| پرونده بزرگداشت اينگمار برگمان / ... از خاطرات کودکی برگمان |
|
صادقانه بگویم که فکر می کنم بر سالهای اولیهء زندگی ام، که با شادی و کنجکاوی توام بود تکیه دارم. تخیل و حسیات من تغذیه می شد، و هیچ چیز تیره ای به یاد ندارم. روزها و ساعتها با شگفتی ها، مناظرغیرمنتظره و لحظه های جادویی سپری می شد. هنوز می توانم در میان دورنمای کودکی ام گردش کنم و دوباره نورها، بوها، آدمها، اتاقها، لحظه ها، حرکتها، آهنگ صداها و اشیا را تجربه کنم. این خاطره ها به ندرت مفهوم خاصی دارند، اما شبیه فیلمهای کوتاه یا بلند هستند، بدون هیچ موضوعی. گویی که بطور تصادفی گرفته شده اند. امتیاز خاص دوران کودکی، حرکت بی مانع بین خیال و شوربای جو، بین وحشت بی حد و شادی انفجارگونه است. هیچ مرزی جز نهی ها و مقررات وجود نداشت که اغلب مبهم و غیرقابل فهم بودند. برای مثال، می دانم که من مفهوم زمان را درک نمی کردم. تمایز بین آنچه خیال بود و آنچه واقعیت تلقی می شد دشوار بود. اگر تلاشی می کردم شاید می توانستم واقعیت را وادار کنم واقعی بماند. اما برای مثال، ارواح و اشباح وجود داشتند. با آنها باید چه می کردم؟ بعد، سینماتوگراف آمد... جشن کریسمس ادامه داشت. شب دیروقت بیدار شدم. نور شب می درخشید. تصویری از صحنهء میلاد مسیح روشنایی ضعیفی روی گنجهء بلندکشودار انداخته بود. سینماتوگراف، روی میز سفیدتاشو، در میان دیگر هدیه های کریسمس برادرم بود. دستگاه پیچیده ای نبود. منبع نور، یک لامپ پارافین بود و دستهء کوک به یک چرخ دندانه دار و یک صلیب مالت متصل شده بود. در پشت جعبهء فلزی، یک آینهء بازتابی ساده، و پشت عدسی، شکافی برای نمایش اسلاید قرار داشت. صبح روز بعد، در آن لباس خواب گشاد به اتاق بازی بچه ها پناه بردم. سینماتوگراف را روی یک صندوق شکر گذاشتم، لامپ پارافین را روشن کردم و شعاع نور را متوجه دیوار سفید کردم. سپس فیلم را گذاشتم. تصویر یک چمنزار بر دیوار ظاهر شد. در میان علفزار، زن جوانی، ظاهرا پوشیده در لباس محلی خوابیده بود. آن گاه دسته را چرخاندم! توضیح این، غیرممکن است. نمی توانم کلماتی برای بیان هیجانم بیابم. اما همیشه می توانم بوی فلز داغ، عطر گلوله های نفتالین و گردوخاک لباس خواب، حس کردن دستهء کوک را دور دستم به یاد بیاورم. و همیشه می توانم ان مستطیل لرزان روی دیوار را ببینم. دسته را چرخاندم و دختر بیدار شد، نشست، به آهستگی برخاست، دستهایش را از هم باز کرد، دوری زد و در سمت راست از نظر پنهان شد. اگر به چرخاندن ادامه می دادم، دوباره آنجا دراز می کشید، سپس درست همان حرکتها را دوباره تماما انجام می داد. او داشت حرکت می کرد.
از کتاب «فانوس خیال» ،خودزندگینامهء اینگمار برگمان ، ترجمهء مهوش تابش، مسعودفراستی
منبع خبر : سينماي ما |
دوشنبه,15 بهمن 1386 - 14:35:35
 | آرشيو |
|
| اخبار مرتبط: |
نظرات
اضافه کردن نظر جدید
|