|
|
| در لبه حافظه ما | |
آرش خوشخو: مخملباف در دهه 60 دقيقا همان چيزي بود كه دانشجويان جوان از يك هنرمند انتظار داشتند؛ شجاع، پرخاشجو، جاهطلب و نكتهسنج. در اتمسفر آرمانگراي آن دوران او حضوري متفاوت داشت. فيلمهاي او در تضاد با فضاي ايدهآليستي آن سالها، هجوم سنگدلانه- و البته فرصتطلبانه- واقعيت خشن و خشونت واقعي بودند. اين مخالفخوان پرهياهو، از غافلگير ساختن و شوكه كردن مخاطب لذت ميبرد. شيفته شكستن تابو بود، چه وقتي به عنوان سينماگر مطلوب و پراستعداد بچه مذهبيها، پرچمدار سينماي ايدئولوژيك شد و صراحتا عنوان داشت كه حتي از ايستادن در كنار نامهاي بزرگ سينماي روشنفكرانه، ابا دارد و چه وقتي در يكي از آن گردشهاي مستمر و پرشمارش، از آن پايگاه فاصله گرفت و به جاي ساخت فيلمهاي ايدئولوژيك، مجموعهاي از فيلمهاي افشاگرانه، جاهطلبانه و جنجالي را در يك فاصله زماني 8-7 ساله (1372-1365) توليد كرد. وجه آيزنشتاينوار او جاي خود را به يك فرانچسكو رزي كوچك داد، با تهمايههايي از داميانو دامياني و كاستا گاوراس. در آن دوران ما تشنه حضور يك فيلمساز معترض و افشاگر و صريح بوديم. فيلمهاي فرهيختهوار و انتقادي مهرجويي (اجارهنشينها، هامون و بانو) براي طبع جوان ما بيش از حد اشرافي و بورژوا مابانه محسوب ميشد و صداقت تكاندهنده كيميايي نيز براي طبع خام ما، از مد افتاده بود. مخملباف با دستفروش، عروسي خوبان، شبهاي زايندهرود و هنرپيشه دقيقا آن چيزي بود كه ما احتياج داشتيم. هوشمندي ژورناليستي فيلمهايش آنچنان فراگير بود كه نميگذاشت سطحيبودن فيلمهايش، آزارمان دهد. نمايش او از فقر، روابط غيرانساني در حاشيههاي جنوب شهر كه با ميل گروتسكوارش در نمايش جنبههاي حيواني انسانها و گرفتن تصاوير دفرمه از آنها تشديد ميشد، دستفروش را همچون آواري بر سر بيننده خوشخيال آن دوران خراب كرد. دو سال بعد، عروسي خوبان، ديگر كاملا ما را از خود بيخود كرد. صراحت متظاهرانه فيلم در نقد تظاهر و رياكاري دل از كف ما ربود. اينكه فيلم كاملا به ورطه شعار افتاده بود مهم نبود مخملباف از چيزهايي ميگفت كه هيچكس نه اجازهاش را داشت و نه – منصف باشيم- شجاعتش را. وقتي در صحنهاي از فيلم، حاجي در عكاسي دوستش ميخواهد عكس دختر و پسر جواني را بگيرد و در ويزور تصوير معكوس آنها را ميبيند كه ناگهان دختر روسرياش را بر ميدارد و سر تيغانداختهشدهاش را جلو دوربين اين رزمنده موجي مخلص ميگذارد، ما هم در يك لحظه همچون حاجي، برقگرفته و شوكه به تصوير خيره ميشويم. اين عادت مخملباف بود كه ما را شوكه كند. يا در صحنهاي ديگر كه حاجي در عصياني ناگهاني در ميهماني آن باواري ظاهرالصلاح به پشت ميكروفن ميرود و فرياد ميكشد: «حرومخوري خوشمزس... حرومخوري خوشمزس...» ما تماشاگر فيلم، با چشماني گردشده از هيجان آنچه را ميديديم باور ميكرديم. يادتان باشد هنوز 9 سال تا دوم خرداد مانده بود! اين موج عصيان شعلهور مخملباف، در فيلم بعدياش هم ادامه داشت. در شبهاي زايندهرود كه ديگر فقط شعار بود و اعتراض و سينما هم پيكار خودش رفته بود. (در اين سالها مخملباف براي سينمادوستان جوان ايراني همچون علي پروين فوتبالدوستان بود؛ بيرقيب، محبوب، موفق و البته (حالا ميتوانيم بگوييم) كمي مبتذل. حالا ميتوانيم بگوييم كه نمايش آرم بنز روي تصاويري از شعارهاي عدالتطلبانه روي ديوار بيش از حد سطحي و شعاري است، اما آن دوران عقل از سر ما پريده بود.) مخملبافي كه ما دوست داشتيم تا سالهاي 70 و 71 و72 همچنان در بهترين فرم خود بود. در هنرپيشه، ناصرالدينشاه اكتورسينما و حتي سلام سينما. اين فيلمها هر آنچه ما از او انتظار داشتيم در خود داشتند؛ نكتهسنجي، شعار، انتقاد اجتماعي، جنسيت، ميوههاي ممنوعه، ابتكار و ژانگولر... اما آن «تعصب شعلهور» حالا نشانههايي از آرام شدن را به نمايش ميگذاشت. حالا كمكم از عشق ميگفت، از نوستالژي، عاطفه و زن. شايد اينها همه ناشي از آن خانهتكاني روحي مشهورش باشد كه در مصاحبه با مجله فيلم در سال 68 از آن ياد كرده. او ديگر به چهرهاي بينالمللي تبديل شده بود. در ايران طيفي از تكنوكراتها كه بعدها هسته كارگزاران و مشاركت را تشكيل دادند به حاميان پر و پا قرص او بدل شده بودند و در خارج از كشور نيز او را در كنار كيارستمي و نادري به عنوان نماينده سينماي نوين ايران ميدانستند. فيلمساز طغيانگر ما با پديدار شدن اولين نشانههاي ميانسالي، در توهم تبديل شدن به يك هنرمند اصيل دوره سوم فعاليت هنري خود را آغاز كرد. مخملباف ما ديگر جايي ميان سينما و هنر روشنفكرانه محو شده بود. گبه و سكوت براي طرفداران قديمي مخملباف غيرقابل هضم بودند؛ تلاش خردمدارانه فيلمسازي كه تلقياش از سينماي هنري، چيزي در مايه دانشجويان ايدك فرانسه در دهه 60 ميلادي بود. چيزي در مايههاي كارهاي مرحوم فريدون رهنما. اين موج همچنان ادامه دارد، آن فيلمساز پر جنبوجوش و عاصي حالا با جنسيت و فلسفه فرياد مورچهها، در قالب پيرمردي فرو رفته كه دارد اتودهايي براي دوران بازنشستگي خود ميزند. شايد هم آنقدر سرگرم پرو بال دادن به فرزندان نه چندان پراستعدادش است كه فراموش كرده زماني نه چندان دور، كمتر از دو دهه پيش، يكي از مشهورترين و محبوبترين مردان ايراني بود. او فقط 50 سال دارد اما آوار زمان را بر دوش خود احساس ميكند. شايد حالا تاوان آن بيقراري دهه 60 و پركاري باورنكردنياش را ميدهد. زندگي او زماني مانند نمايش سريع يك فيلم اكشن بود؛ پر از نقطه عطف و حوادث باورنكردني بدون هيچ خط سير منطقي. مردي كه مبارزه سياسياش با رژيم شاه با حمله شكستخورده به يك پاسبان بينوا در17 سالگي آغاز و در دم پايان يافت، مردي كه دوران فعاليتش به عنوان يك سينماگر ايدئولوژيك، تنها چهار سال به طول انجاميد و سينماي عصيانگر و افشاگرانهاش هم فقط شش يا هفت سال دوام داشت، حالا مدتهاست كه دوستدارانش را در انتظار يك شگفتي ديگر منتظر نگاه داشته است. شيفتگان سبك ژورناليستي و سطحي و هوشمندانه او در انتظار يك ضرب شست واقعي هستند. آنها نميتوانند از مرد آرمانهاي گمشده، پيچهاي تند و خانهتكانيهاي ناگهاني، اين اتودهاي سانتيمانتال و كسالتبار از عرفان و جنسيت را باور كنند. او در آستانه فراموشي است، او در لبه حافظه جمعي ما قرار گرفته است. آرش خوشخو
| پنجشنبه,12 مهر 1386 - 13:12:20
 | آرشيو | | |
نظرات
اضافه کردن نظر جدید
|
|
|