سينمای ما - بهاریه امیر قادری به مناسبت آغاز سال 1387 / ته یک سال سخت
دوشنبه 23 ارديبهشت 1387 - 13:3







نظر سنجی

بهترین فیلم اکران نوروزی 1387 کدام است؟



تلافی


  (126 رأي)

کارگردان:
سعید اسدی
-------------------------------------
پابرهنه در بهشت


  (247 رأي)

کارگردان:
بهرام توکلی
-------------------------------------
به همین سادگی


  (386 رأي)

کارگردان:
رضا میرکریمی
-------------------------------------
مجنون لیلی


  (307 رأي)

کارگردان:
قاسم جعفری
-------------------------------------
زن دوم


  (293 رأي)

کارگردان:
سیروس الوند
-------------------------------------
دایره زنگی


  (697 رأي)

کارگردان:
پریسا بخت آور
-------------------------------------


عناوین خبرها
 گزارشی از تولید فیلم «نطفه شوم» ...
 کارگردان «همخانه» امیدوار است که فیلم‌اش رکورد فروش را بزند...
 راه اندازی بخش ويژه "انقلاب اسلامي" در جشنواره های سینمایی کشور...
 مهناز افشار مستند می‌سازد...
 بهار غمگین سینمای ایران ادامه دارد / فرهنگ معیری، چهره‌پرداز بنام سینمای ایران درگذشت...
 حرف‌های معاون سیما درباره سریال‌های ماه رمضان / احتمال‌اش وجود دارد که رضا عطاران سریال شبکه سه را بسازد...
 پس از چند فیلم به نمایش درنیامده / جعفر پناهی فیلمی با موضوع دفاع مقدس می‌سازد...
 آخر بهار / مهران مدیری بالاخره کلید می‌زند؟!...
 عکس جدیدی از «دعوت» / حاتمی‌کیا: فضا را برای ساخت فیلم‌هایی مثل «به همین سادگی» فراهم کنیم...
 اعتراض کمال تبریزی به حذفیات سریال «شهریار» / رئیس صدا و سیما پسندیده اما سیما فیلم سانسور می‌کند...
 شما سر چه فیلمی اشک ریختید؟ / از کرخه تا راین، سینما پارادیزو، زیر پوست شهر و......
 همزمان با نمایش مستندی از «رضا درمیشیان» / دانشجویان سینما و تئاتر از علیرضا زرین‌دست تقدیر کردند...
 آغاز سفرهای بین‌المللی «آواز گنجشک‌ها»...
 می‌خواهید نظر سازمان صدا و سیما درباره «اخراجی‌ها» را بدانید / مردم را دیدم که می‌خندیدند و می‌گریستند...
 نخستین پروژه سینمایی امین حیایی در سال جدید / «پسر تهرونی»...
 آتيلا پسياني، اشكان خطيبي و مينا لاكاني مهمان ماه رمضان شما / مجموعه تلویزیونی شبکه اول سیما در ماه رمضان مشخص شد...
 انتقاد یک هفته‌نامه پرتیراژ پزشکی / سینماگران ایرانی بیش‌تر از نازایی سردرمی‌آورند تا زایمان؟!...
 پروانه ساخت ششمين فيلم بلند سينمايي سيدرضا ميركريمي صادر شد / «يك حبه قند» به‌زودي كليد مي‌خورد...
 گفت‌وگو يي با سيروس الوند و فرشته طائرپور، كارگردان و نويسنده «زن دوم»: / «اگر مردي به يك زن فقط به‌صورت غريزي نگاه كند، نمي‌تواند يك قصه راجع به عشق بسازد »...

آرشيو...



پربیننده ترین اخبار هفته
 فیلم تازه اصغر فرهادی در شمال کلید خورد / اولین عکس‌های «درباره الی»...
 مصاحبه لیلا حاتمی با روزنامه الحیات / در تهران مردم مرا می‌بینند، اما نشان نمی‌دهند که می‌شناسند...
 آخرین گزارش و اخبار درباره فیلم تازه اصغر فرهادی / «در باره الي..» در شمال كليد خورد...
 پخش «مثلث شیشه‌ای» رشیدپور به تعویق افتاد...
 شما سر چه فیلمی اشک ریختید؟ / از کرخه تا راین، سینما پارادیزو، زیر پوست شهر و......
 انتقاد شدید دختر شهریار از کمال تبریزی...
 عکس جدیدی از «دعوت» / حاتمی‌کیا: فضا را برای ساخت فیلم‌هایی مثل «به همین سادگی» فراهم کنیم...
 نخستین پروژه سینمایی امین حیایی در سال جدید / «پسر تهرونی»...
 آخر بهار / مهران مدیری بالاخره کلید می‌زند؟!...


بهاریه امیر قادری به مناسبت آغاز سال 1387
ته یک سال سخت
ته یک سال سخت


سینمای ما - امیر قادری: از خواب می پرم و می بینم روی تابلوی کنار جاده نوشته: مشهد – 385 کیلومتر. ساعت را نگاه می کنم: پنج دقیقه مانده به هفت. دو ساعت و بیست و چهار دقیقه مانده به سال تحویل. وحید را از روی صندلی کناری بیدار می کنم: - ها؟ - چشم ات به دو طرف جاده باشه. سرچ کن ببین پلیس نباشه. - ساعت چنده؟ سال تحویل نمی رسیم. - می دونم. ولی سعی مون رو که می کنیم. ماشین را از پارکینگ کنار جاده بیرون می کشم و پا را می گذارم روی پدال گاز. ### چه قدر ماشین توی جاده هست. هیچ کدام از این آدم ها قرار نیست سال تحویل جایی باشند؟ دوستان پلیس چی؟ خانه و زندگی ندارند مگر؟ ماشین ها و تیرهای چراغ برق، از کنارمان رد می شوند، صدای موسیقی بلند است، خواب ام می آید ( دو ساعت کنار جاده و مچاله، روی صندلی ماشین، هم شد خواب؟ ) کم کم جاده را فراموش می کنم. متوهم شده ام انگار. دو ساعت مانده به پایان 1386، خاطرات سال گذشته می پرند توی ذهن ام. یادم می آید از سالی که دور از خانواده شروع شد. اولین نوروزی که تنها بودم. تازه مستند "آقای کیمیایی" تمام شده بود و سایت سینمای ما که قرار بود برای مان جدی شود. امیر قلعه نوعی مربی تیم ملی بود و شهروند تازه شماره اول اش درآمده بود و در خلسه میامی وایس و دیپارتد و لیتل میس سان شاین و سنتوری بودیم. آن چه به تاریخ سینما و زندگی ما اضافه شده بود. عید برای اولین بار نرفته بودم مسافرت که بلکه زندگی ام بیفتد روی روال. که 1386، یک سال مرتب و منظم تر باشد، تا بعد همه چیز را جبران کنم. که دیگر از زمین و زمان عقب نباشم. کی فکر می کرد این جوری شود؟ که همه چیز به هم بریزد؟ که این قدر فرسوده شویم. که این قدر چیز یاد بگیریم. ### - پلیس، پلیس، پلیس. - ندیدمون. - 170 تا ماشین رو می خوابونن ها. من که سیاست حالی ام نمی شود. حداکثر در حد همفری بوگارت فیلم کازابلانکا می فهمم اش: "دنیای بزرگیه ایلزا و توی این دنیای بزرگ هیچ کس برای گرفتاری های ( عاشقانه ) سه تا آدم کوچولو خودش رو زحمت نمی اندازه." پس طبعا نمی فهمم چرا "هم میهن" باز شد و بسته شد. من فقط دبیر سرویس سینمایی اش بودم و آن جا تبدیل به محیطی شده بود برای دور هم جمع شدن و ابراز وجود تعدادی نویسنده جوان که اغلب از همین سایت آمده بودند و به نظرم هنوز آن قدر تر و تازه و روپا و سرحال و غیرآغشته بودند که مطلب پر نفس بنویسند. هیچ وقت جایی متمرکز نبوده ام توی عمرم و آن دو ماه، اولین و آخرین باری بود که حداقل چهار ساعت در روز، روی یک صندلی بنشینیم. پس تعطیل که شد، خیلی غصه خوردیم. کلی از برنامه ها به هم خورد و ترکیب و ترتیبی که برای زندگی چیده بودم. در اوج موفقیت وقتی تعطیل شدیم، انگار از رولرکاستر انداختندمان بیرون. دست و پای مان شکست و بعضی رابطه ها و عادت های مان قطع شد. اولین بار بود که چند تا از تخم مرغ هایم را گذاشته بودم توی یک سبد و حالا باید تاوان اش را می دادم. بدبختی های زندگی معمولا با هم سر می رسند و تعطیلی هم میهن و قطع و وصل شدن چند رابطه دوستانه و افسرده شدن نیما و رفتن رضا ملکی و به باد رفتن دفتر فیلمسازی مان ( با همه بچه هایی که به کمک هم مستندمان را ساخته بودیم. مستندی که بیش از ان که درباره مسعود کیمیایی باشد درباره خودمان و زندگی و خاطرات مان بود )، این ها همه با هم اتفاق افتاد. نشستم و فکر کردم. این همان چیزی بود که به اش می گفتیم بحران، و حالا واقعا اتفاق افتاده بود. تنها راه اش سفر بود. سفر به ریشه ها. چیزی در مایه های الیزابت تاون کامرون کرو، که یک دفعه افتاد توی سرم. کار خدا بود و معجزه از آستین سینما بیرون می آمد. وحید را صدا کردم بیاید تهران و ماشین را پر از موسیقی و غذا کردیم و زدیم به جاده. کاری که دیروز هم انجام دادیم و آن قدر در و دیوار جاده چالوس را دید زدیم که حالا انگار قرار نیست به سال تحویل برسیم. یک ساعت و چهل دقیقه وقت و این همه راه. ### - حالا که قرار نیست برسیم، چرا این قدر عجله داری امیر؟ - کی می دونه چی می شه وحید؟ - مواظب باش. پلیس. - پلیس نبود که. یارو وایستاده کنار جاده. یک مشت آب بریز توی صورتم. - خوابی ها. - بدجور. - این پلیسا دوربین دارن. مواظب پیچ باش. آن پیچ و آن بحران را خیلی سخت رد کردیم. چند تا تلفن آخر شب اگر نبود به رفقا و غذاهای مادر و هم نشینی های پدر و سفر بعدی به شیراز که هیچی. قرار بود "آقای کیمیایی" را در دانشگاه شیراز نمایش دهند و ما هنوز مشهد بودیم. پس با رضا زدیم به کویر. قطر ایران را از مشهد تا شیراز رانندگی کردیم با یک آیرون میدن که شبانه در صحرا گوش کردیم و عروسی که آخرین شب حضور در شیراز به تورمان خورد. بدبختی از خودمان است. مردم دارند زندگی شان را می کنند. وسط جشن بود که به نظرم رسید داریم به سمت روشن زندگی برمی گردیم. نوک پنجه های مان سفید شده بود بس که آویزان شده بودیم از دیوار. برگشتیم تهران و ناگهان متوجه شدم که همه زندگی سفر و صحرا نیست. جو هنوز سنگین بود و نفس کشیدن راحت نبود. بچه های سایت یکی دو باری دور هم جمع شدند و نیما کم کم حال اش بهتر شد. تماشای زودیاک و پرونده ای که برایش در آوردیم، به هر حال تاثیر داشت و این تیتری که برای گفت و گوی فینچر گذاشتم: "مار را نکش، ببین کجاست". باقی چیزها درمان مقطعی بودند. از کتاب زندگی نامه راجر کورمن تا انرجی و دل شیری که افشین قطبی به پرسپولیس آن چند ماه داده بود و قرارهای بعد از ظهر با بچه ها برای تماشای فیلم های بد. شام خوردن با رفقا چه قدر می تواند حال آدم را خوب کند؟ خیلی، ولی نه برای مدت طولانی. به خصوص شبی که رفتیم آن ساندویچ فروشی که حالا اصلا اسم اش یادم نمی آید. همان شبی بود که سینما یک، مرد آرام جان فورد را نشان می داد و DVD حادثه جویان روبر انریکو گیرم آمده بود. به جز این امیدمان به اکران سنتوری و تماشای اش و نوشتن درباره آن و از این حرف ها بود، که آن هم نشد. چه سال عجیبی. پنج سالی خوش بودم و حالا داشت از دماغ ام در می آمد. مانده بود بعد از ظهرهایی که با نیما می رفتیم پیش کیمیایی و تنهایی می رفتم پیش علی معلم. تنها مکان هایی که می شد از دور به شهر نگاه کرد و کت ای درآورد و خندید و حالی برد. که ناگهان مادر ندا مرد! بنگ. ضربه بعدی. حالا وقت دومین مسافرت بود. عیدش پیش خانواده نرفته بودم و حالا دل ام می خواست همه سال را با فامیل بگذرانم. وسط ماه رمضان بود، پدربزرگ ام باید عمل می شد ( که درصد خطرش هم بالا بود ) و من می خواستم افطارها و سحرها را با خانواده ام باشم. تازه آزمایش داده بودم و فهمیده بودم که کلسترول ام بالا که نه، خیلی بالاست. و ناگهان متوجه شدم که سن دارد بالا می رود، که خطر مرگ نزدیک است، که به قول آل پاچینو ( که بعد از خواندن مصاحبه اش این روزها، مطالب ام پر خواهد بود از نقل قول هایی از او ) از یک سنی به بعد، هیچ چیز دیگر خودش در بدن آدم؛ خوب نمی شود. خودتان تجربه کرده اید که، درد و گرفتاری، قلب آدم را جلا می دهد. پس یک بار دیگر از رولر کاستر پریدم بیرون و رفتم مشهد. عمل به خیر گذشت، خاله ها و عموها و عمه ها را جمع کردم و دادم یک گوسفند را که نذر داشتم ( و نذرم برآورده هم نشده بود تازه! ) بکشند و دور هم خوردیم و یک هفته دیگر از این سال پرماجرا هم این طوری گذشت. ### - بجنورد رو رد کردیم. ولی هنوز صد و پنجاه کیلومتر مونده. - این یارو رو نیگا داره پشت فرمون با موبایل صحبت می کنه. - طرف اگه می دونست با این کارش چند ثانیه عقب مون می اندازه، هیچ همچین کاری نمی کرد. - مواظب باش. این جا پلیساش وسط جاده هم وامیستن. سفر ماه رمضان به مشهد، با سفره های شلوغ افطار و سحرش بیش تر خوش گذشت. نشستم و پشت همان میز خانه پدری که خواندن و نوشتن یاد گرفته بودم، بعد بیست و چند سال پرونده "آپارتمان" و "بازگشت" و "مخملباف" را درآوردم. به خصوص "بازگشت"، که با تماشای فیلم اش در ان روزها خیلی چیزها دستگیرم شد. این که به هم مربوطیم و این که چطور عمل ما در این جهان می ماند و بخشی از تاریخ و آینده ( و گذشته ) اش را تشکیل می دهد. ته دل ام البته خالی بود. دل ام تنگ بعضی رابطه ها و آدم ها می شد که معلوم نبود آخرش چی می شوند. اما این را می دانستم که برگردم تهران، تا عید فرصت نفس کشیدن نخواهیم داشت، بس که کار بود و جشنواره فجر نزدیک بود و چند مسافرت دانشگاهی در راه و بعد هم که عوض کردن خانه و نزدیک شدن به ویژه نامه عید مجلات و سایت و جلسه ها، و این طوری است که آدم کمتر فکر می کند. ### - این یکی پلیسه هم ندید. - داشتیم چپ می کردیم ها. - این که نوشته پنجاه کیلومتر، منظورش تا کجای شهره؟ - تا برسیم خونه طول می کشه. جدیدا شهر بزرگ شده. یاد حرف بودلر می افتم که نگه داشته ام اش برای نقد روزی روزگاری آمریکا؛ "افسوس که شهرها سریع تر از قلب آدم تغییر می کنند". این دو سه ماه آخر، پر از کار بود. اما پر از احساسات قلب تغییر یافته ما هم بود. با رابطه هایی که هر روز از سر متولد می شوند و دوباره می میرند و دوباره صبح فردا... کم کم "هم میهن" را فراموش کرده ایم، دفتر فیلمسازی مان را فراموش کرده ایم. جنجال هایی که در جشنواره فجر امسال، سر فیلم ها و سر منتقدهای قدیمی به راه انداختیم را فراموش کرده ایم. عید دارد نزدیک می شود و آدمیزاد همیشه این جور موقع ها، ته دل اش این امید واهی را دارد که از سر یک ساعت که رد شد، سال که تحویل شد، همه چیز عوض می شود. و من که قرار است همه رنج های 1386، بشود سرمایه عمر باقیمانده ام. عاشق این بیست روز آخر سال ام که خبر بعدی می رسد: هفت و دنیای تصویر لغو امتیاز شدند! چه قدر برای دنیای تصویر سال آینده، برنامه داشتیم. چه قدر نقشه کشیده بودیم. دوست دارم ماشین را بکوبم به دیوار. - امیر چی کار می کنی؟ داشتی چپ می کردی. - می گم شاید رسیدیم وحید. - آره. پنج دقیقه دیگه هنوز وقت داریم. - بزن قطعه بعدی. قبل مسافرت وحید پیشنهاد داده بود یکی از این دستگاه هایی بخریم که از یک طرف به فندک ماشین وصل می شود و از یک طرف به فلش مموری. این طوری از یک طرف به دریای مو سیقی وصل می شوی و از یک طرف کابوس تمام شدن شارژ دستگاه دیوانه ات نمی کند. چیزی در مایه های اینترنت ADSL! پس بعد از یک مسافرت بیست و یک ساعته دیوانه کننده، هنوز موسیقی داری. - دو دقیقه مونده هنوز. - کوچه رو رد کردی. - بووووووووووووووووووووق. آقا برو کنار. - می خوای خلاف بری؟ - سه ساعته که داریم خلاف می ریم. بپر زنگ بزن. با وحید همدیگر را بغل می کنیم. در باز می شود. داداش کوچیکه و پدر و مادرم پشت در هستند. باور نمی کنیم. سر موقع رسیده ایم. هورا. با وحید همدیگر را بغل می کنیم و گوم... آغاز سال 1387. یک موفقیت هم، برای خودش یک موفقیت است. خب، به نظرم هنوز قدر یک روز دیگر، لیاقت زنده ماندن در این دنیا را داریم.

منبع خبر : سینمای ما
یكشنبه,4 فروردین 1387 - 3:48:17

اين مطلب را براي يک دوست بفرستيد صفحه مناسب براي چاپگر
آرشيو

نظرات

پوریا
يکشنبه 4 فروردين 1387 - 17:45

همانطور که وسطه اتاق ایستاده بودم سال تحویل شد سپس پیری ما آغاز شد

فواد دهقاني
دوشنبه 5 فروردين 1387 - 10:59

سلام امير جان.سال نو مبارك.بابا دانشگاه علوم پزشكي شيراز فيلمتو پخش كرد!بعد از 6سال رفاقت ميگي دانشگاه شيراز.سلام منو به رضا ملكي برسون.تو همون دو روز كه با رضا اومدي شيراز فهميدم كه چه مرد گرانبهائييه.ضمنا اميدوارم كه امسال فيلمه بعديتو بسازي در مورد يه آقايه ديگه.منكه ميخوام در مورد اون منتقد/ژورناليست كه دوست مشتركمون هست شروع كنم.آقاي ........فعلا


دوشنبه 5 فروردين 1387 - 18:38

سنگ روی سنگ...و شکوفه

نا شناس
چهارشنبه 7 فروردين 1387 - 3:13

راستی خسارت ماشینتو از پگاه آهنگرانی گرفتی؟

اضافه کردن نظر جدید
:             
:        
:  



module-htmlpages-display-pid-97.html



             

استفاده از مطالب و عكس هاي سايت سينماي ما فقط با ذكر منبع مجاز است | عكس هاي سایت سینمای ما داراي كد اختصاصي ديجيتالي است

كليه حقوق و امتيازات اين سايت متعلق به گروه مطبوعاتي سينماي ما و شركت پويشگران اطلاع رساني تهران ما  است.

مجموعه سايت هاي ما : تهران ما ، مشهد ما ،  سينماي ما ، تئاترما ، خانواده ما ، اينترنت ما

 سينماي ما : صفحه اصلي :: اخبار :: سينماي جهان :: نقد فيلم :: جشنواره فيلم فجر :: گالري عكس :: سينما در سايت هاي ديگر :: موسسه هاي سينمايي :: تبليغات :: ارتباط با ما
Copyright 2005-2008, cinemaema.com
Page created in 0.901746988297 seconds.