نويسنده : کامبيز رحيمي
نويسنده، تهيه کننده وکارگردان: ابراهيم حاتمي کيا- مدير فيلمبرداري: حسن کريمي – تدوين: سهراب خسروي – مجري طرح: محمد پيرهادي – بازيگران: پرويز پرستويي، مهتاب نصيرپور، گلشيفته فراهاني، کامبيز ديرباز
خلاصه داستان: حبيبه دختر ناصر، دانشجوي رشته باستان شناسي است. روزي که به همراه دوستانش مشغول حفاري هستند، روي تپه باستاني پايش روي مين مي رود. دکترها معتقدند بايد پا را قطع کرد. به ناصر خبر مي دهند. او که از رزمندگان قديمي بوده در کار کشف معدن است و عده اي قصد دارند نقشه هاي او را تصاحب کنند و ناصر دائم از دست آنان فرار مي کند. در تعقيب و گريز خود را به حبيبه مي رساند و متوجه مي شود گروه خنثي کردن مين ها کار خود را درست انجام نداده اند. ناصر به تپه مي رود و متوجه مي شود تپه باستاني امروز، تپه شاهد ديروز بوده و تمام اين مين ها را روزي خود در اين زمين کاشته است. در همين اثنا راحله، همسر ناصر از تهران به آنها مي پيوندد. قرار مي شود حبيبه را به تهران منتقل کنند. ناصر توسط شاکيانش بازداشت مي شود. در نهايت هم پاي حبيبه قطع مي شود. هواپيماهاي جنگي از بالاي سرش مي گذرند. ناصر نگران جنگي ديگر به آسمان مي نگرد.
ابراهيم حاتمي کيا در سينماي جنگ ايران حائز اهميت ويژه اي است. او خيلي زود اوايل دهه هفتاد مسير خود را شناخت و چونان ساير هم انديشانش چندان در پرداختن به مسائل حماسي جنگ تاکيد نکرد.
حاتمي کيا خيلي زود سينماي ملودرام را شناخت. ژانري که با توجه به اهداف او مي توانست بسيار در سينمايش راهگشا باشد. تعامل ها و تقابل ها عاطفي بستري را فراهم آورد که شخصيت ها يي آرمانگرا را پديد مي آورد که در برابر نابساماني هاي شرايط قد علم مي کردند. اما حاتمي کيا بعد از اواسط دهه هفتاد چندان با زمانه متناسب و همراه نبود. بعد از فيلم موج مرده تيزهوشي اين فيلمساز جاي خود را به اعتراض هاي بيهوده داد. در آثاري همچون موج مرده و همين به نام پدر شخصيت هاي حاتمي کيا ديگر از روي آرمان گرايي اعتراض نمي کنند بلکه دائم خود را توضيح مي دهند. همين مسئله سبب مي شود آثار اخير او عصبي به نظر مي رسند. از دقت ها و ظرافت ها در تصوير پردازي نيز اثري در ميان نيست. نمونه بارزش همين فيلم به نام پدر. گويا حاتمي کيا تمام فيلم را ساخته تا حبيبه و ناصر با هم در يک اتاق تنها باشد تا يکي به عنوان نسل جديد، نسل قديم را مورد مواخذه قرار دهد. گويا حاتمي کيا فراموش کرده رسانه اي را که در اختيار دارد سينماست و جنس مخاطبش نيز نسبت به دهه هفتاد بسيار متفاوت شده است. ديگر لازم نيست فيلمساز واو به واو آنچه را در ذهن دارد به ديالوگ درآورد. فيلم مي تواند با پرده پوشي هاي هنرمندانه در لفافه همه چيز را با مخاطب در ميان بگذارد. چرا حاتمي کيا فکر مي کند وقتي دختري نوجوان روي مين هايي مي رود که پدرش کاشته؟ نمي تواند به اندازه کافي گوياي مسائل و مصاديق ضد جنگ مورد نظر او باشد؟ چرا دائم حاتمي کيا همه چيز را تکرار مي کند؟ تا آنجا که مي تواند مسائل را درون دهان حبيبه قرار مي دهد و آنجايي که حس مي کند ظرفيت عوام به او اجازه نمي دهند، اين مسائل را به شخصيت هايي ديگر همچون ميثم پاس مي دهد. پس قصه کي قرار است جلو برود. تکليف داستانک هايي همچون تعقيب و گريز ناصر به دست ايادي شرکت خيريه به کجا مي رسد؟ حاتمي کيايي که مدت ها زمان به تمرين سر صحنه مي گذراند و حاصل مي شد فيلمي چون آژانس شيشه اي و روبان قرمز؟ چرا به يکباره در فيلمي که ساختاري کلاسيک را دنبال مي کند از ساده ترين مسائل يعني روابط علي و معلولي بين شخصيت ها و داستان چشم مي پوشد. خلاصه با تمام اين اوصاف فيلم به نام پدر اثري است عصبي، پرگو و شعار گونه.
جالب که تمامي اين شعارها وقتي از قالب ديالوگ هاي فيلم به اجرا مي رسند نه تنها تعديل نمي شوند که شکلي اغراق آميز شده تر پيدا مي کنند. حاتمي کيا که خود از پرويز پرستويي حاج کاظم ساخته است؟ بار ديگر او را در همين پرسونا به بازي مي گيرد. عصبانيت هاي پرستويي، سوال هاي گلشيفته فراهاني نه تنها همدلي مخاطب را بر نمي انگيزد بلکه گهگاه موجبات فاصله هايي را نيز پديد مي آورد. اصولاً فراهاني که از ابتدا هيچ تحرک و حضور خاصي در فيلم ندارد به همين دليل توسط فيلمساز انتخاب شده که بتواند احساسات رقيقه تماشاگر را به بازي بگيرد.
يکي ديگر از نکات حاشيه اي که مي تواند در اين فيلم مهم باشد تهيه کننده اي است که حاتمي کيا آن را انتخاب کرده. شرکت سامسونگ سرمايه گذاري اين فيلم را بر عهده داشته است. پس تماشاگران نبايد تعجب کنند که گاه و بيگاه تصاوير موبايل هاي گوناگون سامسونگ را در اندازه اکستريم کلوزآپ روي پرده مي بينند.
به نام پدر هيچ خاطره اي را از حاتمي کياي اواخر دهه شصت و اوايل دهه هفتاد در ذهن زنده نمي کند. شخصيت آرمان خواه و معترض گذشته حالا تنها به تکرار نشسته است. تکراري که براي تکامل خود احساسات تماشاگر را به بازي مي گيرد. احساساتي که شيوه برانگيختنش به مجموعه هاي تلويزيوني مي ماند.
شايد به همين دليل باشد وقتي ناصر روي تپه بر سر خدا فرياد مي کشد ما را ياد فرياد هاي سعيد کنار رود راين نمي اندازد.