ه
فيلمسازي كه حرفه اولام نيست
ر چه زمان ميگذرد بيشتر نسبت به فيلمهاي موسوم به "جشنوارهاي" بدبين ميشوم. اغلب آثار مطرح در اين حوزه، فيلم هايي هستند ضعيف و بي چفت و بست كه بازاري به جز نمايش در جشنوارههاي حتي نسبتا مطرح پيدا نمي كنند. بهمن قبادي به نظرم نمونه چنين فيلمسازهايي است كه حواشي توليد يك فيلم، برايشان از ارزشهاي هنري خود اثر مهمتر است. مقاله تندي است، ولي اگر امروز مينوشتم، شايد از اين هم تندتر از آب درميآمد:
من اسماش را ميگذارم فرصت طلبي. حداقل بخش زيادش فرصت طلبي است. حالا شما هر چه ميخواهيد بگوييد. يادم هست روزي روزگاري در غرفه ماهنامه فيلم در نمايشگاه كتاب ايستاده بودم و خوانندههاي مجله ميآمدند و با هم حرف ميزديم. بعد يك نفر آمد جلو و گفت: « داداش كردها رو عصباني كردي. » بعد تعريف كرد كه موقع چاپ نقد منفيام به فيلم قبادي، يعني لاكپشتها هم پرواز ميكنند، خيليها ناراحت شدهاند كه چرا كردها را مسخره كردهام. خب، من كردها را كه مسخره نكرده بودم. سعي كرده بودم نيشي بزنم به احساساتگرايي به نظرم پيش پا افتاده فيلم قبادي و اين كه از بدبختيها و مصيبتهاي مردم دور و برش استفاده ( يا در واقع سوء استفاده ) كرده بود تا فيلمي بسازد كه به مزاق عدهاي خوش بيايد. اين البته به خودي خود كار بدي نيست. به نظرم عيبي ندارد كسي از راه برانگيختن احساسات مردم پول دربياورد. كاري كه شايد در مواردي خود ما هم انجامش ميدهيم. اما اين در شرايط صدق و صفاست. مربوط به وقتي كه هدفات را به درستي اعلام ميكني و مخاطبهايت را درست ميشناسي. اين جا اما مشكل اين است كه قرار شده با يك فيلمساز دردآشنا رو به رو شويم كه در شرايط خيلي ناجوري دارد از ملت كرد دفاع ميكند و رنجشان را به تصوير ميكشد. بعضي از رفقا كه به جشنواره كودك و نوجوان اصفهان سري زده بودند، آقاي بهمن قبادي را ديدند كه چند تا از بچههاي مريضاحوال و معلول فيلماش را دنبال خودش راه انداخته بود و اين طرف و آن طرف ميبرد. با اين حال چه خوشتان بيايد چه نه، بهمن قبادي لااقل يكي از پنج فيلمساز جهاني سينماي ايران است كه ساخت هر فيلماش با واكنشهاي مختلفي رو به روست و البته بيشتر از آن كه تماشاي اين فيلمها براي مردم سراسر جهان جالب باشد، توجه طبقه خاصي از گردانندگان جشنوارهها و مشتريهاي روشنفكرشان را جلب ميكند و البته در مورد قبادي با توجه به كرد بودناش، براي طبقه خاصي از سياستمدارها هم اين جور فيلمها جالب است. بهمن قبادي، فوق ديپلم از دانشكده صدا و سيماست. خودش گفته در دانشگاه چيزي ياد نگرفته و بيشتر از اين طريق، روابطي به دست آورده كه در آينده به دردش خوردهاند. بعدا متوجه خواهيد شد كه در نوع فعاليت حرفهاي كه بهمن قبادي در پيش گرفته، اين جمله چه قدر كليدي است. در اين نوع از فعاليت حرفهاي هنري، حاشيهها هميشه مهمتر از اصل حرفه فيلمسازي هستند. دانشگاه را كه تمام كرد، قبادي فعاليتاش را با عكاسي در انجمن سينماي جوانان سنندج ادامه داد و بعدش رفت سراغ ساختن فيلمهاي كوتاه هشت ميليمتري و مستند. اين فيلمها در جشنوارههاي مختلفي ( ميبينيد؟ باز هم جشنوارهها ) جايزه بردند و نام قبادي را به عنوان يكي از فيلمسازهاي آيندهدار مملكت مطرح كردند. در ننه لالا و فرزندانش، دستيار كامبوزيا پرتوي شد و اين شروع كارش در سينما بود. اما قبادي آن قدر باهوش بود كه بفهمد براي ادامه كار بايد سراغ همكاري با آدم قويتر و بانفوذتري برود، پس به درستي عباس كيارستمي را انتخاب كرد و سر فيلم باد ما را خواهد برد، دستيار او شد. با سميرا مخملباف در ساخت تخته سياه همكاري كرد و بالاخره اولين فيلماش را ساخت، زماني براي مستي اسبها كه محصول موفقي هم از آب درآمد و جايزه دوربين طلايي جشنواره كن را هم برد. جايزهاي كه به كارگردانهايي كه اولين فيلمشان را كارگرداني كردهاند، اهدا ميشود. زماني براي مستي اسبها، يك فيلم زيادي احساساتي، اما در مواردي قوي و تاثير گذار بود كه به سياق آثار رسول ملاقليپور، تماشاگر را رنج ميداد تا اشكاش درآيد. و تماشاگر سينما هم معمولا مرز ميان رنج بردن و احساساتي شدن را كمتر درمييابد. آن هم نه تماشاگر معمولي كه تماشاگر فيلمهاي خاص و جشنوارهاي كه براي خودش حكايتي است. گفتم كه در اين نوع فيلمسازي، حاشيه روي اهميت بيشتري از فيلم خوب ساختن دارد و قبادي كارش را خوب بلد بود. سالي كه قبادي براي كارگرداني فيلم زماني براي مستي اسبها جايزه معتبر دوربين طلايي جشنواره كن را گرفت، حسن يكتاپناه هم براي كارگرداني جمعه، به چنين افتخاري دست يافت. اما كمتر كسي از جايزه يكتاپناه با خبر شد در حالي كه قبادي توانست به خوبي از پوشش خبري رسانهها براي لانسه كردن خودش و فيلماش استفاده كند. حالا همه قبادي را ميشناختند اما كمتر كسي از وجود فيلمسازي به اسم يكتاپناه باخبر بود. قبادي اما به اين حد قانع نبود. او پيش رفت و پيش رفت. فيلم بعدي او آوازهاي سرزمين مادريام، به اندازه اولي موفق نبود، اما به عنوان نقطه شكست هم در كارنامه او مطرح نشد، تا اين كه با لاكپشتها هم پرواز ميكنند، همه چيز عوض شد. آواي مظلوميت قوم كرد، همواره در سراسر جهان طرفدارهاي خاص خودش را داشته است و لاكپشتها... هم ظاهرا آواز مظلوميت همين قوم بود. ضمن اين كه در اين فاصله قبادي توانسته بود پشتوانه اقتصادي محكمي براي خودش جور كند و يك پروداكشن نسبتا عظيم در مقياسهاي سينماي ايران را شكل دهد. با كلي سياهي لشگر و يك فيلمبرداري با كيفيت كه به خوبي روي پرده جلوه ميكردند. قبادي آن قدر ذوق داشت كه چند صحنه اين فيلم را خوب از كار درآورد، اما كليت فيلم و داستاناش حسابي لنگ ميزد و البته بر خلاف ظاهر غلطاندازش، لاكپشتها... چيز تازهاي از بحراني كه تصوير كرده بود نداشت تا تحويل تماشاگر بدهد. حالا قبادي هم مثل جعفر پناهي يك فيلمساز جهاني ( باز البته در مقياسهاي محفلي و جشنوارهاي ) به حساب ميآمد، اما بين مردم ايران ( جز در مناطق خاص ) پايگاهي نداشت و فيلم لاكپشتها... هم در سالنهاي سينماي محدودي در سطح تهران اكران شد. خيليها روي نامزدي اسكار لاكپشتها... حساب كرده بودند. حضور آمريكا در خاورميانه با اما و اگرهاي فراواني رو به رو شده بود و آكادمي اسكار هميشه توجه ويژهاي به منتقدهاي سياستهاي جمهوريخواهان نشان داده است. اما با وجود اين كه فيلم قبادي به عنوان نماينده ايران در بخش بهترين فيلم خارجي زبان معرفي شده بود، از حضور در بخش نهايي مراسم باز ماند. با وجود اين ناكامي، قبادي هم مثل پناهي تصميم گرفته بود تا قدرت و مشروعيت و اعتبارش را از طريق بعضي محافل و جشنوارهها كسب كند و در اين مسير موفق هم بوده است. جالب اين جاست كه عباس كيارستمي به عنوان استاد و معلم اين گروه، به زبان و درك تازهاي از مديوم سينما دست يافته و توجه محافل جهاني به او، از اين زاويه قابل درك است. حالا ميتوانيم سبك كيارستمي را دوست داشته باشيم يا بيخيالاش شويم، اما نميتوانيم انكارش كنيم. اما شاگردان او بيش از اين كه بتوانند از اين زاويه جهان را متوجه خودشان و كارشان كنند، بيشتر سراغ ارتباطها و جنجالهاي حاشيهاي رفتهاند و از اين طريق مطرح شدهاند. به همين خاطر كمتر ميشود نقد جدي بر آثار اين فيلمسازان يافت. اغلب نوشتههايي كه در تحسين آثار اين فيلمسازان نوشته ميشدند، ريويوهاي گذرياند كه نويسندگان اين يادداشتها بيشتر بر مضامين سياسي و اجتماعي موجود در اين فيلمها تاكيد ميكنند و دلشان خوش است كه ميتوانند از اين طريق مشكلات و گرفتاريهاي كشورهاي جهان سوم و مردمان رنج كشيدهاش را بشناسند و مصائبشان را درك كنند. اين در حالي است كه هيچ كدام از اين فيلمها نه در سطح جهاني و نه در ميان خورههاي سينما كه اكنون از طريق اينترنت با هم در ارتباطاند، صاحب جايگاه و منزلتي نشده است. قبادي و فيلمسازهاي هم ردهاش راه خودشان را ميروند. اغلب اين فيلمسازها به شكل كنايهآميزي كم كم از وطن و كشورشان بريدهاند و در بخش ديگري از جهان ساكن شدهاند يا حداقل اين كه بخش قابل توجهي از عمرشان را در كشورهاي ديگر ميگذرانند. هر كسي پايگاه دارد و ايشان از ميان مردم و عشاق سينما گذشتهاند و به بازارهاي كاذب جشنوارهاي دل بستهاند كه اغلب از بودجه دولتي تغذيه ميكنند. قبادي با فيلم آخرش نيوه مانگ هم چند جايزه برد و به چند جشنواره سر زد. تصاوير او با انگشتهاي گشوده از هم به نشانه پيروزي در برابر دوربين چند عكاس، در اينترنت قابل رديابي است و فهرستهايي اعلام شده كه قبادي را در ميان 100 فيلمساز بزرگ دنيا قرار ميدهد. اما علاقهمندان سينما ميدانند كه در تاريخ سينما هيچ فهرستي اهميت و اعتبار نياورده و همه چيز به خود فيلم بستگي دارد. اينها همه بازي است. چند ماه پيش خبرنگاري از بهمن قبادي پرسيد چطور باز در ايران فيلم ساخته در حالي كه سر فيلم قبلياش گفته بود ديگر در اين كشور فيلم نخواهد ساخت. و قبادي پاسخ داده بود هنوز هم روي حرفاش ايستاده، چون اين فيلم ربطي به ايران ندارد و در ناكجا آباد ميگذرد. شما را به خدا جواب را ميبينيد؟