| پرونده بزرگداشت رسول ملاقليپور / نامه ای به رسول ملاقلی پور؛ خسته عاصی راحت شدی؟(1) [ حنانه سلطانی ] |
|
حنانه سلطانی- نه عاشق فیلم هایت بودم و نه بیش از همان یکی دو ساعتی که دور هم نشستیم و به زمین و زمان فحش دادی دیده بودمت. با این وجود احساس می کنم خیلی وقت است که می شناسمت. شاید به همان اندازه که شهید حسن شوکت پور را می شناختی و حالا دارم با این حرف ها مثل خودت که «سفر به چزابه» را به خاطر ادای دین به شهید شوکت پور ساختی، دین ام را ادا می کنم. گیرم که چهار تا و نصفی هم غرولند و شکوه و شکایت تویش باشد! آخر ادای دین به رسول ملاقلی پور را که نمی شود در صلح و صفا برگزار کرد، می شود؟! راستش از ترس اینکه دومان قائمی( جمشید هاشم پور در قارچ سمی) و سلیمان و نیلوفر( ماهایا پطروسیان در کمکم کن) تلفن و تلویزیون و از این چیزها توی سرم خراب نکنند(!) اول می خواهم از دوست داشتنی ترین سکانس ات بگویم. آنجا که توی « سفر به چزابه» شماره خانه صمد یکتاپرست را که ده سالی می شود شهبد شده با موبایل علی می گیرند و صمد با دخترش حرف می زند." الو اردَبیل؟ سلام علیکیم. منزل یکتاپرست؟ صمد یکتاپرست؟" ولی حاج رسول هیچ وقت نفهمیدم چی شد که ده سال بعد سودابه مزرعه پدری دست محمود گل داد و شعاری ترین جمله ممکن را به زبان آورد،" بوی زندگی میده، نه؟"! چی شد که وحید «سفر به چزابه» که حتی پای برخورد های غلط اش هم می ایستاد جایش را به شخصیت منفعلی چون محمود شوکتیان( مهدی احمدی در مزرعه پدری) داد؟ چی شد که جای مراد چلچراغ و حسن کاوه و صمد یکتاپرست را به سیاهی لشکری دادی که وسط آتش و انفجار و توپ و تانک گم شدند و حتی با وجود جایگزینی موسیقی ناشیانه «سفر به چزابه» با قطعه ای از پیمان یزدانیان به خاک افتادن شان حس همدردی هیچ تماشاگری را بر نیانگیخت. چطور می شود رسول ملاقلی پوری که در « سفر به چزابه» برای پرهیز از احساسات گرایی، دوربین از موضوع مورد نظرش فاصله می گرفت، «میم مثل مادر» اش پر از احساسات رو و سطحی و اغراق شده باشد. حاج رسول! عربده کشی های شولان( احمد نجفی در کمکم کن) و دور و بری هایش کجا و دعوای وحید و علی «سفر به چزابه» توی سنگر بهروز کجا؟ می دانم که حالا می خواهی مثل حبیب( رامبد جوان در کمکم کن) بگویی تصمیم داشتی به مردم بفهمانی که چطور یک گوسفند فروش برج ساز بر خلاف عرف جامعه هر کاری دلش می خواهد می کند. هر چی دارو و آمپول است به خورد گاو و گوسفندها می دهد تا پروار بشوند " البته خانم اینا هزار جور درد و مرض برای خلق الله داره."! همه اینها درست اما نتیجه اش معجونی شده از اشاره های نه چندان عمیق به موضوع های گوناگون اجتماعی. اشتیاق جوانان به مهاجرت از ایران، آرزوی خوانندگی یک دختر جوان، مسائل منکراتی در « کمکم کن»، فساد اداری، اعتیاد، گسست بین نسل جوان و نسل برآمده از انقلاب و جنگ در « قارچ سمی»، عوارض بعد از جنگ، فقر، بازار سیاه دارو و... در « میم مثل مادر»،... اما همه این حرف های واقعی به دم دستی ترین شکل ممکن و در نهایت شتاب زدگی روی پرده می آیند و می روند. پس این وسط نگاه هنرمندانه چه می شود؟ حاج رسول! مگر این خودت نبودی که از زبان شولان( احمد نجفی) گفتی هیچ چیز از پنبه تیزتر نیست؟ همان چند تا اشاره تصویری هم از فرط تکرار آزار دهنده شده اند. گل درشت ترین اش شاید تاکید بیش از حد ات به سقوط مجسمه صدام و خوار و خفیف شدن اش در « میم مثل مادر» باشد. همیشه آرزو داشتم به جای گرفتن آن نماهای کج و معوج با دوربین روی دست یک بار دیگر دوربین ات را ثابت، مقابل چهره حسن کاوه( حبیب دهقان نسب در سفر به چزابه) که به کمک لوله تانک سر پا ایستاده بود می گذاشتی. کاش همان قدر که در فکر چگونه خراب کردن پل « مزرعه پدری» بودی به چگونه روایت کردن هم فکر می کردی. اما... « تو ماندنی شدی، محبوب شدی و محبوب ماندی، بابت خریت هایت، بابت سگ سگی هایت، بابت رو دست خوردن های مظلومانه ات، بابت آشفتگی ها و سر در گمی هایت، بابت این در و آن در زدن هایت و زندگی تو در یادها ماند به خاطر انبوه ظرافت هایی که هر یک سند زمانه خود بوده و هست.»(2) عمو رسول! دلم برای فریاد هایت تنگ شده. اصلا اینها را گفتم که عصبانیت کنم! دلم می خواهد فقط یک بار دیگر بیایی گوشم را بپیچانی و بگویی باز داری حرف های این منتقدها را می زنی؟!
1- قارچ سمی 2- ماهنامه سینمایی فیلم / شماره 321/ مقاله کیومرث پوراحمد درباره حمید هامون
|
پنجشنبه,18 بهمن 1386 - 16:40:0
 | آرشيو |
|
| اخبار مرتبط: |
نظرات
I
جمعه 13 ارديبهشت 1387 - 13:7
|
تو ماندنی شدی، محبوب شدی و محبوب ماندی، بابت خریت هایت، بابت سگ سگی هایت، بابت رو دست خوردن های مظلومانه ات، بابت آشفتگی ها و سر در گمی هایت، بابت این در و آن در زدن هایت و زندگی تو در یادها ماند به خاطر انبوه ظرافت هایی که هر یک سند زمانه خود بوده و هست.
|
اضافه کردن نظر جدید
|