«گفتي آرماتوربنده؟»
«كارش را نميدانم، دوسه هفتهست كه انگاري شبها را هم همينجا سر ميكند.»
«گفتي بچة دولتآباده ديگه؟»
«آره، دولتآباد...»
«اوناهش، اونجاس! همون كه روي پل داره ميلگرد برميداره.»
مرد سرش را تكان داد، انگار به نشانة تشكر، و به سوي پل به راه افتاد. پل را روي سهراه ضرابخانه در جادة قديم شميران زده بودند كه بزرگراه در دست احداثي از زيرش ميگذشت. كارگر كه مرد ازش دور شده بود پشت سرش فرياد كشيد،
«ولي اون با خودش هم قهره...»
و خندهاي كرد و به جدا كردن اتصالات توي يك گوني ادامه داد. مرد كه لحظهاي متوجه او شده بود پشتاش را كرد و دوباره به راهاش ادامه داد. نزديك كارگر جوان كه رسيده بود نگاه او بهش افتاد و با ميلگرد درازِ توي دستاش مكثي كرد. ولي بعد از يك سلام خشك و خالي به كارش مشغول شد.
«سلام برادر، خسته نباشي، خسته نباشي...»
و خيره به او واايستاد. كارگر جوان سرانجام زير سنگيني نگاه مرد كارش را ول كرد.
«برويم آنجا...»
راه افتادند و به حاشية پل كه رسيدند رو به دورنماي بزرگراه روي زمين چمباتمه زدند. كارگر جوان براي مرد از فلاسك گردگرفتهاي توي ليوان گِلگرفتهاي چاي ريخت.
«دستات درد نكنه.»
مرد ليوان داغ را در غلاف پنجة زمختاش گرفت، دو حبه قند برداشت و به منظرة بزرگ راه ناتمام زل زد. بزرگراه پهني ميشد با دو ديوارة بتوني بالابلند و دراز در كنارههاياش.
«اينجا چي ميشه؟ سيلروست؟»
كارگر جوان پوزخندي زد.
«آخر گفتم مثل رودخانهس.»
جوان پوزخند ديگري زد. ولي اصلاً به خود مرد نگاه نميكرد.
(متن کامل این داستان را در کتاب اسل سینمای ایران مجله فیلم 1386 بخوانید)