سينمای ما - مقايسه كنيد و نظر بدهيد / متن كامل داستان «پرده قرمز» كه به ادعاي نويسنده منبع فيلمنامه «به همين سادگي» شده است
شنبه 28 ارديبهشت 1387 - 11:13







نظر سنجی

بهترین فیلم اکران نوروزی 1387 کدام است؟



تلافی


  (160 رأي)

کارگردان:
سعید اسدی
-------------------------------------
پابرهنه در بهشت


  (268 رأي)

کارگردان:
بهرام توکلی
-------------------------------------
به همین سادگی


  (410 رأي)

کارگردان:
رضا میرکریمی
-------------------------------------
مجنون لیلی


  (332 رأي)

کارگردان:
قاسم جعفری
-------------------------------------
زن دوم


  (341 رأي)

کارگردان:
سیروس الوند
-------------------------------------
دایره زنگی


  (777 رأي)

کارگردان:
پریسا بخت آور
-------------------------------------


عناوین خبرها
 یادداشت امیر قادری درباره افشین قطبی و اهمیت بازی امروز / سرتان را بچرخانید، این بالا ما را می‌بینید آقای قطبی...
 مهدی سلوکی در دبی / گزارشی از مراحل تولید فیلم «زادبوم»...
 پولاد که هست / فروتن، بهداد یا سعید راد؟ مسعود کیمیایی انتخاب می‌کند...
 پرستویی در سریال هنرمند یا فیلم مقدم؟ / امین حیایی در «سن‌پترزبورگ»...
 تدوین «خروس جنگی» در مراحل آخر / زن و شوهری که جای‌شان را عوض می‌کنند!...
 مسعود ده‌نمکی، تهیه‌کننده زیاد دارد / از فهرست هشتاد نفره، چهل‌تای‌شان را انتخاب می‌کنیم...
 بهرام بیضایی اعلام کرد / فیلمبرداری فیلم‌ام دو ماه طول می‌کشد...
 چارچنگولی کلید خورد...
 در روز فیلمنامه‌نویس / فیلمنامه‌نویسان برای کیارستمی كارت عضويت افتخاري صادر کردند...
 بهروز افخمی درباره آخرین پروژه‌های سینمایی‌اش / انیو موریکونه را از ما ترساندند / کار صدای آمریکاست...
 مجیدی در اجتماع سازندگان فیلم کوتاه / امروز صدای پای ابتذال را در سینما با تمام قوت‌اش می‌شنویم...
 «دايره‌زنگي» هم به باشگاه ميلياردي‌ها اضافه مي‌شود / گزارش اكران سينماها در هفته سوم ارديبهشت...
 فيلم اول شهرام مكري در مرحله صداگذاري است / احتمال نمايش «اشكان، انگشتر متبرك و چند داستان ديگر» در جشن خانه سينما...
 گفت‌وگو با ترانه‌سراي آثار محسن چاووشي و «سنتوري»: / «محسن [چاوشي] هم رفته‌رفته به شناخت رسیده و علم و آگاهی‌اش بیشتر شده»...
 تلاش‌هاي جمال شورجه براي جذب سرمايه ساخت فيلم «نفوذي» با شكست مواجه شد: / «سرمايه‌گذاري‌ها به سوي فيلم‌هاي دختر پسري ، آثار فمنيستي يا ديگر موضوعات ناپسند مي‌رود»...
 حسام نواب‌صفوي در نقش يك بازيگر سينما در «وقتي همه خوابيم» بازي مي‌كند / گزارشي از بازسازي شهر تهران براي ساخته جديد بهرام بيضايي...
 گفت‌وگو با پريسا بخت‌آور، پس از موفقيت «دايره‌زنگي» در گيشه: / يک اجراي اشتباه مي تواند بهترين فيلمنامه ها را تبديل به فيلمي ضعيف کند...
 گپی با ایرج کریمی درباره فیلم‌ به نمایش درنیامده‌اش / می‌خواهیم با یک پخش کننده معتبر قرارداد ببندیم...
 يادداشتي بر "به همين سادگي" ساخته رضا ميركريمي / به همین سادگی از کنارش نگذریم...

آرشيو...



پربیننده ترین اخبار هفته
 در گفت و گوی مفصل اخیرش با ماهنامه فیلم / مهران مدیری بالاخره به حملات علیه مجموعه «مرد هزارچهره» پاسخ داد...
 شما سر چه فیلمی اشک ریختید؟ / از کرخه تا راین، سینما پارادیزو، زیر پوست شهر و......
 عکس جدیدی از «دعوت» / حاتمی‌کیا: فضا را برای ساخت فیلم‌هایی مثل «به همین سادگی» فراهم کنیم...
 آخر بهار / مهران مدیری بالاخره کلید می‌زند؟!...
 مهناز افشار مستند می‌سازد...
 پژمان بازغی از فیلم حاتمی‌کیا حذف شد...
 کارگردان «همخانه» امیدوار است که فیلم‌اش رکورد فروش را بزند...
 اعتراض کمال تبریزی به حذفیات سریال «شهریار» / رئیس صدا و سیما پسندیده اما سیما فیلم سانسور می‌کند...
 «دايره‌زنگي» هم به باشگاه ميلياردي‌ها اضافه مي‌شود / گزارش اكران سينماها در هفته سوم ارديبهشت...


مقايسه كنيد و نظر بدهيد
متن كامل داستان «پرده قرمز» كه به ادعاي نويسنده منبع فيلمنامه «به همين سادگي» شده است


سينماي ما- نيما حسني‌نسب: داستان «پرده قرمز» نوشته علي اصغر عزتي‌پاك را كه شباهت‌هايش با فيلمنامه «به همين سادگي» باعث واكنش نويسنده شده، اين‌جا در سايت سينماي ما بخوانيد تا منبع دقيقي براي قفضاوت درباره خبر قبلي سايت داشته باشيد. متن كامل اين قصه در سايت كمك مي‌كند تا در بخش كامنت‌ها و نظرات اين بخش حرف‌ها و بحث‌هاي خوب و اساسي درباره حد و مرز اقتباس و شباهت و توارد واين موضوع‌هاي هميشگي ميان ادبيات و سينما شكل بگيرد و اين بخش را پويا و ماندگار كنيد. مطمئناً گزيده‌هايي از اين كامنت‌ها در بخشي از سايت يا نشريات ديگري به اشكال مختلف استفاده خواهد شد و براي نويسنده داستان و فيلمنامه‌نويس‌هاي به همين سادگي هم منبع خوبي از نظرات مستقيم و بي‌واسطه مردمي خواهد بود. در ضمن سايت سينماي ما آماده انتشار نظرات طرف‌هاي اختلاف و ديگراني كه در اين زمينه حرف‌هاي خواندني دارند، خواهد بود.


پرده‌ي قرمز علي‌اصغر عزتي‌پاك
انگشت‌هاي كشيده‌ي طاهره حاشيه‌ي پرده‌ي قرمز را مي‌لغزند پايين و پرده كمي عقب مي‌رود. كوچه در روشناي جابه‌جاي چراغ‌هاي برق خلوتي هميشه‌گي‌اش را دارد. نسيم ملايم بهاري بي‌صدا در ميان شاخه‌هاي درخت‌ها مي‌پيچد و به نرمي تكان‌شان مي‌دهد. پنجره‌هاي ‌آن‌طرف كوچه تا جايي كه به چشم مي‌آيد روشنند و گاهي سايه‌هايي زنانه و مردانه از سويي به سويي مي‌روند و بر پرده‌‌ها نقش مي‌بندند. سايه‌اي به پنجره‌ي روبه‌رو ‌نزديك مي‌شود و شكلِ مرد مي‌گيرد. دست سايه كه مي‌رود براي كنار زدنِ پرده، انگشت‌‌هاي طاهره حجم نازك و نرم پارچه را رها مي‌كنند و كوچه مي‌ماند پشت قرمزي. طاهره بي‌حركت مي‌ايستد و سايه‌اش را بر روي پرده نگاه مي‌كند. با قدم كوتاهي كه به عقب برمي‌دارد سايه‌اش از پرده مي‌آيد پائين و مي‌رسد به تخت‌خواب. آهسته مي‌نشيند روي سفيدي ملافه‌اي كه چند لحظه پيش پهن‌كرده. سرش را برمي‌گرداند و روشنايي آويزان از سقف را نگاه مي‌كند و بعد مي‌چرخد و باز به پرده نگاه مي‌كند. آرام دراز مي‌كشد روي تخت و چشمش پر مي‌شود از قرمزي. غلت مي‌خورد به وسط تخت. پشت ‌و رو مي‌افتد و صورتش را فرو مي‌برد در كاسه‌ي دست‌ها. كاسه‌ي دست‌ها پر مي‌شود از هرم نفس‌هايش. نفس‌ها پوست نرم و مرطوبش را گرم مي‌كند. احساس خفه‌گي مي‌كند. دوباره غلت مي‌زند و نيم خيز مي‌شود و پس از لحظه‌اي مكث مي‌نشيند. دور و بر اتاق را از نظر مي‌گذراند تا به رخت‌آويز مي‌رسد و پيژامه‌ي امير كه گفته ‌بود:«شيري رنگ باشد، وگرنه نمي‌پوشم!» و او كه فكر مي‌كرده بايد يك روز تمام وقت بگذارد تا چيزي بخرد كه باب سليقه‌ي امير باشد، در اولين فروشگاه آن را پيدا كرده بود. بلند مي‌شود و آهسته راه مي‌افتد و از اتاق مي‌رود بيرون. از هال مي‌گذرد و مي‌رود به اتاق بچه‌ها كه بي‌سر و صدا هستند. پسرك وسط اتاق دراز كشيده و مشق مي‌نويسد. دخترك نشسته است ميان تخت‌خوابش و چشم دوخته است به حركت مداد برادرش بر روي كاغذ. با آمدنش هر دو نگاهش مي‌كنند. مي‌رود مي‌نشيند كنار دخترك روي تخت. دستش را مي‌اندازد روي شانه‌ي دختر و مي‌گويد:«تو كه هنوز بيداري كه!» نگاه دختر دوباره رفته است به دفتر مشق. مي‌گويد:«خوابم نمي‌آد!» طاهره خم مي‌شود و صورت‌دخترك را مي‌بوسد. سرخي تند لب‌هايش در جاي بوسه مي‌ماند. طاهره لبخند مي‌زند و با انگشت‌هايش سرخي را پخش مي‌كند روي گونه‌ي دختر. دختر به روي خودش نمي‌آورد؛ اما پسرك راست نشسته و زل زده به حركت ‌انگشت‌هاي مادر روي صورت خواهرش. گونه‌ي دخترك ارغواني ملايم مي‌شود. طاهره خم مي‌شود و سمت ديگر صورت دخترك را مي‌بوسد و بعد دوباره انگشت‌ها را جفت مي‌كند و مي‌كشد بر سرخي روي گونه‌. دست كه برمي‌دارد چهره‌ي دختر بر افروخته شده. مي‌خندد و دخترك را بلند مي‌كند و مي‌برد جلوي آيينه. دختر با ديدن صورتش لبخند مي‌زند. طاهره مي‌پرسد:«خوشگل شدي نه؟» دخترك با سر مي‌گويد كه شده. طاهره برش مي‌گرداند و مي‌گذاردش روي تخت و رو به پسرك مي‌گويد:«تو مشق‌هات تمام نشده هنوز؟» پسرك مي‌گويد:«آخريشه!» طاهره مي‌گويد:«زود تمامش كن كه ديگه وقت خوابه!» و بدون اين‌كه مكثي كند مي‌پرسد:«چيزي مي‌خوريد!» و اول به دختر و بعد به پسرك نگاه مي‌كند. ‌پسر مي‌گويد:«مثلاً چي؟» طاهره كمي فكر مي‌كند و بعد بي‌اين‌كه چيزي بگويد بلند مي‌شود و از اتاق مي‌رود بيرون. از هال مي‌گذرد و مي‌رسد جلوي در آشپزخانه. صداي آهنگِ تلفن مي‌پيچد توي فضاي هال. كج مي‌كند به كنجي كه تلفن قرار دارد. تا برسد كنار ميز تلفن، ريتم آهنگ تندتر شده است. گوشي بي‌سيم را بر مي‌دارد و شماره‌ي روي نمايش‌گر را نگاه مي‌كند. دكمه‌ي مكالمه را فشار مي‌دهد. مي‌گويد:«قرار بود تو الآن خانه باشي!» دمي ساكت مي‌ماند و بعد مي‌گويد:«سلام!» صدايش سنگين مي‌شود:«گفتي تا يك ساعت و الآن دوساعت گذشته. اصلاً بگو ببينم تو كجايي؟» مي‌رود سمت آشپزخانه. مي‌گويد:«نگو كار كه كفري مي‌شم!» از در آشپزخانه مي‌گذرد. مي‌گويد:«نه، بيدارند هنوز.» در يخچال را باز مي‌كند:«به گفتنِ من نيست. خوابشان بيايد مي‌خوابند.» از سبد ميوه دو سيبِ سفيد بر‌مي‌دارد و درِ يخچال را مي‌بندد:«من پرسيدم كجايي الآن تو؟» سيب‌ها را مي‌گذارد روي ميز و مي‌رود از جا ظرفي پيش‌دستي بردارد:«اين همكار اسم ندارد؟» پيش‌دستي را مي‌گذارد روي ميز و سيب‌ها را يكي يكي مي‌چيند داخل آن:«خيلي خب؛ حالا بالاخره مي‌خواي بيايي يا نه؟» دو تا كارد مي‌گذارد توي پيش‌دستي:«پس تا نيم ساعت ديگه خانه‌اي!» برمي‌گردد و تكيه مي‌دهد به لبه‌ي ميز:«از همين حالا نيم ساعت!» و گوشي را از گوشش جدا مي‌كند و مي‌گيرد جلوي صورتش و«زود بيا» را مي‌كشد و بلند توي دهني مي‌دمد. دكمه‌ي قطع مكالمه را فشار مي‌دهد. چند لحظه خيره‌ي گوشي مي‌ماند و بعد با حال خوشي كه در چهره‌اش پيدا و ناپيدا مي‌شود روي پنجه‌هاي پا چرخي مي‌زند و پيش‌دستي را برمي‌دارد و از آشپزخانه مي‌رود بيرون. وسط هال دمي پا به ‌پا مي‌شود كه گوشي را همراهش داشته باشد يا بگذارد سرجايش؛ تصميم مي‌گيرد با خودش ببرد. وارد اتاق كه مي‌شود؛ بچه‌ها نگاهش مي‌كنند تا پيش‌دستي را بگذارد روي زمين. پسرك مي‌پرسد:«بابا بود؟» دخترك به طاهره مجال نمي‌دهد:«خب آره بابا بود. تا نيم ساعت ديگه هم مي‌آد.» طاهره لبخند به لب مي‌گويد:«سيبتان را كه خورديد مي‌گيريد مي‌خوابيد، خب؟» و خم مي‌شود يك بار ديگر دختر را مي‌بوسد. براي بوسيدن پسرك كه مي‌رود، پسرك دست‌هايش را مي‌گذارد روي گونه‌هايش. طاهره لحظه‌اي مردد مي‌ماند و بعد صورتش را پيش مي‌برد و مي‌گويد:«پس تو مامان را ببوس!» پسرك مي‌بوسد. طاهره قد راست مي‌كند و مي‌گويد:«حالا سيبتان را بخوريد و بخوابيد.» از اتاق بچه‌ها مي‌رود بيرون. جلوي در اتاق خواب مي‌ايستد و فكر مي‌كند غذاي امير را گرم كند يا نه؟ نمي‌تواند تصميم بگيرد و داخل اتاق مي‌شود. در را پشت سرش تا نصفه مي‌بندد. رو به پنجره جلو مي‌رود و به وسط‌هاي اتاق كه مي‌رسد مي‌ايستد. نيم‌چرخي دور خودش مي‌زند بر‌مي‌گردد و مي‌نشيند روي صندليِ جلوي ميز آرايش. تلفن را مي‌گذارد روي ميز و دست‌ها را چپ و راست مي‌گذارد روي شانه‌هاي عريانش كه سفيدي‌شان را بندهاي قيطاني پيراهن خط كشيده است. خم مي‌شود تا نزديك ‌آينه. لب‌ها را خيس مي‌كند و مي‌مالد روي هم تا سرخي‌شان دوباره يك‌دست و تازه ‌شود. عقب مي‌نشيند و تكيه مي‌دهد به پشتيِ صندلي و چشم مي‌دوزد به سقف. چند نفس بلند مي‌كشد و دست‌ها را از روي شانه‌ها سر مي‌دهد پائين و مي‌برد پشت صندلي و درهم قفل‌شان مي‌كند. امير مي‌گويد:«بد نيست! رنگ سفيد بهت مي‌آد.» نگاهش را از سقف مي‌گيرد و دوباره در آينه خودش را مي‌بيند. موهاي سياه روي پيشاني تاب خورده‌اند و برگشته‌اند به عقب. چشم‌ها با خط سياهِ حاشيه‌ي پلك‌ها درشت‌تر به نظر مي‌آيند. پيراهن سفيد صورتش را روشن‌تر كرده است. نگاهش از آينه مي‌رود بيرون و به ديوار بالاي تخت مي‌رسد. بلند مي‌شود و با يكي دو قدم مي‌رسد به قابِ عكسِ دونفره‌اي كه آويخته شده به ديوارِ بالاي تخت؛ همراه امير در ميان جاده‌اي خاكي ايستاده‌است و پشت سرشان سرو‌هايي بلند قد كشيده‌اند. دست او از زير چادر درآمده و از پشت رفته بر شانه‌ي مخالف امير. سرش خم شده روي شانه‌ي نزديك. نگاه امير جدّي و سنگين است و نگاه خودش آرام و ساده. قاب عكس را از ديوار جدا مي‌كند مي‌چرخد و مي‌نشيند روي تخت. قاب را مي‌گذارد روي پاها و نگاه مي‌كند به نگاه‌ها و چهره‌ي خودش و امير. امير مي‌گويد:«يعني چه عيبش چيه؟ تو هنوز هم دست از اين رفتارهاي دخترانه برنداشته‌اي؟» طاهره مي‌خندد:«چرا! برنداشته‌ام!» امير ديگر بايد مي‌خنديد. چند روز بعد عكس بزرگ مي‌شود و براي هميشه جا خوش مي‌كند بالاي تخت‌خوابشان‌. امير مي‌گويد:«حسِّ خاصي برام ندارد!» بلند مي‌شود و قاب را بند مي‌كند به ديوار. دوباره مي‌نشيند روي تخت و بعد دراز مي‌كشد. به پرده نگاه مي‌كند و بعد به چراغ سقف. نور چشم‌هايش را مي‌زند. پلك‌ها را بر هم مي‌گذارد. چهره‌اش آرام مي‌شود و بعد نرم‌خندي آن را مي‌پوشاند. خنده رفته رفته عميق‌تر مي‌شود. چشم‌ها را باز مي‌كند و غلت مي‌زند و سرش را مي‌گيرد بالا. دست‌هايش را ستون چانه مي‌كند و زل مي‌زند به عكس. وقتي عكاس دكمه‌ي دوربين را فشار داده بود، او صداي آهسته‌اش را پچ‌پچ كرده بود دمِ گوش امير:«ديدي عمل شنيعي نيست!» صداي اتومبيلي كه وارد كوچه شده از جا بلندش مي‌كند. مي‌رود پشت پنجره و گوشه‌ي پرده را عقب مي‌زند. چيزي ديده نمي‌شود. پرده را عقب‌تر مي‌كشد. اتومبيل جلوي درب پاركينگِ يكي از همسايه‌ها توقف كرده كه حالا صداي بوقش هم بلند مي‌شود. وقتي مي‌خواهد پرده را بيندازد چشمش مي‌افتد به پنجره‌ي روبه‌رو؛ دستي كناره‌ي پرده را رها مي‌كند و تند عقب مي‌كشد. طاهره پرده را مي‌‌اندازد و به سايه‌اش كه هم‌قد خودش روي پرده ايستاده است نگاه مي‌كند. با همان نگاه يكي دو قدم به عقب بر‌مي‌دارد و سايه‌اش از پرده پائين مي‌آيد. مي‌چرخد و مي‌رود طرف درِ اتاق. از اتاق خارج مي‌شود و مي‌رود به اتاق بچه‌ها. هر دو روي تختشان دراز كشيده‌اند و نفس‌هاي‌ منظم مي‌كشند. چهره‌ي دخترك با گونه‌هاي گل‌انداخته دل‌نشين‌تر شده است. لبخند به لب بي‌صدا جلو مي‌رود و پيش‌دستي را كه پوست‌هاي كلفت گرفته ‌شده‌ي سيب پُرش كرده‌اند برمي‌دارد. چراغِ ‌خواب را روشن مي‌كند و مهتابي‌ها را خاموش. از اتاق خارج مي‌شود و در را به نرمي مي‌بندد. پيش‌دستي را مي‌برد مي‌گذارد روي ديوارك آشپزخانه و پس از ترديدي كه چكار كند، راه مي‌افتد به طرف اتاق خواب و تلقن را از روي ميز برمي‌دارد. شماره‌ي امير را مي‌گيرد. روي پنجه‌ي پا چرخي مي‌زند و بر‌مي‌گردد به هال. گوشي امير مشغول است. به ساعت نگاه مي‌كند؛ يك ربع از نيم‌ساعتِ وعده شده گذشته است. شماره را دوباره تكرار مي‌كند. پيغام اشغال توسط خانمي با صداي زير يك بار ديگر تكرار مي‌شود. برمي‌گردد به اتاق خواب. جلوي آينه مي‌ايستد و قامت خودش را ورانداز مي‌كند. امير مي‌گويد:«اگه قدت يك كم بلندتر بود!» و با دست دايره‌اي توي هوا مي‌كشد:«اين‌جوري ديده نمي‌شدي!» طاهره دست مي‌گذارد روي شكمش و فشار مي‌دهد. نفسش را حبس مي‌كند و شانه‌ها را بالا مي‌كشد و روي پنجه‌هاي پا بلند مي‌شود. بالا تنه‌اش صاف مي‌شود و پيشاني‌اش مي‌رسد به خطِّ افقي بالاي آينه. نفسش را كه رها مي‌كند و دستش را كه از روي شكم بر‌مي‌دارد و پاشنه‌ها را كه مي‌گذارد روي زمين، حلقه‌ي نه‌خيلي بر‌آمده‌ي شكم دوباره از زيرِ پيراهنِ سفيد خودنمايي مي‌كند. از قاب آينه بيرون مي‌رود و پا مي‌گذارد روي تخت و مي‌خزد كنار پنجره. گوشه‌ي پائين پرده را عقب مي‌زند. پرده‌ي پنجره‌ي رو‌به‌رو كامل باز شده است و اتاق ديگر روشن نيست. دستش را پس مي‌كشد. دمي به همان حال خيره مي‌ماند به پرده و به شبهي فكر مي‌كند كه يك‌آن در تاريكيِ پشت پنجره‌ي روبه‌رو به چشمش آمده است. بلند مي‌شود و با قدم‌هايي كُند مي‌رود نزديك ميزِ آرايش. دست كه مي‌برد گوشي تلفن را بردارد، زيرچشمي به قيافه‌ي خودش در آينه نگاه مي‌كند اما در خودش چيزي نمي‌بيند كه دوباره بايستد به تماشا. گوشي را برمي‌دارد و تند مي‌چرخد و مي‌رود مي‌نشيند روي تخت. گوشي را مي‌گيرد جلوي صورتش و زل مي‌زند به دكمه‌هاي آن. كم‌كم انگشت‌هايش شل مي‌شوند و گوشي از ميان دستش سر مي‌خورد و مي‌افتد زمين. پاهايش را از لبه‌ي تخت جمع مي‌كند و دراز مي‌كشد روي تخت و نگاهش را مي‌دوزد به قرمزي پرده.
توضيح‌: داستان «پرده‌ي قرمز»، در ضمن مجموعه داستان من با عنوان «مي‌مانم پشت در»، در سال 1384، توسط انتشارات «هزاره‌ي ققنوس»، تهران، به چاپ رسيده است.
اُرديبهشتِ84



منبع خبر : خط به خط
پنجشنبه,5 اردیبهشت 1387 - 23:27:46

اين مطلب را براي يک دوست بفرستيد صفحه مناسب براي چاپگر
آرشيو
اخبار مرتبط:

نظرات


جمعه 6 ارديبهشت 1387 - 0:6

از آقاي ميركريمي بعيد بود . حداقل در تيتراژ يه اسمي از اين بنده خدا و كتابش مي برد.(اگر از حق اقتباس وچيزهاي ديگر بگذريم!)

farshid
جمعه 6 ارديبهشت 1387 - 1:31

کامنتی طولانی نوشتم و زمانی که وصل شدم معلوم نشد چه اتفاقی افتاد بی اسم رفت یا اصلا رفت یا نرفت !!به همین سادگی.

از اقتباس تا ساعتها از زن دوم تا به همین سادگی حیف شد الان حوصله دوباره نوشتن ندارم امیدوارم رسیده باشد.

farshid


جمعه 6 ارديبهشت 1387 - 3:27

به نظرم اين آقاي نويسنده زيادي دلش خواسته به همين سادگي رو شبيه قصة خودش ببينه، اين فضايي است كه هر كس ممكنه بارها تو زندگيش تجربه كنه، آقاي ميركريمي كه كارشو دوست دارم و شادمهر راستين كه اصلاً از كارش خوشم نمياد، اينقدر ساده و نادان نيستند كه قصه بدزدند بعد اسم شخصيت‌ها رو هم همان‌ بذارند اين يه تصادفه مگه آقاي نويسنده اسم طاهره و امير رو سند زده به نام خودش. منم خودم يك خاله دارم اسمش طاهره است اسم شوهرش هم اميره نكنه خالة من قصة اين آقا رو خونده بعد شوهر پيدا كرده، البته فكر كنم خاله‌ام الان 65 سال رو داشته باشه!!!!

توهم هم بد چيزيه والا اين قصه چه ربطي به اون فيلم داره نكنه فقط شخصيت‌هاي قصة ايشون مي‌تونن دو تا بچة دبستاني داشته باشن

عجبا!!!!!!!!!!

البته اينم راه خوبيه كه آدم خودشو مطرح كنه

هركي فيلم مي‌سازه يكي پا مي‌شه مي‌گه من يه انشا كلاس پنجم دبستان نوشتم شبيه همين بود

آقاي نويسنده اگه اين شلوغ بازي رو در نمي‌آوردي تا صد سال ديگه من يكي نمي‌شناختمت گرچه الانم اسمتو به ذهنم نمي‌سپارم ولي راه خوبي رو واسه فروش قصه‌ات و مطرح شدن، بالاخره تو هم نويسنده‌اي شايدم بدت نميومد حاي شادمهر راستين و رضا ميركريمي سيمرغ و جايزه نقدي بانك پاسارگاد رو بگيري البته اصلاً آرزو داشتن عيب نيست اما راه درست رو انتخاب كن


جمعه 6 ارديبهشت 1387 - 3:36

همه زنها مي‌تونن واسه شوهرشون پيژامه، پيراهن و خيلي چيزا بخرن، همه زنها به شوهرشون زنگ مي‌زنن، شايد بهش شك كنن، همة زنها مي‌تونن دو تا بچة دبستاني داشته باشن، همة زنها به بچه‌هاشون مي‌رسن، همه زنها خانه‌دار با كنجكاوي به پنجرة همسايه روبرو نگاه مي‌كنند. تازه طبق آمار سايت ثبت احوال به آدرس WWW.nocrir.com تعداد 398019 نفر به نام طاهره و تعداد 316011 نفر به نام امير در كشور وجود دارند پس آقاي محترم در انتخاب نام شق‌القمر نكردي، آنچه تو نوشتي لحظه‌هاي واقعي از زندگي يك انسان رو نشون مي‌ده كه هر كسي تجربه‌اش مي‌كنه تو با ادبيات خودت و رضاميركريمي با زبان سينما نشونش داده، هري پاتر كه ننوشتي حالا ادعا مي‌كني، به همين سادگي، به همين سادگيه.

شما هم واسه معروف شدن يك راه ديگه پيدا كن يا دست رو يه قصه بذار كه آدم بعد از خوندنش نگه خب كه چي اين كه يه روز از زندگي منم هست

رضا ميركريمي هم اينقدر زرنگ هست كه اگه خداي نكرده بخواد دزدي كنه اينقدر تابلو نباشه

ما رو چي فرض كردي كه اين ادعا رو كردي

صادق
جمعه 6 ارديبهشت 1387 - 3:53

ان وقت جایزه بهترین فیلمنامه را هم گرفته ! واقعا باید به حال سینمای ایران با این جشنواره مسخره اشون و جوایز مسخره ترش گریست بهترین فیلمنا مه شون دزدی بوده ! خیلی خنده داره

امیر
جمعه 6 ارديبهشت 1387 - 5:5

واقعا که !

شادمهر ! تو هم ؟!

محیا
جمعه 6 ارديبهشت 1387 - 12:39

خب؟! من واقعن درک نکردم منظور این نویسنده رو! داستان که داستان خوبی نیست، واقعن هم شباهتی به فیلمنامه نداره! آخه چیزی که ادعاش رو کرده مثل خوراکی آوردن برای بچه ها و آرایش کردن و... چیزای عادیه که هرکس می خواست داستان یا فیلمنامه ای درباره یه زن خانه دار بنویسه حتمن ذکرشون می کرد! به نظر من هم این فیلم از ادبیات زنانه وام گرفته ولی نه این داستان! خیلی بیشتر از نوشته های زویا پیرزاد یا سپیده شاملو... خیلی باحاله که حتی صدای منشی شرکت و شک طاهره به شوهر رو ربط داده به صدای اپراتور! :دی زنانگی به همین سادگی خوب و دوست داشتنی دراومده، چیزی که اصلن توی این داستان نیست، اینجا کاملن معلومه نویسنده یه مرده! بعد تفاوت آشکار فیلمنامه با داستان، خود شخصیت طاهره است! که با عصبانیت به شوهر می گه همکارت اسم نداره؟! تا نیم ساعت دیگه اینجایی! چیزی که هرگز در مورد شخصیت طاهره فیلم قابل تصور نیست! من می گم کلن هر کس توی این چند سال یه داستان نوشته با شخصیت محوری زن خانه دار، به راحتی می تونه همچین ادعایی بکنه! فقط می مونه اسم این دو تا! طاهره و امیر! نکنه باید بابت این دو تا اسم از این داستان یاد می شده؟! منظورم این نیست که فیلمنامه نویس ها داستان را نخوندند، من نمی دونم! ولی به هر حال تفاوت های فیلمنامه و داستان، بیشتر از شباهتهاشه!

یه چیزی در مورد این سایت: اصولن سینمای ما تازگی ها بیشتر از خبررسانی داره سعی می کنه جنجال راه بندازه، اینم بخشی از ژورنالیسمه! قبول! ولی اگه تبدیل نشه به اصل و هدف اصلی سایت نشه جزو فرعیات...

یکی مثل شما
جمعه 6 ارديبهشت 1387 - 13:15

..خدا نکنه تو ایران از یه چیری استقبال بشه و یه عده که رسانه ای در دست دارند از این استقبال راضی نباشند... آقای قادری! فکر می کنم اصرارتان بر شبیه دانستن این فیلم به رمان زویا پیرزاد دیگر رنگ و لعابی نداشته که رفته اید سراغ داستانی دیگر و تشبهی دیگر... داستان را خواندم و در عجب ماندم از تعجب آقای عزتی پاک نسبت به شباهت داستان زیبایش با این فیلم...باور کنید این رسمش نیست!مگر به شباهت دو اسم داستانی کپی میشود...خداوکیلی طاهره شما همان طاهره دوست داشتنی"به همین سادگیست..!؟ اگر اعتراف رسمی شادمهر راشتین عزیز در جشنواره مبنی بر الهام گیریش از تعداد زیادی داستان زنانه نوشته شده در سالهای اخیر نبود شاید این اتهام ها قابلیت طرح می یافت اما برای داستانی چنین ساده درباره 24 ساعت از یک زندگی مگر چقدر میتوان تغییر محسوس اختیار کرد که حق تالیف کسی ضایع شده نام نگیرد...!؟ آقای قادری! میدانم "به همین سادگی" را دوست نداشته ای اما کمی منصفانه تر از یک فیلم سالم بنویسید که اینها معدود امیدهای امروز ما به سینمای ایران هستند... سینمایی که سال پیش تمام افتخارش کلاغ پر بود و اخراجی ها..!!

سلیمانی
جمعه 6 ارديبهشت 1387 - 14:32

این داستان کوتاه به جز اسم های طاهره و امیر هیچ شباهتی به فیلمنامه نداشت. اصلا آن چه که به همین سادگی رو تا این حد محبوب کرده چیزی ورای این جزئیات کم اهمیت است. اگر این داستان را به هزاران زن ایرانی بدهید که بخوانند قطعا هیچیک با آن همذات پنداری نخواهند کرد ولی با طاهره ی به همین سادگی می شود زندگی کرد. من مخالف رعایت اصول حرفه ای نیستم ولی به نظر نمی رسه میر کریمی و راستین تا این حد ناشیانه عمل کرده باشند. اگر واقعا قصد سواستفاده داشتند حداقل می توانستند اسم ها را تغییر دهند.

بهتر است یک طرفه به محکمه نرویم و حرفهای میرکریمی را هم در این مورد بشنویم.

به هر حال آقای عزتی، حسن این ماجرا در این بود که نام شما هم بر سر زبانها افتاد. من به ندرت کتابهای داستان را از دست می دهم ولی تا کنون اسم کتاب شما به گوشم هم نخورده بود!

شغاد
جمعه 6 ارديبهشت 1387 - 16:25

و دیگر هیچ! حرف نداره ! یه خبر به بنده خدا میدادید

رخصت
جمعه 6 ارديبهشت 1387 - 18:14

به نظر من كه اين اتفاق ارزش اينهمه بحث رو نداره !

نويسنده فيلمنامه هم اگر قصد سرقت ادبي داشت اينقدر عقلش مي رسيد كه اسم كاركتر ها رو عوض كنه.

به هر حال خانه سينما بهترين دادگاه براي رسيدگيه!


جمعه 6 ارديبهشت 1387 - 18:22

این دوستانی که اینقدر راحت به میرکریمی و راستین لقب دزد رو می دن، جان من به جز تیتر مطلب، داستان رو هم خوندند؟ یا اصلن به همین سادگی رو دیدند؟! کاش حداقل مثل سایرینی که از فیلم دفاع کردند، چند تا دلیل مبنی بر دزدی بودن فیلمنامه، رو می کردند! چرا یه عده عشق شلوغ بازی ان؟ خیلی جوگیریم به خدا! من تو این داستانه عاشق این پرده قرمزه شدم :)) " آرام دراز مي‌كشد روي تخت و چشمش پر مي‌شود از قرمزي. " من نظرم اینه که اگه قرار بوده اقتباسی باشه، مطمئنن سراغ داستان به این ضعیفی نمی رفتند! این همه داستان زنانه که این سالها مورد توجه قرار گرفته اند! آن وقت باید بروند سراغ این داستان مصنوعی، تازه اینقدر هم ناشیانه دزدی کنند :)) خیلی باحاله!


جمعه 6 ارديبهشت 1387 - 18:39

man ke joz asami shabahate digeyi nadidam !

مهدی
جمعه 6 ارديبهشت 1387 - 19:27

فکر کردین همین میرکریمی چه طوری به این شهرت رسیده که حالا هر کاری هم بکنه چهار تا آدم احمق پیدا می شن که ازش دفاع کنن؟ چندتا دست بوسی رفته و چند تا شلوغ کاری کرده دیگه.

به هر حال از میرکریمی گنده تر هاش هم عادت کرده ن که از زحمت هایی که دیگران کشیده ان مفتی مفتی استفاده کنن. این یک مورد رو هم اگر به حساب معجزه و اتفاق و نوادر و احتمالات نجومی بگذاریم، کور که نیستیم بقیه موارد رو نبینیم...

مهدی
جمعه 6 ارديبهشت 1387 - 19:35

شادمهر راستین از این کارها زیاد می کند و اصلاً خوشبختانه یا متأسفانه یک داستان کوتاه خوان حرفه ای است ولی نمی دانم چی ازش کم می شود که بگوید فلان کار را با الهام (حتی همین قدر) از فلان داستان کرده. می ترسد پولش را کم کنند؟!

رضا
جمعه 6 ارديبهشت 1387 - 20:47

آقای میر کریمی خیلی زود باید از این نویسنده و جامعه سینمای ایران عذرخواهی کنندبه خاطر این حرکت زشتشون.

در ضمن فکر میکنم کسانی که از آقای میر کریمی دفاع میکنند فیلم رو ندیدند.

اگر هم دیدند رو دفاع میکنند باید واسه اون دوستان هم تاسف خورد که از این عمل زشت دفاع میکنند.

سعید وکیلی
جمعه 6 ارديبهشت 1387 - 22:48

شباهت این داستان با به همین سادگی فقط در حد فرم قصه است:یه زن که دو تا بچه داره و تو یه روز خاص منتظر همسرشه.

وگرنه ذات این دو تا کار خیلی فرق می کنن.

طاهره ی داستان یه زن معمولیه که بزرگترین دغدغه اش اطمینان از همسرشه-یا حداقل متن چیزی بیشتر از این دستگیر من خواننده نمی کنه-

اما طاهره ی به همین سادگی یه زن و مهم تر از اون یه انسانه که فارغ از همه ی روزمرگی های زندگیش دنبال اصالت گم شده اش میگرده.

phoenix
شنبه 7 ارديبهشت 1387 - 0:25

یه شباهتهایی داره با به همین سادگی و یه تفاوتهایی. و کلن نمیشه گفت اقتباس بوده اون فیلم از این داستان.

بنفشه
شنبه 7 ارديبهشت 1387 - 15:21

ماشالله این آقا نویسنده چه اعتماد به نفس داره که این داستان غیر جذاب رو مشابه فیلمنامه زیبا و جذاب به همین سادگی دیده، تنها تشابه این دو روایت اسامی طاهره و امیر هست، به هرحال همین ادعا هرچه قدر هم بی پایه و اساس باشه میتونه به شهرت و فروش این کتاب کمکم کنه،شیوه جدید تبلیغاتی


شنبه 7 ارديبهشت 1387 - 17:11

اگه اقتباس بود دیگه تابلو همون اسمها رو که استفاده نمیکردند.به هر حال دست همگی درد نکنه و یه کف مرتب برای آقایانی که زحمت کشیدن ما یه فیلم خوب دیدیم .

ساناز
يکشنبه 8 ارديبهشت 1387 - 3:41

خواهشا كساني كه ادعاي شبااهت داستاني را مي كنند اول فيلم را ببينند.

زن اين قصه هيچ ارتباطي به طاهره فيلم نداشت.طاهره صبور بودو بي ادعا.

آخر داستان وصحبت منشي هم جز ادعاي دروغ چيزي نبود.

گلاب
يکشنبه 8 ارديبهشت 1387 - 13:47

داستان بد و بي هدفي بود و بجز يكسان بودن اسم زن و مرد داستان با فيلم به همين سادگي هيچ شباهتي از هيچ لحاظ با به همين سادگي زيبا ندارد!

طاهره اين داستان با طاهره به همين سادگي از زمين تا آسمون فرق مي كنه!

بيشتر از اين كه براي نويسنده مدعي كه راهي براي معروف شدن پيش گرفته متاسف باشم براي اونايي متاسفم كه يا داستان رو نخوندن و نظر دادن يا فيلم به همين سادگي رو نديدن يا فيلم و طاهره اش رو درك نكردن و يا آقاي مير كريمي رو نشناختن!

آقاي مير كريمي انقدر با استعداد و خلاق و صادق هستن كه نيازي به اقتباس از اين داستان يا كتمان آن داشته باشند اين رو ميشه از فيلم هاي گذشته شون فهميد!

عباس
يکشنبه 8 ارديبهشت 1387 - 13:58

شادمهر راستين معمار وقتي فيلمنامه نويس شود

همين مي شود.

اضافه کردن نظر جدید
:             
:        
:  



module-htmlpages-display-pid-97.html



             

استفاده از مطالب و عكس هاي سايت سينماي ما فقط با ذكر منبع مجاز است | عكس هاي سایت سینمای ما داراي كد اختصاصي ديجيتالي است

كليه حقوق و امتيازات اين سايت متعلق به گروه مطبوعاتي سينماي ما و شركت پويشگران اطلاع رساني تهران ما  است.

مجموعه سايت هاي ما : تهران ما ، مشهد ما ،  سينماي ما ، تئاترما ، خانواده ما ، اينترنت ما

 سينماي ما : صفحه اصلي :: اخبار :: سينماي جهان :: نقد فيلم :: جشنواره فيلم فجر :: گالري عكس :: سينما در سايت هاي ديگر :: موسسه هاي سينمايي :: تبليغات :: ارتباط با ما
Copyright 2005-2008, cinemaema.com
Page created in 0.588232040405 seconds.