ـ « سلام شريفففه. »
پسر بچه چشمهای آبياش را به او دوخته بود. خيلی معمولی. مثل همة وقتهای ديگری که نگاهش ميکرد. نفهميده بود که غافلگيرش کرده. شريفه سرش را برگرداند:
« سلام .»
ـ « داری چکار ميکنی؟»
کيف کوچک کودکستان توی دستهايش تاب ميخورد. کيف رنگارنگی که روی آن يک هندوانة پارچهاي دوخته شده بود. يک هندوانة درسته که نه، يک هندوانة قاچشده. پارچهاي هم نبود، يکجور پلاستيک براق بود. حتماً داخلش يک موز بود و يک ساندويچ اسفناج. همانی که پسربچه دوست نداشت، و صبح، برای اين که آن را از دست مادرش نگيرد، دور خانه ميدويد. شريفه، يک طبقه پايينتر، با صدای پاهای او از خواب بيدار شده بود. بدنش خشک و کوفته بود و حس ميکرد استخوانهايش را به تشک دوختهاند. نگاهش روی خط دودیرنگی که ديوار و سقف را به هم ميرساند باز شده بود. پسربچه از طبقة بالا روی خط دودی پا ميکوبيد. با شيطنت جيغ ميزد. صدای بیحوصلة مادر جوانش زير لجبازیهای او گم ميشد. بعد صدای پاهای کوچک، گوشة سقف را گرفت و از کنار ديوار دويد طرف چراغی که از سيم لخت وسط سقف آويزان بود و روشن مانده بود از ديشب. آنجا مکث کوتاهی کرد به اين اميد که مادرش وسوسه شود بيفتد دنبالش. بعد که موفق شد، محکمتر، تندتر، شادتر، از تَرَک باريکی که به طرف ديگر اتاق ميرسيد سرازير شد و کنار آشپزخانه ـ درست آنجا که پنجرة شريفه به حياط خلوت باز ميشد ـ گير افتاد. صدای شليک خندهاش اما معلوم نبود از کجای خانه ميآيد. انگار که از همة سقف خنده ميريخت. باخته بود. بايد ساندويچ را ميبرد.
شريفه پرسيد: « ميری مهدکودک، نه؟»
ـ «بله »
مادر پسرک، از کنار در کوتاه حياط صدايش زد. شريفه قد راست کرد. مادر پسرک او را که ديد سرش را کج کرد، لبخند زد و صورتش از نور يکوری آفتاب جمع شد. دست تکان داد. دستکش دستش بود. شال شيریرنگی هم گردنش. شريفه به دستهای خودش نگاه کرد که از سرما مثل جسم سرخ منجمدی به دستة چوبی بيلچه چسبيده بودند. سبزیِ چمنِ حياط رفته بود زير ناخنهايش. پسرک را نگاه کرد. گفت: «مادرت منتظره. »
(متن کامل این داستان را در کتاب اسل سینمای ایران مجله فیلم 1386 بخوانید)