صحنه هایی از پیوند اینگمار برگمان و هالیوود یا بخشی از آنچه که همیشه می خواستید درباره ی «تخم مار» بدانید ولی از پرسیدنش طفره می رفتید
[ جواد رهبر ]
پرسونا: «تخم مار» (1977) حاصل یک اپیدمی است؛ اپیدمی قماری که دامن بیشتر کارگردانان بزرگ اروپایی را گرفته است. منظورم همان قمار ورود به دنیای انگلیسی زبان و یا استفاده از بازیگران خارجی ست. طبیعتا در این قمار دسته ای پیروز می شوند و گروه دیگر بدجوری می خورند زمین. در این میان بعضی ها هم می بازند ولی دست کم از این خوشحالند که بازنده ی بزرگی نبوده اند؛ مثلا فیلم انگلیسی میکل آنجلو آنتونیونی، «اگراندیسمان»، از آن قمارهای درخشان تاریخ سینماست؛ یا حضور جک نیکلسون در «حرفه: خبرنگار» هم برگ زرین هم کاری هایی از این دست است. اما خب در اکثر مواقع فیلم هایی که به این ترتیب ساخته می شوند فاصله ی محسوسی از دنیای اصلی و شاهکارهای فیلم ساز اروپایی دارند. حتی ورود یک بازیگر خارجی هم ممکن است بر کیفیت کار تاثیر بگذارد مثل ریچارد هریس در «صحرای سرخ» آنتونیونی، که بیشتر از آنکه به ارتقای فیلم کمک کند به آن ضربه می زند یا حضور دونالد ساترلند در «کازانوا»ی فلینی که هر چقدر هم که بخواهیم با سعه ی صدر در مورد بازی اش قضاوت کنیم به این نتیجه می رسیم که در حد و اندازه های مارچلو ماسترویانی نیست. در حین مواجه شدن با «تخم مار» هم چنین اندیشه هایی به ذهنمان هجوم می آورد. با خودمان می گوییم نکند فیلم وسوسه ای باشد هوس آلود برای ورود به دنیای پر مخاطب انگلیسی زبان که البته حاصلی جز فرزندی ناخوانده نداشته که حالا وبال گردن پدر و مادرش شده است. یا با یادآوری این نکته که اینگمار برگمان مجبور بوده چنین قراردادی را قبول کند پیش خود می گوییم که «تخم مار» فیلمی است که از سر اجبار و درماندگی ساخته شده. با این نگرش می شود نقاط ضعف فیلم را توجیه می کنیم و حتی می توانیم از کنار این نکته هم بگذریم که فیلم ماکس فون سیدو و ارلاند یوزفسون ندارد.
فریادها و نجواها: اگوست استریندبرگ فعلا رفته تعطیلات. برگمان در همان بدو ورودش به دنیای انگلیسی زبان، برای طبیعی تر شدن کل ماجرا سنگ تمام گذاشته است. شاید هم می خواسته از پوسته ای که در سوئد دور خودش کشیده بود بیرون بیاید. از شکسپیر سوئد به ویلیام شکسپیر انگلیسی می رسد و نام فیلم را از نمایشنامه ی سترگ او یعنی ژولیوس سزار می گیرد؛ از همان خطابه ی مشهور بروتوس درباب ژولیوس سزار: " پس او را چنان تخم ماری پندارید / که شکسته شده و لطافتش زیان آور گشته است؛ / و در همان پوسته او را بکشید."
فلوت سحرآمیز: فیلم با موسیقی جز شروع می شود. اما نگران نشوید شما در حال تماشای فیلمی از برگمان هستید که شاید نغزترین استفاده ها از موسیقی باخ را در آثار او شنیده ایم.
سکوت: پس از جست و جوهای متعدد بلاخره نقش آبل روزنبرگ به دیوید کارادین می رسد. سر راست ترین تصویری که از او به یاد می آوریم در هیبت بیل در دو فیلم «بیل را بکش» (جلد اول و دوم) ساخته ی کوئنتین تارانتینو است. در مورد حضور کارادین در فیلم، از هر چه بگذریم از آن حکایت ِ معروف درباره ی ناسازگاری های بازیگران امریکایی نمی توان رد شد. اول که قرار بوده داستین هافمن برای ایفای نقش آبل روزنبرگ دعوت شود که نپذیرفته است. حالا که به فیلم نگاه می کنیم و هافمن را به جای کارادین متصور می شویم، با خود می گوییم: "خوب شد داستین هافمن نیامد." ناسازگاری ها و بداخلاقی های هافمن هم که بر کسی پوشیده نیست و حتی در چند مورد هم گویا کارادین دم از ناسازگاری زده است که به سلامتی حل و فصل شده است. یکی از آن موارد زمانی است که طبق برنامه مجبور می شوند اسبی را جلوی دوربین بکشند تا درماندگی مردم آلمان را در بحران تورم جمهوری ویمار در سال 1923 به نمایش بگذارند. دیوید کارادین می گوید که اگر این کار بکنید دیگر نه من و نه شما. برگمان کوتاه می آید و اسب را دور از چشم دوربین می کشند اما در فیلم جسد اسب و دستان مرد فقیری را می بینیم که دل و جگر اسب را به سمت کارادین دراز می کند. از همه چیز که بگذریم بازی روزگار گویی با برگمان سر شوخی داشته است. کارادین از قضا متولد هالیوود واقع در ایالت کالیفرنیا است. ای دل غافل.
مصائب آنا: در سال 1976، اینگمار برگمان از دست ماموران مالیاتی سوئد فرار می کند و یک راست می رود کالیفرنیا سراغ تهیه کننده ی سرشناس دینو دو لورنتیس. از قرار معلوم از دل همین دیدار است که برگمان کارگردانی «تخم مار» را می پذیرد و قراردادی در همین زمینه امضا می شود. به این ترتیب «تخم مار» تبدیل می شود به تنها فیلم هالیوودی برگمان و پس از «تماس» می شود دومین فیلم انگلیسی زبان او.
توت فرنگی های وحشی: خود برگمان هم زمانی که با حسرت از قدم زدن آندری تارکوفسکی در دل رویاها یاد می کند، در مورد خودش چنین می نویسد: "فقط چند بار موفق شده ام به درون بخزم. اغلب تلاش های آگاهانه ی من با شکست گیج کننده ای پایان یافته است – تخم مار، تماس، چهره به چهره و امثال آن. (اینگمار برگمان، فانوس خیال، ترجمه ی مهوش تابش و مسعود فراستی؛ هرمس، 1385)
شرم: اکثر طرفدارانش معتقدند که «تخم مار» به اصطلاح برگمانی نیست و برخی هایشان هم از آوردن نام چنین فیلمی در پرونده ی برگمان شرم دارند. اما قضیه خیلی ساده تر از این حرف هاست. شاید فیلم از شاهکارهای برگمان فاصله ی زیادی داشته باشد اما باید به این نکته هم توجه کرد که اگر به انتظار فیلمی چون «پرسونا» یا هر کدام از فیلم های «سکوت خدا» به سراغ فیلم بروید، تماشای «تخم مار» برای شما تجربه ای ناامید کننده خواهد بود. فیلم را باید مستقل و رها از قید و بند دیگر آثار برگمان دید. لیو اولمان در دفاع از فیلم می گوید که سال ها پس از ساخت آن همراه با اینگمار به تماشای فیلم نشسته اند و به این نتیجه رسیده اند که فیلم چندان بدی هم نیست.
لبخند های یک شب تابستانی: خب همه ی اینها را که گفتم حواشی بود و جنجال. بهتر است بیشتر از این وقتتان را با خواندن این یادداشت هدر ندهید و یک راست بروید سراغ خود فیلم. هر قدر هم که از شاهکارهای استاد فاصله داشته باشد باز هم فیلمی است از اینگمار برگمان. بجنبید تا دیر نشده.