| پرونده بزرگداشت اينگمار برگمان / پيادههاي پيشرو [ هوتن زنگنه پور ] |
![پرونده بزرگداشت اينگمار برگمان / پيادههاي پيشرو [ هوتن زنگنه پور ]](http://www.cinemaema.com/parameters/cinemaema/images/news/bergman21202122577big.jpg) |
يادداشتي بر فيلم «مهر هفتم» (The Seventh Seal) اثر اينگمار برگمان به بهانه بزرگداشت او در جشنواره فيلم فجر [ هوتن زنگنه پور ]
سينماي برگمان را سينمايي افسرده و مأيوس ميانگارند، گويي اين قضاوت هر چند راديكال و غير قابل اتكا از برداشتهايي غيرملموس از فيلمهاي نظير «همچون در يك آينه»، «پرسونا»، «فريادها و نجواها» و در اين باب از همه مهمتر «مهر هفتم» برخاسته است، اما شور زندگي در سينماي برگمان چگونه ميتواند از نظر مخفي بماند؟ شور زندگي. اهميت فيلمهاي او در همين دو كلمه خلاصه شده است؛ بدون اين نگاه ايدهآليستي به زندگي چگونه ميتوانيم با مرگ به پيكاري بنشينيم كه همچون شطرنج، در محيطي بسته و حركتهاي محدود –كه از خصوصيات بلامنازع و انكار ناپذير زندگي هستند- ما را به طول عمر بيشتر و اميد فزونتر به زندگي فرا بخواند؟ چنين است در ساير آثار برگمان؛ زندگي جاري است و نگاه او به اين امر بسيار قابل ستايش است. «مهر هفتم» از اين حيث مرتبهاي فراتر از ساير آثار فيلمساز و حاشيهاي عميقتر از مبحث مرگ و زندگي دارد. مرگ و زندگي، به عنوان دو دغدغه كهن در حيات و تكوين بشري گرچه محتملا نميتواند تنها لايه كشف شدني فيلم باشد اما به عنوان ساختار اصلي داستان فيلم قابل طرح است. برگمان از اين منظر، يا در واقع با زاويه نگاهي كه در اين فيلم بدان دست يافته است اين مهم را از چند منظر بررسي ميكند كه صد البته مهمترين نگاه او بررسي پديده مرگ به عنوان آغاز نيستي از ديدگاه مذهب است. نوستالژي ايمان فيلمساز از آثار قبلي به اين فيلم به ظاهر تاريخي حلول ميكند و تبديل به روايتي حكمي-فلسفي در ارتباط با نگاه اعتقادي به مساله مرگ ميگردد. روايت فيلم، روايت علاقه بيش از حد به زندگي است يا همان شور زندگي كه پيشتر از آن ياد كرديم. اما چه چيز ميتواند مرگ را دلپذير نمايد؟ اين سوالي است كه از سوي مولف اثر از براي مخاطبش مطرح ميگردد؛ به نظر ميرسد مبارزه و تحمل مشقتهاي زندگي در ايجاد رضايت مقابل ارتباط با مرگ (كه مي تواند از ديد مذهب آغاز زندگي جديدي باشد) و تبديل اين پديده ناشناخته به واقعيتي دلپذير مؤثر باشد. انسان، آلوده زندگي است و در هر برحهاي تبديل به شخصيتي مبارز ميگردد، گاهي در نقش فيل مينشيند و گاه پيادهاي پيشرو ميشود، گاهي به صدارت ميرسد و گاه چون اسب حريف را به مبارزه ميطلبد. مرگ در فيلم، بستري سياه براي ايجاد نگاه متقد فيلمساز به مذهب ميگردد. كسي كه از كودكي با آموزههاي ديني و اعتقادي خو گرفته و در محيطي متعصب رشد كرده است و چنانكه مشهود است بارقهاي از ضمير آگاه در خويش متبلور ديده است مگر نگاه انتقادي چه چيز ميتواند از اين قائله برداشت نمايد؟ چنانكه ميبينيم فيلمساز به سوء استفاده كشيشها از ترس مردم اشاره مينمايد و مرگ و زندگي خفتباز بعد از آن را به دست اعتقادات مذهبي سياه و غير قابل تصور نمايش ميدهد. فيلم به لحاظ استفاده از تصوير و ميزانسن نيز در نمايش اين ديدگاه موفق عمل ميكند، سر جمجمه و جنازه كنار دريا نمونههاي بارز هستند. در سكانس برجستهاي از فيلم، نوستالژي ايمان كه دقيقا از ذهن خسته برگمان به فيلم سرايت كرده است به وضوح قابل تشخيص است. در اينجا، مساله وجود يا عدم خدا مطرح است و ايمان به اين موضوع كه همواره انسان را سرگشته كرده است. شواليه، به مجسمه مسيح خيره ميشود و مرگ در جايگاه كشيش مينشيند تا اعترافات او را بشنود. جايگزيني كشيش با مرگ، يا در حقيقت مذهب با نيستي اگر لبه برنده تيغ انتقاد برگمان بر مذهب نباشد دست كم يادآور چالش بزرگ انسان با اين مقوله است. شواليه از بيقيدي خويش نسبت به انسان آزرده است و در عين حال نميتواند بدون داشتن قلبي آرام و مطمئن مرگ را پذيرا باشد؛ اين موضوع باعث به طول انجاميدن بازي شطرنج او با مرگ ميگردد. او براي حركت بعدي در بازي، كه دريافت استراتژي ايمان است در بحر تفكر غوطه ميخورد و سعي مي كند از احساس خالي باشد. چنانكه ميداند با ابزار حس نميتوان به درك خدا رسيد و اين استعاره در كليت فيلم با سرگرم شدن در بازي شطرنج جانشين ميگردد، بازي شطرنج كاملا منطقي است و احساسات را در آن جايي نيست. مساله اطمينان آن چيزي است كه به ايمان حقانيت و درستي ميبخشد؛ شواليه در مقام انساني آگاه از ذات درونگريز و حقيقتجوي خويش تمايل به حصول اطمينان دارد و نه حدس و خرافات. براي او وجود خدا از طريق حدس و گمان كه از ابزارهاي اساسي مذهب هستند قابل قبول نيست. همچنين، او از اينكه مذهب انسان را برده خدا و سرسپرده او نمايد رنج ميكشد و ناخرسندي خويش از اين موضوع را با اين عبارت كه چرا خدا دست او را نميگيرد مطرح مينمايد. مرگ تبديل به مائدهاي ميگردد كه نفرت را در ذهن انسان تبديل به خدا نمايد، و اين غريبگي ايمان را در چنين برداشتي از تعريف خدا آشكار مينمايد. مرگ در سراسر فيلم، سايه بر زندگي انسان افكنده است اما راه تقابل به جاي منطق و اراده آدمي كه شطرنج ميتواند كنايه از آن باشد گرايش به اعتراف، مناسك مذهبي و راه انداختن كارناوالهاي ديني است. خودآزاري و همدردي با مسيح، رفتار توهينآميز كشيشها با مردم مفلوك هراسيده از تباهي، قرباني كردن و دعا مسائلي هستند كه برگمان در نمايش آيينهاي مذهبي آنها را پررنگ جلوه ميدهد. در جايي از فيلم، كه بحث بر سر آتش جهنم و توبه و خودسوزي به خاطر مطهر شدن داغ است و تنها كاري كه صورت ميگيرد ترساندن يكديگر از عقوبت خداست؛ مردم در يك مستي دستهجمعي كه باز هم استعاره از نئشگي ايمان كاذب آنهاست هنرپيشه گروه دورهگرد را به رقص وا ميدارند؛ او مانند يك خرس ميرقصد چون از جان خويش ميترسد. همزماني بحث معاد با اين رقص دلقكگونه باز هم به نگاه منتقد فيلمساز برميگردد، اعتقادي كه به جاي اطمينان و ايمان اصيل پيروي كوركورانه به دليل هراس از عذاب و عقوبت ايجاد ميكند. همچنين اعتراف به عجز و ناتواني بشري چيزي است كه آدمي را از شناخت ماهيت مبارزه برحذر ميكند. «مهر هفتم» سرشاز از پرسش و پاسخهاي ذهن برگمان نسبت به مساله ايمان، زندگي، مرگ و حيات ابدي است. بيانيهاي كه براي كشف حقيقت نيستي و چالشپذيري زندگي زميني براي انسان به ارمغان ميآورد. در گوشه ديگر ميدان مباحث فلسفي كلامي ايجاد شده در بستر فيلم، نگاه انسان به خدا و كيفيت آن به گرداب نقد و كنكاش ذهني ميافتد، چيزي كه در بقيه آثار او و به خصوص سهگانه سكوت (سه فيلم «نور زمستاني»، «همچون در يك آينه» و «سكوت») با كيفيتي متفاوت در نظر آمده است. «مهر هفتم» مانيفستي از انتقاد به اعتقاد است؛ اعتقادي كه رسالتي مگر حصول اطمينان ندارد اما آن را به دست خرافات و ذهنيات فرمايشي ايدئولوگهاي مذهبي سپرده است.
منبع خبر : سينماي ما |
دوشنبه,15 بهمن 1386 - 14:26:17
 | آرشيو |
|
| اخبار مرتبط: |
نظرات
اضافه کردن نظر جدید
|