گزیده کتاب سال سینمای ایران ماهنامه فیلم - 1386 این طوری مرد شدم (داستان کوتاهی از امیر نادری) |
|
نه سالم بود. توي ساية حياطمان، طرف اتاق آقاحبيب، صاحبخانه، روضهخواني بود. توي اين حياط روضهخوان زياد بود و زن آقاحبيب كه دندانهاي طلا داشت و اسم دخترش نمكي بود توي روضه چاي ميداد. زنهاي همسايه تو حياط جمع بودند و بچههاي حياط توي كوچه؛ و من قندهاي خيس پاي استكانها را ميخوردم. مادرم كه با چادر روش را سفت گرفته بود از توي زنهاي ديگر نگاهم ميكرد، و هي با دست تشر ميزد كه از ميان زنها بروم بيرون. تا صداي در حياط بلند نشد از سر جام تكان نخوردم. در حياط هميشه باز بود. من رفتم ببينم كي بود كه در ميزد. فكر كردم شايد براي روضه آمده باشند. دم درگاه ننه علي را ديدم كه با يك دست چادرش را گرفته بود و توي دست ديگرش يك كاسة شلهزرد بود كه روش با دارچين چيزي نوشته بودند. گفت: اميرو، ننهت خونهس؟ گفتم: ها بعله، تو روضهس. گفت: بيا اي كاسه شلهزردو بگير بده به ننهت، فقط بگو ننه علي گفت آفتو كه رفت پايين، ميام كاسهش ميبرم. كاسه را گرفتم. ننه علي رفت. كاسه سنگين بود و صداي روضه از تو حياط ميآمد. ظهر شد. ننهام سفره را پهن كرد، و كاسة شلهزرد را گذاشت وسط. كوزة آب را هم از لب پنجره آورد گذاشت دم دست. اول خودش همين طور كه من نگاهش ميكردم يك انگشت خورد. بعد به من نگاه كرد. من هم خوردم. يك گربة گلباقالايي داشتيم كه پاي در نشسته بود و به ما نگاه ميكرد. يك طرف كاسه كه تمام شد، ننهام يكمرتبه توي چشم من نگاه كرد و گفت: سير شدي؟ من ماندم. گفتم: بعله. خودش يك انگشت ديگر خورد و سفره را جمع كرد و پاي در، جلوي چشم گربه، تكاندش. كوزة آب را هم گذاشت لب پنجره، دم باد، و كاسة شلهزرد را روي تاقچه. بعد متكا را انداخت زمين و دراز كشيد. من هم آن طرف اتاق دراز كشيدم يك كمي خودش را با بادبزن باد زد و بعد چارقدش را كشيد روي صورتش و خوابش برد. من هي پهلو به پهلو شدم و گربه را ديدم كه نگاهم ميكرد و صدا خروپف ننهام كه بلند شد چشمم افتاد به تاقچه و كاسة شلهزرد. نگاهي به ننهام انداختم و بلند شدم. صندوق كوچكي داشتم كه گذاشتم زير پام، قد كشيدم و دستم رسيد و تاقچه و كاسه را آوردم پايين و يك انگشت ازش خوردم. بهم چسبيد. به ننهام نگاه كردم و به گربه كه پا به پا شد و چشمهاش را جمع كرد. كاسه را گذاشتم سر جاش و آمدم پايين و دراز كشديم. باز، كمي كه گذشت، انگشتم را زبان زدم و بلند شدم. كاسه را آوردم پايين و همهاش را خوردم و فقط يك كمي تهش ماند كه ريختم جلوي گربه كه ليسيدش و مثل چي بلعيدش. به ننهام نگاه كردم كه چارقد رو صورتش بالا پايين ميرفت. دور كاسه را هم پاك كردم و ته كاسه كه سفيد بود پيدا شد. از روي صندوق آمدم پايين، نگاهم به در افتاد و گربه. خواستم بزنم به چاك. كاسه را گذاشتم روي صندوق، ولي ديدم به هر حال ننهام ميزندم. اين بود كه نشستم به كاسه و ننهام و گربه نگاه كردم تا ننهام بلند شود. كمي كه جلوي در اتاقمان سرش را گرداند و كاسة خالي را ديد، معطل نكرد. بادبزن را برداشت و افتاد به جانم. خيلي زد. گفت كه تو گدايي و سر سفرة بابات ننشستي، بدبخت شكمو، فلانفلانشده... خودم را از اتاق انداختم بيرون و گربه دررفت. ننهام آمد دنبالم و باز زدم؛ و هي ميگفت چشمت سير نيست؛ آدم بالا سرت نبوده... گريهام گرفت. دستم را بردم جلوي صورتم كه با اشك خيس شد؛ و او مثل هميشه گلوش گرفت و صورتش قرمز شد و توي فحشهاش به سرفه افتاد، و من هي ميگفتم ننه، من گشنهم بود... باز آمد بزند كه يك خلط سرخ از گلوش ميان سرفههاش افتاد روي خاك حياط. من از لاي دستم چشمم افتاد به خلط كه ننهام ميان سرفههاش با پاش كشيد روش و سر من داد زد كه برو دم فشاري دس و روتو بشور. من هم با گريه زدم به كوچه، و تا كوچه صداي سرفهاش ميآمد. ...
(متن کامل این داستان را در کتاب اسل سینمای ایران مجله فیلم 1386 بخوانید)
|
شنبه,17 فروردین 1387 - 14:11:16
 | آرشيو |
|
| اخبار مرتبط: |
نظرات
اضافه کردن نظر جدید
|