اگر يك آدم مريخي آمد سراغتان...
دوستان عزيزم؛ اگر امروز فردا، يك آدم عجيب و غريب آمد سراغتان و ادعا كرد كه يك مريخي است و ازتان خواست درباره خودتان و خطرهايي كه در اين زمان و مكان تهديدتان ميكند حرف بزنيد، برايش بگوييد ما ايرانيهاي آغاز هزاره سوم هستيم و هراس، رياكاري و معلق بودن بين زمين و آسمان تهديدمان ميكند. اين كه تكليفمان با خودمان روشن نيست و جشنواره هم كه برگزار ميكنيم، گرفتار اين سه تا بلاييم. پس حاصلاش چيز شلم شوربايي درميآيد كه نمونهاش را جناب مريخي، در هيچ كجاي اين كره خاكي نميتواند ببيند. پس فرصت تماشا را از دست ندهد، همان طور كه ما از دست نميدهيم. جشنوارهاي در مايههاي عروسي فيلم حكم؛ همان قدر قناس، همان قدر خندهدار، همان قدر قلابي. كلي هم كه نگاه كنيم، تقصير هيچ كس نيست. اين ما هستيم، چه مسئول، چه تماشاگر، چه منتقد؛ همه ترسو و رياكار و معلق بين زمين و آسمان. خب، جشنوارهمان هم مثل خودمان ميشود ديگر. انتظار ديگري داشتيد؟ و البته فيلمهايمان هم همين طورند.
اينها همه البته نشان دهنده پويايي جشنوارهاند
جشنواره كه تمام شد، معاونت سينمايي پيغام داد كه مجموعه اين سر و صداها درباره كيفيت فيلمها، كيفيت برگزاري جشنواره، داوريها و رفتار آدمها، نشان از پويايي دارد. ميبينيد؟ ميتوانيد جاي ترسو، رياكار و معلق بين زمين و آسمان، از كلمه « پويا » استفاده كنيد. اين كه آقاي دهنمكي در مراسم اختتاميه آمد روي سن و داد و بيداد راه انداخت، اين كه به خون بازي جايزه بهترين فيلمنامه دادند، اين كه مازيار ميري براي بولتن جشنواره خط و نشان ميكشيد، اين كه به پا برهنه در بهشت، جايزهاي دادند كه داخلاش به گفته خود مسئولان فلان گِرَم، طلا كار گذاشته بودند، اين كه گفتند به اغلب نشريههايي كه براي جشنواره ويژهنامه درآوردهاند از طرف فارابي اين قدر پول پرداخت شده، اين كه...، به اينها همه ميگويند « پويا »يي سينماي ايران.
پس اصلا اجازه بدهيد از اول شروع كنيم. اجازه بدهيد درباره مصاديق و نمونههاي اين كلمه « پويايي » بيشتر و جزييتر و دقيقتر حرف بزنيم. بياييد ببينيم چه چيزي يك جشنواره را پويا ميكند.
اين فيلم نمونهاي جشنواره بيست و پنجم است
خوب است از يك نمونه اساسي شروع كنيم. مثالي بزنيم كه همين اول كار، كلي در بحث جلو بيفتيم. از پابرهنه در بهشت شروع كنيم كه به نظرم فيلم نمونهاي و مثالي جشنواره بيست و پنجم فجر است. فيلمي كه بايد هم در جايزهاش اين قدر طلا كار ميگذاشتند و تازه مقدارش را اعلام هم ميكردند. يك فيلم خوش سر و شكل كه پر از ايدههاي جعلي و قلابي است. فيلمبرداري حميد خضوعي ابيانه، مثل خامه جذابي است كه فساد درون كيك را پنهان كرده است. فيلمي كه هر بخشاش از جايي وام گرفته شده. وام گرفتن با تقليد كردن البته مستحضر هستيد كه فرق ميكند. وقتي از كسي و چيزي تقليد ميكني يا ازش ميدزدي، يعني دوستاش داري، شيفتهاش هستي، و اين خودش مرحلهاي از شناخت و يك جور لذت بردن صادقانه است. اما مشكل وام گرفتن اين جاست كه شما چيزهايي را از دور و بر بلند ميكنيد، به خصوص به اين دليل كه به دردتان ميخورد و به نفعتان است بلند كنيد، معذرت ميخواهم، وام بگيريد. به مضمون مركزي داستان پا برهنه... دقت كنيد. اين روزها هر كس ميخواهد دنبال فيلم معناگراي رد گم كن برود، سراغ همين تقابل را ميگيرد: تقابل بين ديدگاه فرد ظاهرا مومني كه تنها به عذاب خدا باور دارد و به خودش و ديگران سخت ميگيرد در برابر نگاه مهربانانهاي كه چتر حمايتاش را بر سر مردم، با همه گناهها و كوتاهيهايشان پهن ميكند و ميكوشد كه دركشان كند. اگر كارگردان پا برهنه در بهشت، در ساخت و پرداخت اغلب سكانسها، دارد زور ميزند كه جلوهاي تازه و غريب به فضاي صحنه ببخشد، در بخش مربوط به داستان و مضمون فيلم هم تمام تلاشاش را به خرج ميدهد تا اين مايه تكراري را به عنوان يك بحث جدي و مهم جا بزند. اين جا همان قدر تكنيك عاريتي است كه مضمون. چيزي از زندگي واقعي، از نشاط و شادماني حاصل از درك يك ايمان تازه، در فيلم نيست. هيچ عشق حقيقي در فيلم وجود ندارد. نه عشق به مديوم مورد بحث ( سينما )، نه عشق به آدمها، و نه عشق به دركي تازه از زندگي. موقعيتهاي داستاني كه در كلام شكل ميگيرند، حتي اگر اريجينال هم بودند، باز دردي را دوا نميكردند. چون كشش و وجدي از سوي سازنده فيلم در برخورد با اين موقعيتها وجود ندارد. وجدي اگر هست مثل حس و حال سربازي است كه در صحنهاي از فيلم به مرد روحاني مراجعه ميكند تا او را به عقد دختر مورد علاقهاش دربياورد و بعد كنار آتش ميرقصد. نمونهاش را قبلا نديدهايد؟ آن هم در فيلمهايي كه همين موضوعها را مطرح كرده است؟ اما وقتي اين طوري فيلم بسازي؛ هر چه قدر شك كني، هر چه قدر جدي حرف بزني، هر چه قدر راديكال جلوه كني، باز خطري نداري. چون ايمان و اشتياق و تازگي است كه خطرناك است. و گرنه سركشي قلابي كه كسي را ناراحت نميكند. گفتم كه، خود مسئولان جشنواره اعلام كردند در جايزهاي كه به كارگردان اين فيلم دادند، نميدانم چند گرم طلا كار گذاشتهاند. مهم آمار است. مهم جلوه معناگرايانه است. خامه معنويت را بريز روي كيك مانده كه خوش آمدي.
ببخشيد اين بخش اين قدر طولاني شد. براي اول بحث لازم بود. موضوع بحث خوبي گيرمان آمده بود.
ببينيد چه قدر آدم جمع كردهايم
مسئولان مملكتي ما تازگيها عشقِ شلوغ كاري برشان داشته. همه عاشق تعداد و آمار شدهاند. اين قدر آدم توي صف ايستادهاند، اين قدر آدم توي سالن سينما و سمينار و كنفرانس بودهاند. هر چه بيشتر، بهتر. مهم نيست چه كسي ديده و چه فيلمي نمايش داده شده. دو سال پيش با بچهها ميرفتيم جشنواره انيميشن كه كانون برگزار ميكرد. روي پلههاي جلوي در سالن حجاب مينشستيم چون سالنها پر بود و نميشد فيلم ديد تا شب ميشد. امسال ديگر نرفتيم. جشنواره فيلم كوتاه تهران هم همين طور. يكي دو سال رفتيم و در سالن انتظار سينما فلسطين يا ايران ايستاديم و گپ زديم، چون سالنها پر بودند. سال ديگر بعيد است بروم. حالا هم كه اين بلا سر سالن مطبوعات جشنواره آمده. اين قدر شلوغ بود كه خيلي از فيلمها را نتوانستيم ببينيم. توي سالن انتظار ميايستاديم كه سالن خالي شود و نميشد. بعد آقايان مسئول ميآيند و آدمهاي منتظر و علاف را ميبينند و از ميزان استقبال از فلان برنامه به وجد ميآيند. واقعا هيچ كاري نميشود كرد؟ اين همه استقبال آدم را ذوق مرگ ميكند، اما قرار نيست به اين خاطر كه « جلوه » كار از بين نرود، دنبال راهي براي خلوت كردن سالنها نرويم. اصلا همين چندي پيش جشنواره فيلم 100 برگزار شد و باز شلوغ بود و جا نبود. آدم شك ميكند كه لابد يك جاي كار ايراد دارد. كه لابد شلوغ بودن از تاثير گذاشتن مهمتر است، از واقعا ديده شدن.
كسي اين جا ايتاليايي بلد است؟
چند وقتي بود كه وير كمدي ايتاليايي ديدن، افتاده بود به جانمان. بخش بزرگ و عميق و جذابي از تاريخ سينماست و در دسترس نيست. بعد كه قرار شد ماريو مونيچلي براي جشنواره فجر بيايد ايران و فيلمهايش در يك بخش خاص نمايش داده شوند، خب، طبيعي است كه از خوشحالي بال درآورديم. چي از اين بهتر؟ اما محض اطلاع خدمتتان عرض كنم كه فيلمها كپي DVD بودند و اغلبشان حتي زيرنويس انگليسي هم نداشتند. لعنتي، چرا نرفتيم ايتاليايي ياد بگيريم؟ ضمن اين كه اگر جشنواره « بينالمللي » يك مملكت، نسخه اصل با DVD فيلمها برايش فرقي نداشته باشد كه ديگر چه فايده. تازه دمشان گرم كه اين بار DVDهايي از مونيچلي پخش كردند كه در بازار تهران وجود ندارد. معمولا كه بخشهاي جشنواره را طوري جور ميكنند كه همين نسخه فيلمهايي را كه دست به دست ميچرخند براي نمايش در سالنهاي سينماي جشنواره گير بياورند تا زياد راه دور نروند. البته نسخه اصل خريدن خرج دارد. داشتن هر « اصل »اي خرج دارد. و ما اين جا پولمان را لازم داريم تا دوباره به طلا تبديلاش كنيم و بدهيم به سازنده پابرهنه در بهشت.
در بخش فيلمهاي خارجي هم دوستان تازگيها راه جديدي آموختهاند. چند تا اسم دهن پر كن انتخاب ميكنند كه بعد از بين همه عنوانها، معمولا همين چند تا فيلم شناخته شده به جشنواره نميرسد. اتفاقي كه امسال براي هزارتوي پن افتاد. اعلام نام بعضي فيلمها براي حضور در بخشهاي مختلف هم كه با توجه به ضوابط نمايش فيلم در ايران شوخي جلوه ميكند. بامزه بود وقتي چند روز مانده به جشنواره اعلام كردند ميخواهند آخرين فيلمهاي برايان ديپالما و رابرت تاون را روي پرده نمايش بدهند.
پرت شديم. بله، داشتم ميگفتم كه استاد مونيچلي هم آمد تهران و چند تا عكس و جايزه و يادبود گرفت و برگشت كشورش. هر چند كه اين آقا در اوج دوران حرفهاياش فيلمهايي ساخته كه « مردم » ايتاليا دوستشان داشتهاند. مونيچلي اگر ميدانست قاطي چه بازي شده و چه نسخههايي با چه زباني از فيلمهايش در تهران به نمايش درآمده، نمايشهايي كه قاعدتا براي مردم نبوده، باز هم به تهران ميآمد؟
و درباره اين كه مسعود دهنمكي چهره اول جشنواره امسال بود
او نيامده به چهره اول اين جشنواره تبديل شد، نه فقط به اين خاطر كه در مراسم اختتاميه و جلسه مطبوعاتي فيلماش شلوغ كرد، و نه به اين خاطر كه مردم بعضي از شوخيهاي فيلماش را دوست داشتند و نه حتي به دليل سابقه و عقايدش كه ظاهرا قرار است همه فراموشاش كنند. دهنمكي به چهره اصلي چنين جشنوارهاي در چنين دوراني تبديل شد، چون نكتهاش را گرفته بود. نوع فيلمسازي كه او پيشنهاد كرد، باب اين دوران است. آن چه را كه ممنوع است نشان بده، آن چه را كه وجدان عمومي جامعه در ظاهر محكوم ميكند؛ نشاناش بده و از جذابيتاش استفاده كن، بعد در پرده آخر تريپ معناگرا بردار و همه جذابيتهاي قبلي را انكار كن. اين كه ميگويم به بدترين شكل بين زمين و آسمان ماندهايم، به همين خاطر است. بخش اول فيلم را با اشتياق نگاه ميكنيم و دلمان خوش است كه اين لذت قرار است عاقبت انكار شود. اين طوري ما به عنوان تماشاگر هم لذت ميبريم و هم مجازات ميشويم و وجدانمان آرام ميگيرد. خيلي فاصله گرفتهايم از دوراني كه لذت و شوق و درد وجدان و مسئوليت و حرفهمان يكي بود. اين وجود پاره پاره ما را اگر مثل صحنه جنگ اخراجيها، جلوي خمپاره هم بگذارند، دردي دوا نميكند. هر گلولهاي، حالا هر چه قدر بزرگ، از توي حفرهها و جاهاي خالياش، تهياش، رد ميشود.
يك دليل خوب براي جدي گرفتن روز سوم دارم
درست به همين دليل است كه به نظرم فيلم زير متوسط روز سوم، در جشنواره امسال اثر قابل بحثي و جالبي است. شايد چون تنها فيلمي بود كه با وجود همه كمبودها و سوتيها، در لحظاتي موفق ميشد با تماشاگر، داستاني در ميان بگذارد. قصهاي – چيزي تعريف كند. راستاش ما آدمهاي ترسوي ريا كار آويزان بين زمين و آسمان، ديگر نميتوانيم براي همديگر داستاني تعريف كنيم. قصه گفتن ظاهرا پله اول حرفه سينما و صنعت و سرگرمي است. ولي آنهايي ميتوانند براي همديگر داستاني تعريف كنند و همديگر را سرگرم كنند، كه به چيزي ايمان داشته باشند، يكديگر را بپذيرند و بتوانند ايدههاي پذيرفته شدهاي را ستون كنند تا با ايمان و اعتقادي كه نسبت به اين ايدهها دارند، قصهاي را پيش ببرند. وجود پاره پاره و به هم ريخته ما ديگر حتي نميتواند داستاني را در ابتداييترين اشكال خودش با هموطناش در ميان بگذارد. داستانگوهاي خوب، وجود متحدي دارند و باورهاي مومنانهاي كه عصاي دستشان موقع تعريف كردن يك داستان كلاسيك است. ما ديگر نه قهرماني داريم، نه آدم بدي، نه پيكاني كه ما را به سمت آخر قصه هدايت كند. اين است كه مسعود كيميايي ديگر نميتواند قيصر بسازد. هيچ كس ديگر هم نميتواند. پس وقتي محمد حسين لطيفي در مرد سوم، در كنار همه سوتيها و ايدههاي بچهگانه و شتابزدگيها، توانست چند لحظهاي حواس تماشاگر را به آدمها و كنششان و مسير حركتشان جلب كند، اتفاق مهمي در جشنواره امسال افتاد. دارم از حسودي ميميرم وقتي ميبينم باقي ملتها به اين سادگي همديگر را سرگرم ميكنند و قصهپردازي ميكنند. لابد آنها اين قدر بين زمين و آسمان معلق نيستند. لابد به خودشان وفادارترند.
باز خوب شد كه داريوش مهرجويي بود
و اين وفاداري و تعهد به خود، حلقه گمشده ميان تمام موجودات حاضر در جشنواره امسال بود. چه به عنوان مسئول، چه تماشاگر و چه منتقد، آن قدر براي فرار از شر خودمان هم كه شده، وجودمان را درگير تعهدهاي مختلف كردهايم كه انگار ديگر هيچ چيز واقعي باقي نمانده است. فقط سنتوري داريوش مهرجويي بود كه اتفاقا با قوت تمام، اصل اين ماجرا و بدبختي را عين يك آينه طرفمان گرفته بود و نشانمان ميداد. مهرجويي روي خط زمان حركت ميكند و چه خوب فهميده ( گيرم ناخودآگاه ) كه در چنين فضايي بايد فيلمي بسازد درباره مردي كه قبل از همه چيز نسبت به خودش متعهد است. پايه و اساس، اين است و بعد سر و كله مسئله تعهد به اخلاق و اجتماع پيدا ميشود. سنتوري با روايت داستان هنرمندي كه دائم بايد به اجتماعاش جواب پس بدهد و بالاخره هم امنيت و سنتور را در جمع باقي آدمهاي معتاد مييابد، از ما اين سوال را ميپرسد كه اول براي خودمان چه كردهايم؟ در صحنهاي از فيلم، پدر موفق علي، روزنامه را باز ميكند و حرف خودش را ميبيند كه بزرگ تيتر شده. اين كه ميتواند نام بلور ايران را در سراسر جهان طنينانداز كند. اما براي بلور وجود خودش چه كرده است؟ ما منتقدها و تماشاگرها و فيلمسازها و مسئولان جشنواره چي؟ ما كه از جذابيت اخراجيها استفاده كرديم و بعد آخر داستان رد گم كرديم كه يعني اينها رستگار شدهاند، ما كه داخل جايزه فيلم معناگرا طلا كار گذاشتيم و فيلم معناگرايمان هم شد پا برهنه در بهشت... آقايان و خانمها، بالاخره بشريم و جايزالخطا. ديدي پايمان لغزيد. مگر معناي فيلم معناگرا، چيزي جز فيلم صادقانه است؟ فيلمي كه سازندهاش به خودش و شخصيت و هويت و عشق و حيرتاش، گيرم از نظر بعضي اشتباه، وفادار باشد. و حالا كه انگار درست برعكس شده است.
اين همه آدم خمار، جمع شدهايم توي يك جشنواره
اين است كه همه شدهايم مخمور و زپرتي و كم زور و سر به زير. به عشقي كه قرار بوده بهمان نيرو بدهد وفادار نبودهايم. پس سرمان را پايين گرفتهايم تا بتوانيم يواشكي از زير پاي همه در برويم. اين طوري بوده كه در فيلمهاي جشنواره بيست و پنج فجر، نه نشاطي است، نه زوري، نه قوتي و نه حركتي. فيلمها بستهاند. تماشاگر را به درون خودشان پرتاب نميكنند. بينقاب با تماشاگرشان رو به رو نميشوند. حواستان به فضاي بصري فيلم نمونهاي جشنواره امسال، پابرهنه در بهشت بود؟ تيره و تار و مبهم. اين البته با ابهام اصيل موجود در يك فيلم هنري فرق ميكند يا تيرگي كه مثلا فيلمسازي مثل ديويد فينچر، در برابر ديدگانمان ميگسترد. اين تيرگي براي رد گم كردن است و همچنين به اين خاطر كه در چنين فضايي، نشاط واقعي شكل نميگيرد. شما كه بهتر از من ميدانيد براي شاد بودن، اول بايد خودمان باشيم. بايد به خودمان وفادار باشيم. و تازه يادمان باشد كه در جشنواره امسال فيلم فجر، مسئولان تمام تلاششان را به خرج دادند تا ديدگاه اجتماعي خانم بنياعتماد در خون بازي، به سنتوري مهرجويي ترجيح داده شود. هر دو فيلم با مسئله اعتياد رو به رو بودند، اما در فيلم مهرجويي، اعتياد بهايي بود كه شخصيت اصلي داستان براي خود بودن ميپرداخت. او معتاد بود و هزينهاش را هم داد. اما جوري زندگي كرد كه خودش ميخواست. از اين طرف فيلم رخشان بنياعتماد درباره دختري است كه بايد حرف مادرش را گوش كند و مواد را كنار بگذارد تا دختر خوبي شود، تا وفادارياش را به اجتماع ثابت كند؛ درست همان طور كه چنين فيلم سادهاي درباره جيز بودن اعتياد، به فيلم خوب جشنوارهاي تبديل ميشود كه اتفاقا همه سعياش را ميكند تا بين هيبت اجتماعي و از طرف ديگر وجودمان فاصله بيندازد. فيلمهاي مورد تاييد جشنواره امسال، آنهايي بودند كه رعايت ظاهر را كرده بودند. كه عوض تعهد به خود، يك جور تعهد اجتماعي منحرف كننده را پيش كشيده بودند. باز تكرار كنم كه اين حرفها را براي متهم كردن مسئولان و برگزار كنندههاي جشنواره نميزنم. ما همه كه علي سنتوري نميشويم. آينه همان اجتماعي هستيم كه در آن زندگي ميكنيم. اين جشنواره ماست نه جشنواره مسئولانمان. مسئولان هم يكي از خود ما هستند. سر خودمان را كه نميخواهيم شيره بماليم. ( بين خودمان بماند. اتفاقا ميخواهيم بماليم. )
به همين خاطر تعداد پا درهواهايمان اين قدر زياد است
پس نكته اصلي در فيلمهاي چنين جشنوارهاي، پا در هوا بودنشان است. به همين خاطر است كه احمدرضا معتمدي كارگردان قاعده بازي، از كمدي صرف شروع ميكند و بعد كم كم به خودش نهيب ميزند كه اين به خودي خود ارزشي ندارد و بهتر است در بخشهاي بعدي به سمت استعارهها و بيان حرفهايي برود كه قاعدتا با ساختار كمدي اوليه جور نبودهاند. يا سازندگان اقليما كه تريلر ساختهاند و همهاش نگران بودهاند نكند اين فقط يك تريلر بماند. گفتم كه آن چه نسبت به آن كشش داريم و آن چه به عنوان مسئوليت، عمل به آن را بر خودمان فرض گرفتهايم، دو تاست. و اين فاصله در دوران ما ديگر خيلي زياد شده است. حتي فريدون جيراني معتقد به سينما هم نميتواند فضاي جذاب نيمه اول فيلماش را به تعهدات اجتماعي مشرقيهايش ببخشد. شايد صد، شايد دويست سال ديگر به جايي رسيديم كه فهميديم « عشق به رسانه » و « پيام » و همچنين « شوق » و « مسئوليت»مان بايد يكي باشد.
جوان نميخواهيم، از اين پيرمردها كه خودمان داشتيم
بعد هم اين كه اگر قرار است همه اين جوري فيلم بسازند، كه ديگر چه نيازي به ورود نيروها و فيلمسازهاي جديد، كه قبل از جشنواره اين قدر سنگ حضورشان را به سينه ميزديم. جواني كه از جوانياش چيزي در فيلم نياورده باشد و بخواهد همان مسيرهاي قديمي را طي كند، كه خودش يكي ديگر از همان پيرمردهاي دست به ديوار قديمي است. پس حداقل با ورودش محفل آنها را خراب نكند. البته اين وسط بايرام فضلي را هم به عنوان فيلمساز اول داشتيم كه برعكس بقيه، كارش را با زور و ضرب شروع كرده است و اميدواريم خيلي زود بيخاصيت نشود. اولين نماي فيلم را كه ديدم، تاخت و تاز سم اسبها و چرخ موتورها در برابر دوربين، حساب كار دستم آمد كه اين يكي ديگر از آن فيلمهاي دست به دهان و ديوار نيست. اين فيلمي است درباره آدم گرسنهاي كه ميخواهد گرسنگياش را چاره كند. طنز سرخوشانه فيلم، گارد تماشاگر را ميشكند و او را در فضايي قرار ميدهد كه ديگر استعارههاي داستاني آزار دهنده نيستند. باز هم سيب داري، حاصل گمان و وهم و خيال است، اما جاي پاي خودش را روي زمين هم خوب سفت كرده است. فيلمي كه ميتوانست مضحك از آب درآيد، حالا كمدي فانتزي جذابي است كه ايدههاي متعهدانه اجتماعي فراواني هم در آن يافت ميشود. در فضاي بم و تيره و سر به زير فيلمهاي جشنواره امسال، باز هم سيب داري، فيلمي است پر از نماهاي باز، اسبها و موتورهايي كه ميتازند و مردان و زناني كه ميدوند.
و داوريها كه از اين فضا جدا نيستند
در چنين فضايي كه براي توصيفاش، با همديگر تا اين جا رفتيم، چطور ميشود درست داوري كرد؟ همان طور كه نميشود داستان تعريف كرد. طبيعي است كه معيارهاي داوري در چنين فضايي اين قدر مخدوش باشد و از خط منحرف شود. طبيعي است كه در چنين فضايي همه چوب راهنما را در اختيار دولت بگذارند و بپذيرند كه جشنواره بينالمللي فجر، يك جشنواره دولتي است كه هر چه مسئولاناش درباره فيلمها تصميم بگيرند، حق دارند. اين جشنوارهاي است كه در آن كامبيز روشن روان جايزه بهترين موسيقي را ميگيرد و فرج حيدري و عليرضا زريندست، حتي بين نامزدها هم جايي ندارند. اين را كه مثلا رضا بهارانگيز، تدوينگر اخراجيها بين نامزدها نيست، ميشود به حساب كمدانشي داورها گذاشت. ولي اين كه خون بازي جايزه بهترين فيلمنامه را ميبرد، اين كه ميناي شهر خاموش و خون بازي و روز سوم نامزد بهترين فيلماند و سنتوري نيست، خب، اين ديگر ربطي به سليقه ندارد. نگاهي آن بالا وجود داشته كه اعتقاد دارد سنتوري نبايد به جمع اين فيلمها اضافه شود. اين را همه ميدانيم و خودمان را داريم به كوچه علي چپ ميزنيم. در جشنوارهاي كه غير يكي دو نفر، همگي كاملا بلد بوديم كه چه طور خودمان را به كوچه علي چپ بزنيم. ياد گرفتهايم ديگر. اين قدرها هم بي استعداد نيستيم.