يادداشتي بر فيلم «همچون در يك آينه» (Through a glass darkly) اثر اينگمار برگمان
به بهانه بزرگداشت او در جشنواره فيلم فجر
[ هوتن زنگنه پور ]
سه گانه سكوت خدا، براي برگمان چالشي صعب و دشوار در نحوه نگرش او به مساله ايمان است. او كه كولهباري از آموزههاي مذهبي خويش را به دوش ميكشد معنويت يا هرچيزي كه بنا بر عادات عرفي و فرهنگي ميتواند خدا يا چيزي شبيه اين نام بگيرد را در انگارههاي ديني و قانونمندي كه به رنگ شريعت در آمده است نميجويد. شايد تكرار مكررات يا كليشههاي امتحان پس داده باشد كه درد فيلمساز را كمرنگ شدن هويت ايمان و موجوديت خدا به دست ايدئولوژي بينگاريم؛ اما ناگزير از اشارت و اشراف برگمان به اين پديده حكمي و فلسفي هستيم. «همچون در يك آينه» در اين باب به درستي و در چهارچوب چنين نگرشي عمل ميكند، البته در بستر روايتي محدودتر و ساختاري متفكرانهتر. فيلم با به تصوير كشيدن رابطه چهار نفر، با ميزانسني كه درست همگام با خط سير معنوي اثر پيش ميرود چنين نگاههاي را دنبال ميكند و گاهي پاسخ را به عهده مخاطبش ميگذارد. باز هم، برگمان با تكيه بر شخصيتي كارآمد كه در قالب فرم روايت جانشين ميگردد مسالهاي عميق همچون مرگ را در تقابل با زندگي معنوي و مادي انسان قرار ميدهد؛ «كارين» با بازي هريت اندرسون نمونهاي است از يك انسان كه در لايههاي ظاهري در روابط خويش با آدمهاي اطرافش دچار ترديد و دوگانگي است كه اين ترديد در مقياسي بزرگتر به نوع نگاهش به پديدهاي به نام مرگ منتقل ميگردد. كارين به نماينده همه آدمها، در تنگناي چنين ترديدي راهي به جز كسب جنون و از كف دادن معرفت غايي نميبرد. او بيمار است و گو اينكه بيماري او بيماري معنوي بشريت باشد چيزي به جز مرگ را فرجام كار نميداند و آن چيزي كه در هموار كردن هراس و وحشت از عدم آگاهي نسبت به آن مورد توجه است موهبت از دست رفته يا ايماني است كه در آينه زنگار بسته معرفت كمرنگ ميگردد. روابط در فيلم قابل توجه هستند به طوري كه جهانبيني انسانها را نسبت به دو مقوله زندگي و مرگ و كاربرد ايمان براي از دست دادن پيچيدگي و هراس از اصطكاك اين دو را به بوته نقد ميكشد. چنانچه آمد، كارين چشم بيدار و آگاه بشريت است.
همان كه نگران به افق جهانبيني و مكتبي كه آدمي خود را براي داشتن باورهاي سنتي كه پاسخگوي نياز انسان به تكيهگاه و ماواي معني است چشم دوخته است. بيماري او جنبهاي استعاري و نمادين دارد، درد او رويارويي با چيزي است به عنوان نيستي كه مذهب سعي در باورپذير و تبديل آن به گذرگاه دو دنياي اين جهاني و آن جهاني انسان دارد. بيداري و آگاهي كارين كيفيتي از نوع جنون و تخطي شعور و معرفت اكتسابي با تكيه بر فرهنك و عادتهاي تاريخي دارد. فيلم از نظر بصري و ايدههاي فرميك از جايگاه ويژهاي برخوردار است. نمادهاي تصويري و ميزانسنهايي كه امضاي برگمان را در خويش دارند همه و همه دست به دست روايت و داستاني ميدهند كه توسط دوربين و ديالوگها حكايت ميگردد. دريا در فيلمهاي برگمان، به معنويتي تعميم داده ميشود كه همجوار خاك (اگر خاك و خشكي را استعارهاي از زندگي مادي و زميني آدمي بدانيم) قرار دارد و انسانها با آن غريبي ميكنند و نهايت كاري كه انجام ميدهند يك آب تني چند ساعته يا چند دقيقهاي است و بعد از آن بلافاصله به دامان خاك برميگردند و خود را خشك ميكنند. آغاز فيلم، علاوه بر اشاره به اين موضوع، نكته مهمتري را در خويش ميگنجاند. فيلم اين چنين آغاز ميشود: نماي آب دريا در قاب محصور. دوربين High Angle و مديومشات. كات به نمايي بازتر از دريا. كات بعدي دريا را تا عمق نشان ميدهد. چهار شخصيت اصلي فيلم از دريا به خشكي ميآيند. گويي از ابتدا به دريا تعلق دارند؛ برگمان در اينجا علاوه بر استعاري ساختن افتتاحيه فيلمش به تعلق آدمي به اصل خويش يا معنويت غريب افتاده نيز كنايه ميزند. آدمهاي اطراف كارين، هر يك به نوعي سرگشته و حيران هستند و البته هر كدام بخشي از نگاه پرسشگر آدمي را نسبت به زندگي، مرگ و وجود مطرح ميسازند. پدر آن كسي است كه با اشاراتش به آثار همينگوي در جايگاه ايده آليسم و منتقد مينشيند. مارتين بخش مادهگرا و غير الهي آدمهاست. ارتباط او با كارين و سردي كارين نسبت به او در ابراز عشقش نشان از غربت يك روشندل معنوي از دنياي مادي و منطقگراي بيرون از ذهن او دارد.
مينوس نيز نقطه اتصال كارين به دنياي اطراف خويش است كه ميتوان از آن به عنوان «هويت» ياد كرد. هويتي كه در انتهاي فيلم به دست كارين كشف ميگردد. سكانس كشتي شكسته و همخوابگي كارين و برادرش مينوس بيشك از بزرگترين سكانسهاي سينماست. در اينجا، فرياد عجز و ناتواني كارين براي عدم درك خويشتن در تقابل با اميال و افكارش به خصوص در ارتباط با مساله مرگ كه ميتـواند با ابزار ايمان پذيرفتني باشد تبديل به عصياني خاموش در ارتباط با برادرش ميگردد و به شكلي استعاري و مفهومي ترك بدن را آخرين چاره دستيابي به هويت ميداند كه تعريفي مگر عادات، فرهنگ و اعتقاد ندارد. كشتي شكسته ميتـواند استعارهاي از به گل نشتن و فراموش شدن سفر معنوي انسانها باشد (چنانكه دريا را معنويتي موجود در كنار بشر ميدانيم) همچنين رابطه به ظاهر حرام كارين با مينوس نقطه عطفي در چالش و مناظره انسان در خويش براي انتخاب ايمان و داشتن اطمينان براي ادامه راه كه شايد مرگ اولين دريچه آن باشد ميگردد.
عنكبوت در سه گانه «همچون در يك آينه» ، «نور زمستاني» و «سكوت» نمادي است از خالقي كه خود مخلوق شريعت و احكام است. موجودي كه كارين از پشت در اتاق انتظارش را ميكشد و با ترديد از پنجره دريا را نظاره ميكند. او به پرستشگاهي كه محصور و دور از چشم دريا براي خويش مهيا كرده ميآيد و براي ديدن خدا صبر پيشه ميكند؛ شايد اين خود جلوهاي از بيماري معنوي كارين باشد. «همچون در يك آينه» با روايتي ساده از رابطه چهار شخصيت، تراژدي از كف دادن ايمان را به نقد ميكشد و داشتن قلب مطمئن را بسته به رهايي روح آدمي به درياي معنويت –همان چيزي كه بيرون از خانه موج ميزند- ميشناسد. اين فيلم نگاشتهايست از غربت ايمان، چيزي كه در «نور زمستاني» به صراحت متبلور ميگردد.