Print

وقت‌اش بود... / يادداشت امير قادري براي رسول ملاقلي‌پور

رسول ملاقلي‌پور، خوب وقتي مرد. فيلم‌ آخرش ميم مثل مادر را دوست نداشتم. بيش‌تر فصل‌هاي مزرعه پدري را همين‌طور. ولي هيچ وقت نشد فكر كنم دارد دروغ مي‌گويد يا چيزي مي‌سازد كه به‌اش اعتقاد ندارد. اين ويژگي خيلي مهمي بود در زمانه‌اي كه همه دارند صداقت‌شان را دير يا زود مي‌فروشند. يعني مي‌فروشيم. من زودتر، تو ديرتر. اما به نظرم اين راهي است كه همه ما بايد در اين چند سال تعيين كننده آينده، آن را طي كنيم. ملاقلي‌پور وقتي مرد كه اخراجي‌ها روي پرده سالن‌هاي سينماي تهران است. وقتي مرد كه ابراهيم حاتمي‌كيا، به نام پدر را ساخت.
ميم مثل مادر را دوست نداشتم. به نظرم ملاقلي‌پور نتوانسته بود عصبانيت‌اش از اوضاع اجتماع را به يك فرم هنري تبديل كند. مهم نيست؟ به نظر من هست. ديگر عصبانيت و طلب‌كاري‌اش را دوست نداشتم. فيلم‌‌اش آزارم داد. ملاقلي‌پور نتوانسته بود نگاه همه‌ جانبه درستي به اجتماع‌اش بيندازد و كارش به يك نگاه صرفا انكاري رسيد. به نظرم آمد ديگر قادر نبود از سينما و از زندگي لذت ببرد، كه به هر حال موهبتي است، فضيلتي است. به همين خاطر هم صحنه‌هاي مربوط به تفريح و تفرج خانواده در مزرعه پدري، گاهي مسخره از آب درآمده. اما در ميم مثل مادر هم دروغ نمي‌گفت در زمانه‌اي كه همه داريم دروغ مي‌گوييم، و اين رياكاري به وجه برجسته دوره و زندگي ما تبديل شده. چه آگاهانه و چه ناخودآگاه.
پيش از اين اما خيلي از فصل‌هاي فيلم‌هاي ملاقلي‌پور و فيلم سفر به چزابه‌اش را دوست داشتم. يادم هست سكانس حمله دشمن در مزرعه پدري را ديدم با حس و حال ديوانه‌وار و خشونت جذاب و ايماني كه از همه آن تصاوير پر از خون و مرگ حمايت مي‌كرد كه دلم درد گرفت چرا بقيه فيلم را دوست ندارم. يا ديدگاهي كه پشت قارچ سمي بود و تمناي كارگردان براي يك جور پاك و بي دروغ نگاه كردن كه البته باز با اجراي نه چندان خوب‌ و سوررئاليسم كم‌ظرافت‌اش از دست مي‌رفت و تاثير لازم را نمي‌گذاشت. يك جور بي‌نظمي در كارش بود كه نمي‌گذاشت جوش‌اش دروني‌اش، آن جور كه بايد روي پرده بروز پيدا كند.
از ملاقلي‌پور بيش‌تر فيلم‌هاي قديمي‌اش را دوست دارم. هنوز خاطره روزي كه از مدرسه فرار كردم كه افق را ببينم توي ذهن‌ام است. مثل بقيه فيلم‌هاي جنگي نبود. داستان تعريف مي‌كرد و حس و حال‌اش واقعي بود. بعد مجنون آمد، بامزه و خشن و طلبي كه كارگردان از بي‌عدالتي و ريا و حماقت دنياي دور و برش داشت. دو بار ديدم‌اش كه معمولا پيش نمي‌آيد آدم فيلم ايراني، دو بار ببيند.
اما در سفر به چذابه بود كه همه اين‌ها گرد هم آمد. وقتي تصورش از فضاي دوران جنگ و ايثار را با فضاي زندگي پر از ترس ما مردهاي امروز پيوند زد. هم آن عصبانيت بود، هم آن طلب و صداقت و هم فرمي كه به ملاقلي‌پور فرصت مي‌داد تا مضامين محبوب‌اش را مطرح كند. او هم كه فرصت را از دست نداد و سر حوصله ( و نه مثل فيلم‌هاي بعدي، با عجله و گاهي طلب‌كاري ) احتمالا بهترين فيلم‌اش را ساخت.
سكانس عكس گرفتن سفر به چذابه هيچ وقت فراموش‌ام نمي‌شود، باز احتمالا بهترين سكانسي كه رسول ملاقلي‌پور كارگرداني كرده است. وقتي دوباره به عكس نگاه مي‌كند و مي‌بيند جاي خيلي‌ها خالي است. جاي رسول اما گاهي فكر مي‌كنم اصلا خالي نيست. ملاقلي‌پور وقتي مرد كه در اين زمانه پر از دروغ، هر لحظه امكان از مسير خارج شدن‌اش مي‌رفت. و حالا كه مرده، مي‌بينيم كه مردم چه قدر دوست‌اش داشته‌اند. به پيغام‌هاي تسليت، گريه‌هاي توي پستوي خيلي‌ از خانه‌ها و چشم‌هاي خيس خيلي از رفقا دقت كنيد. ما مردم هر آدم صادقي را دوست داريم، حتي اگر خودمان – البته فعلا - اين طوري نباشيم.


Print
جمعه,18 اسفند 1385 - 11:30:39