عزيز يادت هست؟ شنبه بود، روي تلفن من پيغام گذاشته بودي كه قرار است اولين كتاب از عكسهاي بيست سال گذشتهي سينماي ايران را موزه سينما منتشر كند. كتاب به يك مقدمه احتياج دارد. آيا آن را مينويسي؟ آيا نمينويسي؟ چه ميكني؟
و من عصر همان روز به خانهي تو زنگ زدم كه نبودي و روي تلفنات پيغام گذاشتم كه محسن هستم. امروز شنبه است. شانزدهم بهمنماه سال 1378. پيغام تو را گرفتم. ايكاش خانه بودي تا بيشتر توضيح ميدادي. اما ميپرسم چرا من؟ من كه با دوربين عكاسي سالهاست قهرم و تو خودت اين را ميداني. از قول من به ناشر سلام برسان و بگو راست قضيه اين است كه در ده سالگي در يك بازي «يادم تو را فراموش» از ناپدريام يك دوربين عكاسي بردم و او هي امروز و فردا كرد و مادرم بهانه آورد كه يادش رفته، حالا ميخرد، فردا ميخرد، پسفردا ميخرد. اين ماه بدهكار است، بگذار بعداً ميخرد. تا يك روز كه در خانه روزه بودم، نذر كرده بودم تا دختري كه من او را دوست دارم مرا دوست داشته باشد، پس صبحانه و ناهار نخوردم و مادرم فكر كرد بابت دوربين عكاسي با سفرهي او قهرم. قضيه را شب به ناپدريام گفت و همان شب يك دوربين قراضهي دستچندم لوبيتل 2 كه مربوط به كودكي ناپدريام بود از صندوق اشياي عتيقه بيرون آمد و به جاي دوربين نويي كه برده بودم، تحويلم شد و من از فردا صبح شدم عكاس و از تكتك بچههاي محل، زير درخت توت خانهي همسايهاي كه عاشق دخترش بودم، عكس انداختم. عكس تكي. عكس دونفره، عكس دستهجمعي. با توپ فوتبال. با تير دروازه. از رضا بزي ـ خبرنگار مجله دختران و پسران كه پسر چوپان محل بود و حياط خانهشان آغل بُز و گوسفند بود ـ و از دروازهبان محل كه آن وقتها بهش ميگفتيم گُلِر و هي شيرجه ميزد و من از او عكس ميانداختم. و در زمينهي همه عكسها دختري كه من عاشقش بودم در حال ورود يا خروج از خانهاش بود با چادري گلدار و صورتي شيطان. و خلاصه آلبوم عكس بچههاي محل، مدام در كنار دفتر مشقهاي من باز بود و من حالا ميفهمم كه چرا بعضي وقتها پسزمينهي عكسها از پيشزمينهي عكسها مهمتر است.
علاقه من روز به روز به دوربين و عكاسي بيشتر ميشد و اين پُز كه دوربين عكاسي با يك بند از گردن من آويزان بود، گويي چيزي را به من اضافه كرده بود كه مرا از بچههايي كه جلوي دوربين واقع ميشدند، سرتر ميكرد.
(متن کامل این داستان را در کتاب اسل سینمای ایران مجله فیلم 1386 بخوانید)