ / بالاخره کدام سریال محبوب‌تر بود؟...



گزارش
 یادداشت امیر قادری درباره ابراهیم حاتمی‌کیا و «دعوت» اش؛ / ‏«دعوت» ایستگاه ما نیست، بگذارید حاتمی‌کیا کارش را بکند ...
 یادداشت نویسنده سایت «سینمای ما» درباره مقاله قادری و جوابیه خیابانی و «دعوت» حاتمی‌کیا؛ / فعلا فقط حاشیه‌ها...
 میزگردی با سازندگان مجموعه «مثل هیچ کس»؛ / «اتفاقا خیلی هم خوب بود»!...
 گزارش جلسه نقد و بررسی «آقای کیمیایی»؛ / امیر قادری: کیمیایی شان‌اش بالاتر از این است که بخواهد فقط یک روشنفکر باشد...
 گفتگویی با مهناز افشار بازیگر فیلم «دعوت»؛ / مادرم بعد تماشای فیلم گفت خوب بازی کردی؛ ولی تا آخر فیلم نبودی!...
 تازه‌ترین گفتگوی استاد به همین بهانه در سایت «سینمای ما»؛ / یک فیلمساز اسکاتلندی: انتظامی، شون کانری سینمای ایران است ...
 یادداشت امیر قادری درباره جواد خیابانی که بازی دربی این هفته را گزارش کرد؛ / این اسم‌اش آدم فروشی نیست آقای ضرغامی ...
 گفتگوی محمدرضا گلزار با هادی ساعی؛ / رفته بودم برای طلا......
 گزارش اكران هفته دوم مهر 1387 / «همیشه پای یک زن در میان است» به يك ميليارد رسيد؛ «دعوت» و «نسکافه داغ داغ» خوب شروع كردند...

آرشيو...



اغراق، بي اغراق ( گفت و گو با سامان مقدم )
اغراق، بي اغراق ( گفت و گو با سامان مقدم )


كمتر كارگرداني در سينماي ايران، مثل سامان مقدم، پله‌هاي بهتر شدن و بهتر فيلم ساختن را اين قدر آرام و منظم و تميز و رديف، طي كرده است. اين كه كافه ستاره هنوز سقف انتظارمان از سامان مقدم نيست، خب، حرف ديگري است. اين گفت و گو درباره همين پيشرفت است و اين كه حالا سامان مقدم چيزهايي دارد كه بخواهد يادمان بدهد. كنجكاو و منتظر فيلم بعدي‌اش هستيم.






امير قادري






ويژگي كافه ستاره، روايت نسبتا پيچيده‌اش در مقياس‌هاي سينماي ايران است. نكته اصلي اين جاست كه اين ساختار پيچيده براي تماشاگري كه روي فيلم متمركز شده، قابل فهم است. من تماشاگر نبايد خيلي زور بزنم كه سر از قصه‌ات درآورم. در بعضي فيلم‌ها ماجرا اين قدر پيچيده مي‌شود و تماشاگر اين قدر زور مي‌زند، كه ارتباط‌اش با داستان به هم مي‌خورد. مثلا سازندگان 21 گرم به نظرم آن قدر داستان‌‌شان را پيچيده كرده‌اند كه حداقل در ديدار اول با تماشاگر به مشكل برمي‌خورد. به اين ترتيب آن ارتباط به قدر كافي شكل نگرفته است.
با حرف‌ات درباره 21 گرم موافق‌ام. در ايران معمولا هر وقت مي‌خواهيم برويم سراغ فيلمنامه اپيزوديك و غير خطي، تهيه‌كننده‌ها از كار فاصله مي‌گيرند و حق هم دارند. اين كه تا به حال چنين فيلمنامه‌اي در سينماي ايران كار نشده، يك دليل اش همين است. اما من و تهيه‌كننده‌ام به هم اعتماد داريم و وقتي به‌اش اطمينان دادم كه كافه ستاره فيلمي براي مخاطب خاص نخواهد بود و تماشاگران گوناگوني را جذب خواهد كرد، حرف‌ام را پذيرفت. برايش گفتم اين داستاني است كه تماشاگر از پيچيدگي‌اش لذت خواهد برد.
چرا اين قدر خيال‌ات از اين بابت راحت بود؟ به چي فكر مي‌كردي؟ چه ايده‌هايي توي ذهن‌ات مي‌چرخيد؟
اول بيا درباره همين نمونه 21 گرم بحث كنيم. به نظرم يكي از موفق‌ترين تجربه‌ها در روايت چنين داستاني را همين سازنده 21 گرم، ايناريتو و همكار نويسنده‌اش موقع ساخت اولين فيلم‌‌شان آمروس پروس داشته‌اند. بدترين نوع‌اش را هم خودش در 21 گرم تجربه كرده است. به نظرم چنين روايتي در آمروس پروس لازمه داستان بوده و سازنده‌هاي فيلم از همان اول به چنين روايتي فكر كرده‌اند. در آمروس پروس با چند تا داستان مجزا رو به رو هستيم كه به وسيله يك تصادف به هم گره خورده‌اند و تماشاگر دارد از كنار هم چيدن اين پازل‌ها و كشف روايت اصلي لذت مي‌برد. اما به نظر مي‌رسد كه 21 گرم مي‌توانست ساده‌تر اتفاق بيفتد.
به هر حال در كافه ستاره، چيزي كه دوست دارم بي‌ادعايي‌اش است. كارگردان ديگري اگر جاي تو بود، خودش را لوس مي‌كرد، با اين داستان‌هاي متقاطع ادا درمي‌آورد، پايين و بالاي‌شان مي‌كرد، تا به تماشاگر و منتقد نشان دهد چه قدر كار سخت و مهيب و جالبي دارد انجام مي‌دهد. ولي وقتي محصول نهايي را مي‌بينم، به نظرم مي‌رسد كه اتفاقا همه تلاش‌ات را كرده‌اي كه تماشاگر زياد درگير اين جا به جايي‌هاي زماني نشود. اين چيزها حواس‌اش را پرت نكنند.
نه فقط در نوع روايت، كه فيلمبرداري و بازيگري و به خصوص كارگرداني، نبايد زياد توي ذوق بزند و به رخ كشيده شود. در مورد اين فيلمنامه وقتي به دستم رسيد، به اين نكته فكر كردم كه اگر بتوانم قصه را خطي روايت كنم، سراغ اين جور تمهيدات پيچيده‌تر نروم...
اين همان نكته اصلي است...
آره. الان كه دارم يك بار ديگر به داستان فكر مي‌كنم، به نظرم مي‌رسد كه چاره‌اي غير از روايت اپيزوديك همزمان نداشته‌ام.
اين لزوم از كجا مي‌آمد؟
خب، ما سه تا شخصيت اصلي داشتيم كه هر سه نفرشان به اندازه هم مهم بودند. در مقاطعي از داستان تو بايد به قسمت‌هايي از زندگي اين سه تا زن سرك مي‌كشيدي، بي اين كه نگران ورود و حضور بقيه شخصيت‌ها باشي. در اين جور بخش‌ها، باقي شخصيت‌هاي داستان مزاحمت مي‌شدند. به نظرم بايد چنين داستاني را اپيزوديك و به صورت همزمان روايت كرد.
يعني فكر مي‌كني اگر مي‌خواستي چنين داستاني را به شكل خطي روايت كني، ماجرا برعكس مي‌شد. كار تماشاگر آن وقت سخت‌تر بود. سردرگم‌تر مي‌شد.
حتما. در يك داستان كلاسيك، تماشاگر عادت دارد فقط با يك قهرمان همراه شود و همراه او بيايد و اگر در چنين قصه‌اي تماشاگر مجبور شود با چند شخصيت اصلي همراه شود، به مشكل برمي‌خورد. همه اين حرف‌ها را داريم مي‌زنيم كه به اين نكته برسيم كه كار فرماليستي كردن به اين شكل، براي من كارگردان خيلي جذاب نيست. به نظرم فرم در كمال بي‌ادعايي بايد در خدمت داستان قرار بگيرد.
هيچ وقت فكر كردي كه اين نوع برخورد با داستان، راهي براي بيرون آمدن از چرخه تكراري ملودرام‌هاي اجتماعي در سينماي ايران است؟ ژانر محبوبي كه اغلب كارگردان‌هاي صاحب نام اين سينما، موفقيت‌شان را از ساخت چنين فيلم‌هايي به دست آورده‌اند؟
نه، حواس‌ام به اين چيزها نبود. مي‌خواهم فيلم‌ام متفاوت باشد، اما اين تفاوت لزوما نبايد در نحوه روايت فيلم و به كار بردن تمهيدات پيچيده جلوه كند. يك فيلم مي‌تواند كاملا كلاسيك باشد، اما بسيار راديكال و مدرن هم از آب دربيايد.
برعكس‌اش هم وجود دارد.گاهي وقت‌ها يك فيلم ظاهرا تجربي با الگوهاي مثلا پيچيده، مي‌تواند بسيار تكراري و مبتذل به نظر برسد.
طبيعي است. يكي از متفاوت‌ترين و جذاب‌ترين فيلم‌هايي كه اين چند وقت ديده‌ام اما در ظاهر خيلي عادي و معمولي جلوه مي‌كند، آخرين فيلم وودي آلن است: امتياز آخر. با كارهاي خود وودي آلن هم متفاوت است، اما ظاهر كار خيلي ساده به نظر مي‌رسد. نمي‌توانم بگويم شكل روايت در كافه ستاره برايم جالب نبود، اما در نسخه نهايي، چند تا شخصيت اصلي را كه از نمونه مكزيكي مي‌آمد و توسط فيلمنامه‌نويس به فيلم اضافه شده بود، حذف كردم. به نظرم كارگردان مكزيكي به اين دليل گرفتار اين معضل شده بود كه خواسته بود موقع اقتباس، داستان را ريز به ريز در فيلم بياورد در حالي كه به نظرم اين رويكرد درستي در اقتباس نيست. اما به هر حال اين ايده اپيزوديك روايت كردن رمان نجيب محفوظ، مال سازندگان فيلم مكزيكي است كه ايده خيلي خوبي بود.
رمان محفوظ روايت خطي دارد؟
رمان را نخوانده‌ام، اما انگار اين طوري است.
به هر حال رمان مديوم ديگري است و اين جور مواقع دست نويسنده بازتر است. فرصت بيش‌تري هم دارد.
اما مي‌داني كه من از ترجمه بودن سناريو خبري نداشتم و فكر مي‌كردم با يك فيلمنامه نوشته شده طرفم. به غير از چند نفر از شخصيت‌ها، اپيزود چهارم را هم حذف كردم و پايان فيلم هم كه مربوط به خودم است و ربطي به نسخه اصلي ندارد.
بعد چنين تجربه‌اي، باز حاضري كه براي فيلم بعدي‌ات سراغ يك داستان ساده بروي؟ اين اعتماد به نفس برايت مانده كه پا در راه بگذاري تا چنين داستاني را جذاب و متفاوت از كار دربياوري؟
قصه بعدي كه سراغ‌اش رفته‌ام، يك قصه ساده است كه هيچ جور اطواري ندارد.
اين بي‌ادعايي تو در مرحله ساخت و پرداخت، در حوزه مضمون هم خودش را نشان مي‌دهد. به هر حال فيلم تو سوژه روز است. ماجراي سه زن بي‌پناه. خيلي‌ها حاضرند با چنين سوژه‌اي شلوغ كنند. اما اين جا هم تو ترجيح دادي زياد شعار ندهي و يا حتي در گفت و گوهاي راجع به فيلم، روي اين سوژه مانور نكني.
ببين، در فيلمنامه اين نكته وجود دارد كه چنين دشواري‌هايي سر راه زن‌ها قرار دارد. اما سعي نكردم تلاشي براي نمايش اغراق‌آميز موقعيت آن‌ها كنم.
بگذار يك جور ديگر بگويم. وقتي داشتم اين فيلم را مي‌ديدم اصلا به نظرم نرسيد كه دارم داستان سه زن مظلوم را دنبال مي‌كنم. فكر مي‌كردم قبل از هر چيز اين‌ها سه تا آدم‌اند. اما در مورد باقي فيلم‌هايي كه با چنين مضموني ساخته شده‌اند، ماجرا فرق مي‌كند. زن بودن طرف، دائم به سر تماشاگر كوبيده مي‌شود.
آخر اغلب كساني كه از ماجراي بي‌پناهي زن‌ها سوء استفاده مي‌كنند، كاري به بازار اين طرف ندارند. چون معلوم نيست چنين فيلم‌هايي در بازار داخلي با موفقيت چنداني رو به رو شوند. بيش‌تر روي استقبال خارجي حساب مي‌كنند.
حالا به نظرم وقت‌اش است كه درباره ارتباط تو به عنوان يك كارگردان با فيلمنامه‌ صحبت كنيم. موقع اكران مكس و حالا كافه ستاره‌، به نظر كارگرداني مي‌رسي كه خودش را در اختيار فيلمنامه قرار مي‌دهد. اين هم شايد حاصل همان بي‌ادعايي است. كارگردان‌هاي ايراني براي اين كه مولف بودن‌شان را ثابت كنند، كارهاي عجيب و غريبي مي‌كنند و قبل از همه چيز به فيلمنامه ضربه مي‌زنند.
اعتقاد ندارم كه حتما بايد نويسنده فيلمنامه باشي و رد پاهايي از خودت در متن باقي بگذاري تا مولف فيلم به حساب بيايي. شخصا يك اديت ذهني دارم. اين اديت از بچگي با من است و با ديدن‌ها و شنيدن‌ها و خواندن‌ها و تجربه‌هايم شكل گرفته است. وقتي داستاني مرا جذب مي‌كند و سراغ‌اش مي‌روم، اين اديت ناخودآگاه كار خودش را كرده است.
آفرين. اين نظرگاه خيلي درستي است، آن هم در سينمايي كه حتي تدوين‌گرش هم مي‌خواهد آگاهانه چيزي به فيلم تحميل كند كه جاي امضايش باقي بماند.
به مكس هم اين جوري نگاه مي‌كني؟
به نظرم مكس هم مثل كافه ستاره، قابليت اين را داشت كه فيلم پر ادا و اطواري باشد. حتي صحنه انيميشن فيلم هم به جاست و خوب از آب درآمده. به نظر مي‌رسد هر انتخابي به جز اين، باعث مي‌شود كه حال و هواي داستان در سكانس فرستادن نامه به هم بخورد.
اين ايده را از سينما نگرفتم. از يك كليپ مايكل مور گرفتم. انتظار داشتم تهيه‌كننده نپذيرد و متوجه تاثيرش در حاصل نهايي كار نشود. ولي سريع پذيرفت.
به هر حال بعد از مكس و كافه ستاره، آدم در وجود تو يك جور كارگرداني را مي‌بيند كه در سينماي ايران نمونه‌اش كم گير مي‌آيد. كارگرداني كه متكي بر همان اديت ذهني‌اش، سراغ فيلمنامه‌هاي مختلف برود و عوض اين كه زور بزند تا اين فيلمنامه‌ها را شبيه خودش كند و از اين طريق به كار لطمه بزند، تمام سعي‌اش را به خرج دهد تا به بهترين شكلي، لحن و حال و هواي فيلمنامه‌اي را كه در اختيار گرفته درك كند و بپذيرد و بعد فيلمنامه مورد نظر را به تصوير بكشد.
در كمال بي‌ادعايي.
اين همان چيزي است كه از اول داريم رويش تاكيد مي‌كنيم.
چيزي كه البته به اين اتفاق كمك مي‌كند، اين است كه دنياي من و فيلمنامه‌اي كه انتخاب كرده‌ام يكي باشد.
حالا مي‌خواهم سوالي پيش بكشم كه شايد يك جور جمع‌بندي حرف‌هايي باشد كه تا به حال زده‌ايم. تعريف‌ات از كارگرداني چيست؟
راستش من كارگرداني را حرفه خودم نمي‌دانم. اجازه بده اعتراف كنم كه عاشق سينما هستم و عاشق كارگرداني نيستم. هميشه فكر مي‌كنم كه مي‌توانستم يك تماشاگر حرفه‌اي سينماي جهان باقي بمانم. اما دشواري‌هاي كار در سينماي ايران، بيش از اين است كه بخواهم كارگردان اين سينما باشم. به اين نكته هم اعتقاد دارم كه اگر در اين سطح كار سينما مي‌كنيم، به خاطر سطح تفكرات و انتظارات‌مان است. پس مقصر خود ما سينماگرها هستيم. همان قدر كه ما از اين سينما توقع داريم، دولت و مسئولان فرهنگي هم به همان اندازه براي ما مايه مي‌گذارند. اگر در اين شرايط مي‌توانستم راه ديگري براي ارتباط با مخاطب‌ام پيدا كنم، دنبال آن كار مي‌رفتم. كارگرداني البته حرفه خيلي سختي است، ولي وقتي همه چيز سر جاي خودش باشد، كارگرداني كردن لذت بي‌مانندي دارد.
سوال من البته ربطي به جواب‌ات نداشت. مي‌خواهم بدانم وقتي مي‌روي سر صحنه، چه وظيفه‌اي براي خودت قائلي؟ يك كارگردان چي كار مي‌كند؟
كارگردان بايد بين تمام گروه توليد هماهنگي ايجاد كند، آن‌ها را براي كار مجاب كند. گروه توليد بايد بدانند چه كار مهمي دارند انجام مي‌دهند كه سر صحنه فلان فيلم ظاهر شده‌اند. بايد دل بدهند. ايجاد چنين رابطه‌اي وظيفه كارگردان است. دلم نمي‌خواهد اين حرف‌‌ها را راجع به كار خودم بزنم، اما شايد اين طوري بهتر بتوانم منظورم را بيان كنم؛ شخصا اگر در پيش توليد و يا مرحله فيلمبرداري، به نظرم برسد كه يكي از اعضاي گروه، با دنياي فيلم فاصله دارد، با بي‌رحمي تمام كنارش مي‌گذارم. حتي به قيمت اين كه از بازيگري ده فصل هم فيلم گرفته باشم، اگر به نظرم مناسب نيايد، باز كنارش مي‌گذارم. كارگردان از قبل بايد به دنياي خودش و فيلم‌اش احترام بگذارد و در مرحله پيش توليد، بايد كساني را انتخاب كند كه با اين دنيا مشتركاتي دارند يا مي‌توان آن‌ها را به اين دنيا نزديك كرد. تمام تلاش‌ام را هم به خرج مي‌دهم كه اين اتفاق پيش از فيلمبرداري بيفتد.
و وقتي اين آدم را وارد دنياي خودت كردي، پس بايد به‌اش اجازه بدهي كه پر و بال بگيرد و چيزهاي تازه‌اي وارد اين دنيا كند.
ببين، من بايد زمينه‌اي بسازم و اين آدم‌ها را وارد اين دنيا كنم. در اين بستر اين آدم‌ها هر حركتي انجام دهند به نفع فيلم تمام مي‌شود. جايي هم كه از اين دايره بيرون مي‌زنند، كنترل‌‌شان مي‌كنم. اين هم طبيعي است. در اين دو فيلم اخيرم به نظرم اين اتفاق تا حدودي افتاده.
يكي دو تا مثال موردي بزن كه بحث جذاب‌تر شود.
مثلا درباره همكاري با بهرام بدخشاني به عنوان مدير فيلمبرداري كافه ستاره. راه معمول سينماي خياباني ايران براي نمايش فقر و فلاكت، مشخص است. معمولا تصوير كريهي از فقر ارائه مي‌دهيم. در كافه ستاره اما اين را نمي‌خواستم. بي اين كه درباره‌اش با فيلمبردار صحبت كنم، تصاوير گرفته شده و جنس نورپردازي و طراحي صحنه، جوري است كه اين فقر را زشت و كريه نشان نمي‌دهد. نمونه درجه يك چنين نمايش سربلندانه‌اي از فقر، روكو و برادران‌اش لوكينو ويسكونتي است.
چه فيلمي مثال زدي. فقر باشكوهي دارد.
خلاصه بهرام بدخشاني كه تجربه‌هاي ديگري هم با فيلم‌هايي مثل دايره و بماني و من، ترانه، 15 سال دارم، در سينماي اجتماعي ايران دارد، اين بار فقر متفاوتي گرفت. اين جا رنگ داريم، سعي كرديم معماري با هويتي داشته باشيم و خلاصه فقر زشتي ارائه نكنيم. يادم هست در يكي از سكانس‌ها، پلاني داشتيم در يك شب باراني در حياط خانه ملوك. نماي نقطه نظر ملوك بود كه از پنجره به بيرون نگاه مي‌كرد و در آسمان، باران و رعد و برق اين جور چيزها بود. وقتي اين صحنه را مي‌گرفتيم، بدخشاني برگشت و به شوخي به‌ام گفت: تصور تو از فقر اين است؟ اين كه خيلي خوشگل است. و اين تازه روز بيستم فيلمبرداري بود. متوجه هستي؟ او بيست روز فيلم را همان طوري كه مي‌خواستم گرفته بود و حالا تازه به اين نتيجه رسيده بود.
تازه وارد خودآگاهش شده بود...
ولي تجربه‌اش در ديگر فيلم‌ها به‌اش مي‌گفت چنين فقري اشتباه است.
كلي چيزها هست سامان كه مي‌توانيم درباره‌اش صحبت كنيم. از مضمون فيلم‌ات گرفته تا مشكلات‌ات با فيلمنامه‌نويس كافه ستاره و بحث‌هاي ديگر. ولي حيف است از موضوعي كه رويش متمركز شده‌ايم فاصله بگيريم. پس حالا كه درباره كارگرداني صحبت كرده‌ايم، بيا درباره يكي از بهترين سكانس‌هاي فيلم‌ات حرف بزنيم. سكانس دعواي بهداد و شاهرخ فروتنيان و بعدش هم مرگ فروتنيان. كارگرداني پخته‌اي دارد كه به نظرم حاصل پيشرفت‌هاي اين چند ساله‌ات است. قدرت‌اش را از كارگرداني سر صحنه مي‌گيرد. ربطي به فرامتن اثر ندارد. جزء به جزء تعريف كن كه اين سكانس را چه طوري گرفتي؟
حالا كه داري اين حرف‌ها را مي‌زني، دارم به ذهن‌ام فشار مي‌آورم كه به مراحل ساخته شدن اين سكانس فكر كنم. باور كن موقع ساختن‌اش اصلا با خودم حساب و كتاب نكردم كه صحنه را فلان فرمي بسازم كه تو بعدا بيايي و بگويي پخته از آب درآمده. اما حالا كه اصرار داري... راست‌اش چيزي كه اين صحنه را از نمونه‌هاي مشابه‌اش متمايز مي‌كند...
نه ديگر، كاري به متفاوت از آب درآمدن يا نيامدن اين صحنه نداشته باش. بعد اين همه صحبتي كه درباره حرفه كارگرداني كرديم، مي‌خواهم مثل گوينده اخبار، بنشيني و تعريف كني كه مراحل فيزيكي گرفته شدن اين سكانس چي بود.
گرفتم. اول با حامد بهداد مدتي درباره اين صحنه صحبت كردم. قرار بود او سراغ مردي برود كه طلاهاي خواهرش را برداشته و برده و حامد بايد سراغ اين مرد مي‌رفت تا طلاها را پس بگيرد. خواستم بهداد نقش‌اش را بهتر بشناسد. او جواني است كه تا به حال قلدري نكرده، سراغ دعوا نرفته، يك سيلي به كسي نزده. حسابي باهاش كار كردم. به خصوص روي جنس صدايش. اگر دقت كني صداي حامد در اين صحنه به زنانگي مي‌زند. حامد بازيگر خيلي مستعدي است. ولي نوع بازي كه دوست دارد، اساسا چيز ديگري است.
منظورت يك جور تاكيد است كه سعي كردي از بازي‌اش درآوري...
دقيقا. بازي حامد در اين سكانس را دوست دارم و شاهرخ فروتنيان هم كه در نقش مقابل خيلي خوب است.
فروتنيان هميشه خوب است.
اين از بازي‌ها. و بعدش هم سعي كردم فضاي كوچكي انتخاب كنم كه در طول صحنه دعوا، باران درست و حسابي داشته باشيم. چون با امكانات سينماي ايران، نمي‌شود فضاي وسيعي را با باران پوشش داد. آن وقت رفتم سراغ دوربين روي دست و دوربين هم در اين لوكيشن كوچك، حسابي محدود بود. حالا كه دارم به‌اش فكر مي‌كنم نكته اصلي اين سكانس اين بود كه سعي كردم اغراق را ازش بگيرم، حتي در صداگزاري.
دقيقا. ويژگي ديگرش هم اين بود كه زياد طول نمي‌كشيد. انتظار داشتم مرگ فروتنيان حداقل سي ثانيه بيش‌تر طول بكشد و اين اتفاق نيفتاد.
كلا « من را ببين » تويش وجود نداشت.
رسيديم باز به ماجراي بي‌ادعايي. حالا يك كمي از موضوع بحث‌مان خارج شويم. نمي‌توانم درباره پايان فيلم صحبت نكنم. به نظرم ضربه جبران ناپذيري به فيلم زده است. اول از همه بگو اين تلقي من درست است؟ فيلم همان وقتي رويا تيموريان از برابر كافه تعطيل رد مي‌شود، تمام شده. بقيه‌اش يك جور روياست.
به نظرت زيادي است؟
نه اتفاقا. لحن فيلم را خيلي خوب عوض مي‌كند.
ببين لحن عوض كردن نيست، چيزي كه اذيت‌ات كرده...
اذيت نشدم. دارم مي‌پرسم به نظر خودت هم پايان منطقي داستان آن جاست؟
حقيقت‌اش شخصا از اول براي فيلمنامه به چنين پاياني فكر مي‌كردم. حرف‌ات درست است، پايان منطقي داستان آن جاست كه ملوك متوجه مي‌شود خسرو كشته مي‌شود. ولي قصد من در انتهاي داستان، فقط ازدواج ملوك نبود. مي‌خواستم فيلم را با رويا تمام كنم.
احساسم اين بود كه با آن سكانس كافه، داري يك پايان خوش به فيلم‌ات اضافه مي‌كني. اما به تماشاگر گرا مي‌دهي كه اين فقط يك شوخي است، يا حداكثر يك روياست. به هر حال به نظرم با اين پايان، فرصت خوبي را از دست داده‌اي. انگار آندره‌آ پيرلو سانتر كرده و تو دروازه خالي را نزده‌اي. چي مي‌شد جاي آن نماي بد ساخته شده اسلوموشن داخل راهرو، همه اين آدم‌هاي مرده و رفته محله را در همان مجلس عروسي و در حال بزن و بكوب مي‌ديديم؟ حال چه گناهكار و چه بي‌‌گناه. چه مجرم و چه قرباني. چيزي در مايه‌هاي عنوان‌بندي نهايي مكس. به من ربطي ندارد. ولي زورم گرفته پايان فيلم‌ات اين طوري نيست.
راست‌اش اين ايده من هم بود كه همه آدم‌ها را در مهماني نهايي ببينيم. ولي در سينماي ايران مشكل هنرور داريم و براي آن صحنه دويست سيصد نفر هنرور آورده بوديم. اما اين هنرورها در لوكيشن فيلم كه امامزاده قاسم ( ع ) بود، با اهالي محل دعواي‌شان شد و نمي‌توانستيم فردا دوباره همه را بياوريم. مجبور شدم مهماني عروسي را سه ساعته بگيرم. البته آن راهرو سر جاي خودش بود، اما من هم دلم مي‌خواست آدم‌هاي قصه‌ام را بين مهمان‌ها در حال پايكوبي ببينم. آن دروازه خالي كه مي‌گويي اين جاست. ضمن اين كه نماهاي داخل راهرو اين قدر از مجلس عروسي جدا نبود. بعضي از مهمان‌هاي غريبه را در اين راهرو هم مي‌ديدي.
در آن صورت هم مي‌خواستي صحنه‌‌هاي مربوط به داخل راهرو را اين قدر پرتاكيد بگيري؟
نه. به اسلوموشن‌ كردن‌اش فكر كرده‌ بودم. ولي نمي‌خواستم اين قدر جدا از عروسي به نظر برسد. اما وقتي مي‌خواستيم اين سكانس را بگيريم همه هنرورها مرخص شده بودند.
خلاصه خيلي حيف شد. اين آخر مصاحبه‌اي نمي‌توانم از رابطه‌ات با تهيه‌كنندگان‌ات بگذرم. اين كه كارگرداني در طول نزديك به ده سال كار حرفه‌اي تحت پوشش يك شركت فيلمسازي مشخص باقي بماند، همراه با آن‌ها تجربه كند و پيش برود و فيلم‌هاي بهتري بسازد، در سينماي ما كمياب يا حتي ناياب است. اين را در شماره عيد مجله هم نوشتم كه مسير حركت تو با هدايت فيلم گره خورده و حالا بعد از اين همه سال، ظاهرا فرصت بيش‌تري براي تجربه‌هاي تازه در زمينه سينما پيدا كرده‌اي. ظاهرا يك جور فرآيند جلب اعتماد بوده است.
اين جا يك دفتر فيلمسازي خصوصي است كه پول‌اش را از سينما درمي‌آورد و در اين چند ساله از دولت كمك چنداني نگرفته است. پس مجبور است به فروش فيلم‌هايش حسابي فكر كند تا بتواند ادامه حيات بدهد. فيلمسازهاي مختلفي با نظرگاه‌هاي گوناگون در اين دفتر فيلم ساخته‌اند، اما به هر حال آن‌ها ساخت داستاني را مي‌پذيرند كه قبول‌اش داشته باشند. ماجرايي كه درباره من اتفاق افتاده اين است كه اين دو برادر، بعد از كار اول، راه من را ديده‌اند. شكل انتخاب داستان و عوامل را از سوي من تجربه كرده‌اند و اعتقاد دارند كه اين راه، نتيجه درست و درماني خواهد داشت. گيرم دقيقا معلوم نباشد كه انتهاي اين راه كجاست. خلاصه آن‌ها به من اعتماد كرده‌اند.
خودت اين پيشرفت گام به گام را قبول داري.
نقش هدايت فيلم در اين مسير غير قابل انكار است.
كاري به اين ندارم. مي‌خواهم به اين نكته برسم كه قاعدتا كافه ستاره، سقف انتظارهاي من از فيلمسازي به اسم سامان مقدم نيست.
آخرش نفهميدم تو اين فيلم را دوست داري يا نه.
من فقط منتظر فيلم بعدي‌ات هستم. مي‌خواهم اين نكته را يادت بياورم كه سامان مقدم‌اي كه از سياوش تا كافه ستاره اين همه راه آمده، قطعا از كافه ستاره تا فيلم‌هاي بعدي هم مي‌تواند همين قدر پيش برود.
كارم را دنبال كن، مطمئن باش مايوس نمي‌شوي. اگر قدم بعدي‌ام رو به جلو نباشد، لزومي ندارد كارگردان بمانم. مگر نه؟
آره. اين جور موقع‌ها به نظرم بايد بي‌ادعا بودن را بي‌خيال شوي.

دوشنبه,15 آبان 1385 - 12:44:19

اين مطلب را براي يک دوست بفرستيد صفحه مناسب براي چاپگر
آرشيو

نظرات


سه‌شنبه 21 آذر 1385 - 14:51
مینا

سلامی مستدام ... خدمت شما و آقای مقدم! ... داستان کافه ستاره به زعم من داستان عشقهای گم شده ای است که قرنها پیش در گوشه ای خاموش شدند و ما امروز در آسمان دلگیر و کوچه پس کوچه های های تنگ و پشت بامهای نه چندان بلند و یا زیر بارانهای بیدریغ، دل به آنها میسپاریم. قصه محاکات چشمهای منتظر ... خسته ... غمزده ... که با فریاد نگاه شان هرچند گاهی نحیف ... یا گاهی درخشان و نجیب یا حتی گاهی بی پرده ! با ما گفتگو میکنند، اما آنقدر آنها را ندیدیم که یا پیر شدند یا گریختند یا از شدت ضعف حتی مردند! حکایت سرابهای گم شده در جزیره ای دور که حتی دلمان میخواست امامزاده های دوست داشتنی ذهنمان را به آنجا ببریم تا طوافهای هر روزه مان فراموش نشود ... امامزاده هایی که در هجرتهایمان نیز ضریح دلخوشی اند و دخیل آرزوهایمان را بر آنها گره میزنیم... عشقهای تطهیر شده، معصوم و حتما ماندنی... آنقدر ماندنی که بقعه ای بر آنها میسازیم و هر روز به دیدن آیینه های صاف و بی غششان دلخوشیم...

داستان کافه ی سر گذر، نوستالژی آهنگهای جوانی و بی شیله پیله گیهای ما در استکانهای خوشرنگ و گرم چای دم کشیده و قند پهلو که به جانمان مینوشانیم و آواز نگاه های بی رنگ و بویمان را چاشنی لبخندی از سر دلخوشی این و آن میکنیم! ...

در پنجره های روبه رو به دنبال رویی باز میگردیم و دستهایی که ساعتهای دیداری دوباره را زنگ میزنند...

عشق در این فیلم فقط در آیینه ها تمرین میشوند ... و آیینه های دل ما هیچگاه دروغ نمیگویند...

اپیزودهای زندگی با هم رابطه های عاشقانه دارند! ...خاطره های خوب همیشه تکرار شدنی اند ... سکانسهای روزمرگی را از زاویه های چشم دیگران هم میتوان دید ... اما فقط در پشت بامهای خالی احساس با آغوش باز دیشهای جستجوگر به دنبال آرزوهای دور و دراز رفتن کافی نیست و عشق را در همین نزدیکی در پشت در! میتوان پیدا کرد ... !!

اگر توانستید این نقد شاعرانه ی من را به نظر آقای مقدم برسانید!

اضافه کردن نظر جدید
:             
:        
:  



module-htmlpages-display-pid-97.html



             

استفاده از مطالب و عكس هاي سايت سينماي ما فقط با ذكر منبع مجاز است | عكس هاي سایت سینمای ما داراي كد اختصاصي ديجيتالي است

كليه حقوق و امتيازات اين سايت متعلق به گروه مطبوعاتي سينماي ما و شركت پويشگران اطلاع رساني تهران ما  است.

مجموعه سايت هاي ما : تهران ما ، مشهد ما ،  سينماي ما ، تئاترما ، خانواده ما ، دانش ما