| پرونده بزرگداشت اينگمار برگمان / به یاد اینگمار برگمان [ سوفيا مسافر ] |
![پرونده بزرگداشت اينگمار برگمان / به یاد اینگمار برگمان [ سوفيا مسافر ]](http://www.cinemaema.com/parameters/cinemaema/images/news/bergman61202123678big.jpg) |
[ سوفيا مسافر ]
«جدا از هر چیزی که در زندگی برایت اتفاق می افتد، عشای ربانی ات را حفظ کن.» {1}
1- صبح زود است.الکساندر تنها در رخوت بین خواب و بیداری ایستاده و از ورای شیشهء یخ زدهء پنجره، خیابان را نگاه می کند. برف و یخ ایام کریسمس همه جا را پوشانده. اما درست در مرکز قاب و در احاطهء سفیدی پیرامون، گلدانهای بزرگی هست پر از گل های سرخ شاداب و آبی و زرد و صورتی و بنفش. الکساندر محو شکوه این زیبایی شده. ما نیز... 2- کشیش جوان، آزرده از فساد و بی اخلاقی که اطرافیانش را فراگرفته، میز شام را ترک می کند و به اتاق خواب قصر پناه می برد. همان اتاقی که قبلا دیده ایم ساکنان پیشینش (بی شک اکنون روی در نقاب خاک کشیده) اهرمی در آن تعبیه کرده اند که دری مخفی به اتاق مجاور باز می کند تا بتوانند نیمه شب به راحتی با معشوق شان ملاقات کنند. مرد جوان به قصد خودکشی طنابی به گردنش می آویزد اما طناب به اهرم گیر می کند و در همراه با نوای موسیقی باز می شود و تخت متحرک به درون می آید. روی تخت، لیزا ی زیبا و جوان و معصوم خوابیده. مثل زیبای خفته. مثل قصه های پریان. کشیش شگفت زده می گوید: این رویا ست. نمی تواند واقعیت باشد. و در رویا هر کاری می توان کرد. خم می شود تا او راببوسد. دختر بیدار می شود. به عشق شان اعتراف می کنند و تصمیم می گیرند با هم فرار کنند. ساعت زنگ می زند و عروسک مرگ با داس شوم اش از دریچهء آن بیرون می آید. ما دیگر تا پایان فیلم این زوج را نمی بینیم و از سرنوشت شان ناآگاهیم اما همین نشانهء شوم، حسی از تشویش و ناپایداری با خوشبختی شان می آمیزد. بعدتر اما، درمی باییم که به رغم همه چیز،باید ایمان بیاوریم به شادی های گذرای زندگی، وقتی مهتر، حکایت سه لبخندیک شب تابستانی را برای پترا ی سرزنده تعریف می کند. و با هم چشم می دوزند به طلوع پرطراوت آفتاب و روز تازه ای که برمی آید... 3- کارین و برادر نوجوانش در کشتی شکسته پناه گرفته اند. طوفان درون با طوفان بیرون درآمیخته و قطره های باران برسرشان می بارد.و نوای ساراباند باخ، حس غریب و فضای تیرهء تنهایی و رنج روح شان را تا اعماق وجودمان حک می کند. کمی بعد، کارین در «اتاق مرموز» در حضور همسر و پدر به عشق و درد و انتظارش برای ایمان اعتراف می کند، به جذبهء مقاومت ناپذیر آن حفرهءهولناک و خلاءای که فرامی خواندش. و سرانجام،درلحظهء حقیقت، رعشه ای بدنش را می لرزاند و نوری تحمل ناپذیر در چشمانش می درخشد:من خدا را دیدم. مثل عنکبوتی بود که از تنم بالا می رفت و می خواست به درونم نفوذ کنه، اما من مقاومت کردم... «آن ایده دربارهء خدا، بسیار ناسالم بود، چون احساس وجود چیزی بود که کامل است، به نهایت کامل است،بی نهایت کاملترین موجود است،و درمقایسه با آن همیشه باید خودم را یک خزنده، یک خزندهء کثیف می دیدم. و چنین حسی برای یک انسان درست نیست...» {2} «احساسم دربارهء این فکر که خداوند وجود ندارد، وحشت نیست. احساس امنیت است. حس زمین زیرپایمان ، اینکه ما اینجا هستیم ، و تقدس ای که هست، چون در درونمان جاری ست.و این،پذیرفتن تداوم نسل هاست با امیدها، ترس ها، امیال، ذهن های خلاق، نیایشگران. اینها هنوز در درونم زنده است، و به خاطرش بسیار خوشحالم. این حس یکی از زیباترین جنبه های ذهنیت ام است. اما، باور به گونه ای خدای بیرونی، این ایده را کنار گذاشته ام. درنظرم بی معنی ست. نمی توانم به چنین چیزی ایمان داشته باشم.» {3} 4- کشیش رنجور و ناتوان از تب، سرد و درخود فروبسته و ناتوان از هر تسلادادنی،در چشمان ماهیگیر مأیوس می نگرد، همچون در آینه ای. گویی روح هر دو را یک بیماری به سوی مرگ تحلیل می برد. و کشیش برای اولین بار عمق ناامیدی و بی ایمانی ویران کنندهءخودش را می بیند.اما شاید ماهیگیر از او خودآگاه تر است،و مرگ خودخواسته اش، راهی می گشاید به شکوفایی باور و ایمان نو. به پروردگاری نو... «فیلمنامهء نور زمستانی را مثل آهنگسازها با اصطلاح اپوس شماره گذاری کردم، چرا که میخواستم به تقلید از باخ، که موسیقی انجیل به روایت متی را هدیهء خود به خداوند نامید، این اثر را به خدا تقدیم کنم.» {4} 5- اگنس بی رمق تونل بی پایان درد و عذاب را پشت سر می گذارد.فریاد می زند:دیگر نمی توانم طاقت بیاورم.این شکنجه،تنهایی،وانهادگی را. کسی کمکم نمی کند؟چرا رهایم کردید؟ آنا ی محبوب و تنومند،در آن محیط سرخ عاشقانه و مادرانه در آغوش می گیردش.سینه اش را به صورت او می فشارد.و با تمام نیروی باروری احیا کننده و زمینی اش،با تمام عشق بی قیدوشرط و همدردی که فقدانش اگنس را تا نیمه راه مرگ برده،موفق می شود برای لحظاتی زندگی را در او بدمد. نترس اگنس! من درکنارت می مانم. این فقط یک رؤیاست...
چه دشوار است تصور لحظهءمرگ خالق این لحظه ها. اینکه در آن ساعت بر او چه گذشته، تنها بوده یا کسانی که دوستشان داشته در کنارش بوده اند، ترسیده،درد کشیده یا در آرامش چشم فروبسته؟ کسی مثل او ،«باید هم آرام و بی درد مرده باشد، باید این طور باشد. اگرنه، زندگی غیرقابل تحمل می شد...» {5} و برای کسی که قبلا مرگ را چنین لذت بخش تجربه کرده، دیگر نباید ترسی در کار بوده باشد: «من بیمار بودم، و می خواستند جراحی ام کنند. آمپولی به بازویم تزریق کردند و برای شش ساعت بیهوش شدم.درکی از گذشت زمان نداشتم، و از احساس وجود به سوی احساس عدم رانده شدم. و این موضوع عمیقا خوشحالم می کند. درک این که زندگی چنین است،که من از وجود خودم و همه چیز آگاهم، ولی به ناگهان یا به آهستگی آگاهی ام محو می شود و از بین می رود، واین حسی شگفت است، که از بودن به نبودن برسم. و در آن لحظه، هیچ چیز نمی تواند آزارم دهد. فکر می کنم چه ناخوشایند است که پس از این لحظات ٍ نبودن، یک نفر به سراغم بیاید و صدایم بزند و وادارم کند بلند شوم،بگوید باید به اینجا یا آنجا بروی،به خاطر فلان و بهمان مقصری. فکر می کنم چه احمقانه است. و این احساس عدم، چقدر شادم کرد، چرا که سرشار از حس رهایی و آسودگی بود...» {6} «پس آنچه که قبلا چنین رازآمیز و خوفناک بود،یعنی آنچه که ممکن است بر فراز این دنیا وجود داشته باشد، دیگر وجود ندارد.همه چیز از آن این جهان است.همه چیز در درون ما زیست می کند و به وقوع می پیوندد و ما از درون یکی به دیگری جریان می یابیم.همانا چنین چیزی کمال تام و تمام است...{7}
من اما، وقتی خبر را شنیدم، تنها احساسم به سادگی ناباوری بود.(مگر نه اینکه در مهرهفتم، همه تسلیم مرگ شدند جز خانوادهء نمایش گر، که به جادو باور داشت؟) هنوز هم نبودن اش را باور نمی کنم و حضورش را در جهان احساس می کنم. شاید این درسی ست که از خودش آموخته ام، از «به شادی»،وقتی در سکانس آخر،ویولونیست جوان پس از مرگ همسر عزیزش به سالن کنسرت میرود تا در نواختن سمفونی 9 بتهوون شرکت کند، و آن رهبرارکستر پیر دوست داشتنی(ویکتور شوستروم) که شاهد پرحسرت جوانی و عشق شان بوده، از او می خواهد که بنوازد،به شادمانی، و با این آیین باشکوه ، مرگ را و نبودن و ناامیدی را نفی کنند. مثل آیین عشای ربانی آخر نورزمستانی، که امید و ایمان را «خلق می کند». و در سالن باز می شود، کودکی(فرزند کوچک ویولونیست) وارد می شود، در جایگاه تماشاگران می نشیند، و به سمفونی گوش می سپارد. به شادمانی. پی نوشت: {1}: از کتاب تصویرها ، دربارهء نورزمستانی {2} و {6}: از یک گفتگو، در ضمیمهء دی وی دی پرسونا {3}: از یک گفتگو، در ضمیمهء دی وی دی ساعت گرگ و میش {4}: از پشت صحنهء نورزمستانی {5}: از دیالوگ فیلم ریش قرمز (کوروساوا) {7}: از کتاب تصویرها، دربارهء مهرهفتم
منبع خبر : سينماي ما |
دوشنبه,15 بهمن 1386 - 14:44:38
 | آرشيو |
|
| اخبار مرتبط: |
نظرات
اضافه کردن نظر جدید
|