|
|
| نامه پرویز دوایی به هوشنگ گلمکانی: مثل افتادن یک بمب | |
سینمای ما - نامه پـرويـز دوايـی درباره کـتـاب تـنـگـنـا
آقای گلمکانی عزيز. بار ديگر، ممنونم به خاطر کتاب تنگنا و اشاره پرمحبتتان در شروعاش به خودم در تقديمنامه، و اظهار لطفتان در خود کتاب. ممنونم. نمیدانم درباره اين کتاب چه بگويم که حق يک عشقبازی سیوچندساله آدمی بسيار حساس با اين فيلم که نقش کليدی در زندگی عاطفی او داشته ادا شود.جای خوشحالیست که عاقبت توانستيد به اين عشق از ديرباز زير قلبتان خفته، به اين صورت زبان بدهيد. ادای دين، زايمان روحی، بيان حال (شخصيت خود آدم)، همه اينها هست و خيلی بيشتر. اين جور آثار انگار که تکليف راه و روش و انتخاب آدميزاد را در طول بقيه عمرش معين میکنند و گاهی زبان/ تصوير میدهند به نهانیترين حسهای شکل نگرفته و به زبان نيامدنی آدميزاد. اينها را به صورتهای ديگری در همين کتاب آوردهايد. شخصأ بسيار ممنونم که بالاخره يک فيلمدوست و فيلمشناس سرشناس (که ديگر کسی نمیتواند منکر سابقه و آگاهیهای سينمايیاش شود)، به حس و برداشت حسی اوليه از يک اثر تا اين حد قدر داد و اعتنا نکرد که بيان پرشورش را (درخور شور خودش)، نقد يا نظر «احساساتی» (= غيرعلمی؟!) بخوانند... کتابتان در اين دوسه هفتهای که به دستم رسيده در دسترس بلافصلام، بالای سرم بوده است. مرتب بهش رجوع میکنم. از نو و از نو تکههايیاش را (که ديگر حفظ شدهام) میخوانم، مخصوصأ «تو فرو رفتی...» را. آدم خيلی راحت راه به روحيه نويسنده/ سازماندهنده اين کتاب میبرد. اگر تنگنا اعترافنامه نادریست، کتابش نيمکت اعتراف است برای نويسندهاش در حضور روانکاوی که خودش است. اين کتاب به گمانم خيلی خوب اين کار دشوار و نزديک به محال را به سرانجام میرساند؛ برگرداندن حس وحال فيلم (تصوير) به کلام (چيزی که معمولاً در نقد/ نوشتههای سينمايی آدم باهاش برخورد نمیکند). ... بقيهاش شلوغ کردن مقداری خاطره و حرف است که کتاب شما در مورد اين فيلمساز و اين فيلم خاص او برانگيخت که در تلاش به زبان آمدن قاطی میشوند، به هم تنه میزنند و آدم الکن میماند، نه در برابر فيلم (که رابطهای نظير شما را باهاش نداشتهايم، در قبال کتاب شما). اين کتاب برای ما هم که يکی از دوستداران فيلم و از همراهان زندگی نادری بوديم، در کنار يادآوری فيلم، کلی خاطره مربوط به دوره مجاورتمان با اين جوان، با اين دينام جاندار را برانگيخت، و فضايی را که (برای ما) در اطراف اين فيلم وجود داشت، تاريخ و جغرافيای عمومی/ خصوصیمان را. به يادمان آورد حرف نيما يوشيج را که کسی که به هنر میپردازد، بايد مقامی در رديف شهادت را بپذيرد... يعنی زايمان هميشه بايد اينقدر زجرآور باشد؟ بودهاند هنرمندهايی که در زندگی، در جريان پرداختن به هنرشان زجر کشيدهاند و آدم احوالشان را خوانده است. ولی هيچکدام را از نزديک شاهد نبوديم تا با نادری آشنا نشده بوديم. شکل پرداختن او به هنرش واقعأ هولناک بود، اين ميزان ايثار و همه چيز و هر چيز ديگری را، از خواب و خورد و خوراک و آسايش، به اين شکل دربست و تمامعيار زير پا گذاشتن. دمشان گرم آن چند نفری که در راه پُرمشقت تنگنا (و چندتا فيلم ديگر او)، با او همراهی کردند و اين شيوه کار بیسابقه عجيب و غريب را پذيرفتند، با ترديدی که به عاقبت کار بود (که عاقبت هم البته فيلمی کممشتری را ثمر داد)؛ حرفهای بديهی. ولی اين بمب بايد میافتاد در فضای سينمای روز، و انفجارش، هرچند خفيف، و خاک هوا کردن و موج راه انداختناش بايد تکان میداد آن بساط ساززن ضربی جاافتاده را. و لطف تلاش هم برای کسانی که دور فيلم سينه میزدند، به نظرم، در همين مشکوک بودن نتيجه نبرد بود. در معارضه داشتن اين نوع حرکت در فضای سينمای - به قول آگهیها - «شاد شاد.» ... شاد شاد گفتم، آدم باز به ياد شما میافتد و باز حيرت میکند از شدت عشق آدمی حساس به يک پديده اينقدر تلخ و سياه. در يک مرور، واقعأ لحظههای گرم و زيبا و اميدبخش، که پيوند عاشقانهای چنين شديد را با يک اثر برای عاشقاش قدری دلپذير و اعتلابخش کند، در تنگنا بسيار محدود و معدود است. آدمی که مثلأ به يک سرگيجه دل میبست، مکرر در مکرر ديدن و يا مرور يادهايش رنگ، رويا، زيبايی ظاهری، عشق، زمينههای جذاب را هم فرايادش میآورد، و اين پايان تلخ و ناکاميابش هم از مايههای مطلوب (و حتی شايد ايدهآل) نوع عشقی خاص بود که نزد ماها قدری دارد آشنا و خاص (و حتی دلپذيرتر از عشقهای به وصل رسيده). در نتيجه مرور - مثلأ - سرگيجه با اين شدت و مقابلههای مجدد با سياهی و تلخی، با گذر از آن زمينههای نکبتآلود زندگی (که آنقدر نزديک و دمدست بود برایمان) همراه نبود، و با برخورد با آن همه رذالت و نامردی آدمهای زشت زشتکار، با خون و دشنه و نعره مرگ بر آسفالت (ياد حرفهای جمشيدی افتادم!). اينها بايد زمينهاش در لحظه تولد در آدم آماده شده باشد تا در زمانی خاص با مقابله با اثری خاص، آدم را اينجور از خود بیخبر و کلافه و بیحفاظ، عاشق کند. عاشق حتی شايد توصيف رسايی (در رجوع به مفهوم آشنای اين صفت) نيست. آدم را غرقه کند در خود و ديد آدم را نسبت به هستی عوض کند. مزاج آدم بايد از قبل مستعد باشد خلاصه. تفسير و تحليل اين شيفتگی سر از پا نشناخته، هرگز خيلی رسا و دقيق برای ديگران ميسر نيست، مگر آن که آنها هم، روی تصادفی خوش برای انسان، با آدم همدل و همدرد از کار دربيايند و از ساکنان اين کوی باشند. اينها باز در دنباله همان دستوپا زدن اوليه است، در بيان مجموعه احوالی که، طرحی حسی و کلی از مجموعه حسهايی که کتاب تنگنای شما باعث برانگيختهشدنشان شد. خيلی چيز نوشته بودم در اين باره، خيلی بيشتر از اين دوسه صفحه. حالا میبينم که آن حرفها، اگر هم اينجا عينأ تکرار میشد، همچنان دور خود چرخيدن بود و الکن به امری، به يک پديده (فيلم/ کتاب) نگاه کردن و مرور تلخی اندوه، به خاطر تمامی آنچه که در طی اين سالها بر همه ماها و بهخصوص بر امير نادری گذشته است، که هم چنان میدود، و حتی نگاه کردن به اين تقلا از دور، اعجابآور، خوفناک و غمانگيز است، و در عين حال يادآور اصل و جوهر معنی زندگی که دويدن است. گفت «دوست داشتن يعنی چيزی را دوست بداری که نتوان به آن رسيد، وگرنه دوست داشتن هنری نيست» (مال آقای چسترتن است).
منبع خبر : وبلاگ هوشنگ گلمکانی | شنبه,21 مهر 1386 - 23:18:19
 | آرشيو | | |
نظرات
sourna
سهشنبه 24 مهر 1386 - 2:31
|
was realiy very well. shenidam in rozha aghaye davayi dar bimarestan ast! omidvaram hale in honar dost v honarmand tavana ro be beh bodi sarazir gardad.
|
اضافه کردن نظر جدید
|
|
|