|
کدوم واژه می تونه وصف کنه این همه زیبایی را. قسمت آخر سریال حلقه سبز خیلی من را تحت تاثیر قرار داد...تفاوت عشق حقیقی و پایدار با عشق به دنیا که ناپایدار هست را به خوبی نشان داد. مخاطب این سریال نباید دنبال این باشه که فرجام این قلب چی شد, قلب به کی میرسه به کی نمیرسه. ظاهر ماجرا غیر از این نبود(سرنوشت یک قلب) اما چه زیبا قاصدک ها از آسمون میان تا به ما بگن تو کار خودت را انجام بده بذار خدا هم کار خودش را انجام بده... آخرین گفتگو های حسن و گلبهار گلبهار: توی این یه هفته ای که با تو بودم مثل یه عمر گذشت... حسن: یه عمر, یه عمر یعنی 7 روز.... پس با این حساب...امشب, که شب آخر هفته است, میشه جمعه گلهبار: من جمعه شب ها رو هیچوقت دوست نداشتم... . . . گلبهار :من دیدمت...دیدمت تو اونوری نشسته بودی...چی از خدا خواستی ؟ حسن: مثل بقیه...منم ازش معجزه خواستم. گلبهار: معجزه... حسن:گلی من اونجا توی ضریح امام زاده.... گریه کردم, باورت میشه گلبهار:چقدر بزرگ شدی..خیلی بزرگ شدی... . . . خانم معلم: من یه زمزمه های شنیدم...یکی می گفت از دنیا سیر شده...تو هم شنیدی؟ گلبهار : شما خواب بودی... خانم معلم :درسته خواب بودم...اما اگه از خواب می پریدم بهش می گفتم که... اگه زندگی حرمت نداشت پس چرا خانم دکتر روزبهانی این همه زحمت کشید منو از زندان بیرون بیاره... زمزمه هایی که خانم معلم شنید, از زبان گلبهار بود...گلبهار عاشق بود ! عاشق واقعی...عاشق واقعی کسی هست که خودخواهی نداره...گلبهار می خواست بیدار بمونه تا شاهد یک معجزه باشه... مرگ گلبهار اصلا تلخ نبود...این عرفانی ترین نگاه به مرگ بود... دختری که از روستای خودش فرار کرده و آواره غربت شده و اینجا تن به خفت و خواری نداده...همه تلاشش را کرد تا روح حسن گلاب آسوده باشه ودر این سفری که شروع کرد وجود خودش را از همه مادیات رها کرد... اون از کوروش حجتی دل کند... آپارتمان و زندگی بی دقدقه را رها کرد... موقعیت حرفه ای خودش را فدای حقیقتی کرد که باور داشت... اون عارف بود و در 7 روز همه وجودش را پر از عشق کرد... و در روز هفتم...مثل دختر های عاشق دنبال گمشده اش بود...و با مرگش توانست به عشقش برسه. اگر از نگاه سطحی به داستان نگاه کنیم شاید بگیم قشنگ تر بود که قلب حسن را به گلبهار پیوند بزنند و زندگی دوباره به او بدهند...اما به قول حسن آخرش که چی ؟...واقعا آخرش که چی ؟ و چه زیبا گلبهار روزبهانی در عشق خودش فنا میشه و با لبخندی که داره از این دنیا میره... و اما حسن گلاب باز هم هنگام اذان صبح هفتم روح او مرتبه از کمال را طی کرد. مرتبه ای که باید بگذری تا بگیری...روز آخر برای حسن گلاب سرنوشت ساز بود... و بهترین ها را انتخاب کرد. او گذشت از دلبستگی ها...و به آنچه که از خدا می خواست رسید. گلبهار و حسن بار خود را سبک کردند و توانستند مثل قاصدکها پرواز کنند... با این دید زندگی معنای قشنگ تری پیدا نمی کنه ؟ تو معرکه ای حاتمی کیا ! http://www.phili.blogfa.com/
|