آن سال عيد بعد از سالتحويل به آقاي سميعي زنگ زدم. از يك هفتة قبل فكر كرده بودم اولين كسي باشد كه بهش زنگ ميزنم. صداي من را كه شنيد گفت منتظرت بودم. ميدانستم كه زنگ ميزني. زودتر از اينها منتظر بودم. گفتم دارم خانهاي در زردهبند ميسازم. خيلي گرفتارم. گفتم كار خوب را شما كرديد. ديگر نميتوانم توي شهر زندگي كنم. دكتر گفته اگر از تهران بيرون نروم حساسيتم تبديل به آسم ميشود. گفتم آدم توي اين شهر ديوانه ميشود. گفت پاشو بيا اينجا! گفتم خيلي كار دارم. گفت چند روزي به خودت مرخصي بده. اينجا هوا محشره! از پنجرة سالن پذيرايي وقتي كه جلوي شومينه نشستي ميتواني دريا را تماشا كني. گفتم گمان نكنم بتوانم ترتيبش را بدهم. گفت پاشو! گوشي را كه گذاشتي برو چند دست لباس از توي كمدت بردار و بگذار توي ساكت و راه بيفت. گفتم نه، به اين عجله نميشود. گفت به همين سادگي است. گفت ميتواند بيايد دنبالم. گفت اگر جاده شلوغ نباشد تا عصر ميرسد. گفتم اينكه محال است. گفت پس پاشو بيا! گفتم بهش فكر ميكنم. خداحافظي كردم.
تلفن زنگ زد. آقاي سميعي بود. گفت ببين ترتيبش را ميدهيم كه برويم جنگل، چادر بزنيم و روي هيزم ماهي كباب كنيم. گفتم خيلي دوست دارم. پيشنهاد وسوسهكنندهايست، ولي نه. به اين زودي نميتوانم تكان بخورم. گفت همين حالا بيا! كلمة «حالا» را با تأكيد گفت.
فكر كردم ممكن است دير بشود. دو سال بود كه نديده بودمش. آخرين بار وقتي بود كه ايرج را دفن كرديم. دستم را گرفته بود توي دستش در حالي كه سعي ميكرد به خودش مسلط باشد گفت ايرج تو را دوست داشت. بعد چيز ديگري گفت كه نفهميدم. توي رستوران بوديم. صداي باراني كه روي سقف شيبدار رستوران ميخورد نميگذاشت حرفهاي پيرمرد را درست بفهمم. دستش را فشار دادم. گفت من هم ايرج را دوست داشتم. دوستداشتن او كار سادهاي بود. اگر يك لحظه بيشتر ميماندم ممكن بود بزنم زير گريه و اين كاري نبود كه آن وقت دوست داشتم بكنم. فكر ميكنم پيرمرد فهميد. در حالي كه برميگشت تا برود پشت ميز بنشيند گفت خدا حفظت كند. بعد رفت كنار خواهرش كه از خودش پيرتر بود نشست. وقتي از رستوران بيرون ميرفتم ديدم كه آقاي سميعي دستمالي از جيب كتش بيرون آورد. ديگر نديدمش.
(متن کامل این داستان را در کتاب اسل سینمای ایران مجله فیلم 1386 بخوانید)