برعکس دو تک نگاری قبلی راجع به مسعود کیمیایی و بهرام رادان، برای هدیه تهرانی از زمان نوشته شدن این مطلب اتفاق های زیادی افتاده است. حالا و بعد از اتفاق های یک سال اخیر و رویکرد تازه ای که تهرانی نسبت به ضنعت/هنر سینما پیدا کرده، دیگر نمی شود به راحتی پای تعریف های این مطلب ایستاد و تکرارشان کرد. با این وجود می شود به عنوان مطلبی درباره « هدیه تهرانی، تا یک سال قبل »! نگاهی به آن انداخت:
"آن شب رفته بوديم سينما كريستال تا براي روي جلد شماره ويژه جشنواره مجله فيلم، از عزتا... انتظامي و هديه تهراني عكس بگيريم. ما كه نه، عكاسها. تهراني ديرتر آمد و خسته بود. ازسر صحنه فيلمبرداري "فرزند صبح" ميآمد. با لباس معمولي و يك كم عصبي. بعد يكي جلو آمد و چند تا روسري تر و تميز برايش آورد تا با مال خودش كه زياد نو و مرتب نبود عوض كند تا عكسها بهتر بيفتند. تهراني نگاهي انداخت و خيلي جدي گفت: ممنون. همين مال خودم خوب است.
*
تهراني از آن دسته بازيگرهايي است كه نقشهاي روي پرده را مديون شخصيت خودشان، در دنياي واقعي ميكنند. خودش گفته از 13 سالگي در اجتماع كار ميكرده. جوري بزرگ شده كه اجازه داشته براي زندگياش تصميم بگيرد؛ حتي در اين باره كه وارد سينما بشود يا نه. قبل از اين كه به طور جدي بازيگري را انتخاب كند و در "سلطان" مسعود كيميايي جلوي دوربين برود، عكساش در استوديوهاي فيلمسازي دست به دست ميگشته. اول قرار بوده نقش لادن مستوفي را در روز واقعه بازي كند. اما به نظرش رسيده كه اين نقش، زيادي عادي و معمولي است، ضمن اين كه زياد هم روي پرده نميماند. پس ردش كرده. فيلم اولش بوده و رد كرده! آن وقت قرار بوده نقش اصلي "بودن يا نبودن" ساخته كيانوش عياري را بازي كند كه قسمت نشده. نقش "ليلا"ي داريوش مهرجويي را هم قبول نكرده، چون به قول خودش نميتوانسته قصه مردي را باور كند كه چون همسرش باردار نميشده، ميرود با يك زن ديگر ازدواج ميكند. "ليلا" هم مثل "بودن و نبودن"، يكي از بهترين فيلمهاي تاريخ سينماي ايران است. هنوز كه هنوز است شايد در كل كارنامه تهراني، نتوانيد فيلمي به اين خوبي پيدا كنيد. اما اگر تهراني به همين سادگي بازي در اين نقش را ميپذيرفت كه ديگر هديه تهراني نبود. اجازه نداد كه بقيه برايش تصميم بگيرند و تلاش كرد خودش باشد و مستقل بماند. خصلتي كه بعدا به ويژگي اصلي پرسوناي بازيگرياش تبديل شد، گيرم كه در اولين فيلمش و در دنياي مردانه "سلطان" كيميايي، نقش چندان مهمي بر عهده نداشت. در اين فيلم او نقش دختري را بازي ميكرد كه عاشق قهرمان قصه ميشد و گرفتاريهايش را با او در ميان ميگذاشت.
اما عاشق مغروري بود
تهراني از همان آغاز ميخواست چيزي از وجود خود و دنياي اطرافش را به نقشاش تزريق كند، حالا خواسته يا ناخواسته. نتيجه غرور و سردي و آرامشي بود كه مريم ظاهرا در به در فيلم، در پناه چنين بازيگري پيدا كرد. نقش همان نقش بود؛ اما اين زني نبود كه در انتظار قهرمان مرد داستان له له بزند و حمايتاش را التماس كند. سردي و غرور اصيل تهراني، به نماهاي درشتاش در اين فيلم جلوه تازهاي بخشيد. در چشمها رنگ و برقي از التماس نبود. انگار به قهرمان قصه لطف ميكرد كه اجازه ميداد از او حمايت كند. فيلم بعدي تهراني، "غريبانه"؛ يك داستان عشقي ظاهرا معمولي بود. داستان مرد و زني كه عاشق همديگر ميشدند تا اين كه مرد ميمرد و زن را تنها ميگذاشت. اما تا قبل از اين كه زن هم عاشق بشود، مرد را بازيچه دست خودش كرده بود. معصوم قصه اين جا برعكس هميشه مرد بود نه زن.
با "قرمز" بود كه پرسوناي بازيگري هديه تهراني شكل گرفت. در اين يكي قصه، عاشق ديوانهاي داشت آزارش ميداد، تا اين كه بالاخره مجبور شد خودش دست به كار شود و مرد را خلاص كند. در شرايط اجتماعي عجيب و غريب ايران، هديه تهراني كم كم تبديل به پديده اين دوران شد. زني كه ميخواهد بلند شود و حقاش را طلب كند. بيخود نيست كه مسعود كيميايي يك بار گفته بود اگر بخواهم دوباره قيصر را بسازم، اين بار بايد يك زن را جاي قهرمان قصه انتخاب كنم.
هم فرشته قصهها شد، هم شيطانشان
تهراني برعكس نمونههاي شبيه خودش، به يك قرباني تبديل نشد. بر وسوسه مظلومنمايي غلبه كرد و حاضر نبود براي پرداختن بهاي گناهان يك ملت نقش يك قرباني اكتفا كند. اگر قرباني بود، قرباني هم ميگرفت. مرد را ميكشت. جماعت مخاطب سينما، بخشي از تمايلات فروكوفته اش را در وجود او ديد. تمايلاتي كه هم وجود داشتند و هم به دليل خط قرمزهاي اجتماع، بايد وجودش را انكار ميكردند. اما تهراني در همين حد نماند. قرار نبود كه نماينده يك سري مبارزات سطحي زنآزادخواهانه باشد. او ميكوشيد تا از محدوديتهايش كم كند و نقش بيشتري در تعيين سرنوشت خودش پيدا كند. در عين حال به ظرافت اين نكته را هم فراموش نميكرد كه قبل از هر چيز يك زن است، با همه حساسيتها و عواطف و شكنندگيهايش. پس آن چه شخصيتاش را پيچيده ميكرد، از همين جا شكل گرفت. كاراكتر سينمايي تهراني، همان قدر ميكوشيد روي پاي خودش بايستد، در عين حال به يك تكيهگاه و پناهگاه هم احتياج داشت. ميكوشيد كنترل عواطفاش را در اختيار بگيرد، اما با اين عواطف سر جنگ نداشت. او يك زن بود و همين آسيبپذيرش ميكرد. در شرايطي كه خيلي ساده ميتوانست بلندگوي شعارهاي ظاهرا روشنفكرانه پيش پا افتاده درباره مشكلات زندگي زنان در ايران شود، حد و حدودش را حفظ كرد. عوض اين جور اداها سعي كرد خودش باشد و صادق بماند كه اين به نفع همه تمام شد.
تا وقتي شوكران روي پرده رفت
سال 1378 و با ايفاي نقش سيما رياحي در شوكران بود كه اين پديده/ كاراكتر، با تمام پيچيدگيهايش كاملا شكل گرفت. آن هم در يكي از نمونهايترين داستانهايي كه بارها به تصوير كشيده شده بود. داستاني كه اصل و نسباش را در رمان يك تراژدي آمريكايي اثر تئودور درايزر ميشود پي گرفت. قصه مردي كه عاشق دختر سادهاي از طبقه خودش ميشود، اما پس از مدتي با زني از طبقه اجتماعي بالاتر ديدار ميكند كه از جهان ديگري است و به سوي او ميرود. اين طوري ميتواند پيشرفت كند؛ اما حالا آن دختر ساده همطبقه خودش است كه دست و پا گير شده و مرد مجبور است او را از بين ببرد. ايرانيها اين قصه آمريكايي را دوست داشتند. به همين خاطر بارها فيلمش كردند. بخشي از زندگي خودشان را در آن ميديدند. زندگي كه مجبورند آن چه را كه به نظرشان قشنگ ميرسد، با دست پيش بكشند و با پا پس بزنند. حالا اسمش را ميخواهيد جذابيتهاي مدرنيته بگذاريد يا هر چي.
سيما رياحي در "شوكران" البته دختر پولداري نبود كه مرد به اين دليل جذباش شود. اما بهروز افخمي، داستان را در زمينه ديگري مطرح كرد. شخصيت اصلي قصه مردي بود كه موقع برخورد با سيما، ياد زندگي نكردهاش افتاد و عمر تلف شدهاش. پس ظاهرا عاشق زن شد. اما وقتي فهميد اين عشق و عاشقي به ضرر موقعيت و مقبوليت اجتماعياش تمام ميشود، تصميم گرفت زن را ترك كند و سراغ همسر و بچههاي آرام و سر به زيرش را بگيرد. فرق "شوكران" و سيما رياحي با نمونههاي قديمي از اين جا به بعد روشن ميشد. اين فيلم صادقانهتري بود، پس سيما محكوم نشد. اگر در آغاز قصه به او دل داده بوديم، قرار نبود موقع تمام شدن داستان و براي رسيدن به ساحل سلامت، وجودش را انكار كنيم. اتفاقي كه بارها و در كلي فيلم سينمايي و رمان بازاري ديگر افتاده بود. تهراني شاهنقشاش را اين طوري به دست آورد و خواب جماعت را آشفته كرد. خيلي از مردم از فيلم و بازيگرش دل خوشي نداشتند، حداقل اين كه تعريف و تاييدش نميكردند. اما باز براي ديدنش به سينما ميرفتند. آنها مرد قصه را درك ميكردند، اما ميكوشيدند تا با تعبير متفاوتي از داستان فيلم، دليلي براي علاقه افسار گسيختهشان به آن بيابند.
اين طوري بود كه تهراني راه رفتناش را روي خط شروع كرد. كاراكتر او بر پرده، نه جزيي از مردم بود و نه از آنها فاصله ميگرفت. با اخلاق عمومي سازگار نبود، اما اين اخلاق را به چالش ميطلبيد. شايد به همين دليل بود كه بعضي از نقشهاي كنار گذاشته سينماي ايران، با ورود او به پرده، بازتوليد شد. مثلا در "آبي" كه تهراني، دست و پا بسته نقش زن مرگباري را بازي ميكند كه تلافي عقدههايش را سر جوان معصومي كه سر راهش قرار گرفته درميآورد. حتي با پدرش هم درميافتد تا حق مادرش را بگيرد. هر چند كه پايان فيلم، به معجزه عشق، همه چيز حل ميشد. همه فيلمها كه "شوكران" نميشوند.
جالا نوبت "دنيا" بود
بعد از يك حضور معمولي در فيلم "پارتي" ( كه نزديكترين نقش به كاراكتر ساده شده او در قالب زني صرفا متكي به خود و معترض بود )، هديه تهراني دو نقش كوتاه در "زمانه" ( كه بزرگترين گاف دوران بازيگرياش است ) و "خانهاي روي آب" را از سر گذراند تا بار ديگر در "دنيا" پرسوناي بازيگرياش را قوام بخشد. "دنيا" فيلمي پسا "شوكران"اي بود كه تهراني را باز در نقش زني با جذابيتهاي عصر جديد در برابر يك حاجي بازاري سنتي قرار ميداد. حاجي عاشقاش ميشد غافل از اين كه اينها همه نقشه بوده تا زن اغواگر، خانه آبا و اجدادياش را كه حاجي غصب كرده بوده، از كفاش بيرون بكشد. اين بار هم زن حق داشت. نقشهاي منفي سالهاي سال سينماي ايران، حالا به نقش مثبت تبديل شده بودند. نقشهايي كه تهراني در اين سالها بازي كرد، باعث شد تا صادقانهتر به پرده چشم بدوزيم. او آينه تغييرات اين سالهاي اجتماع ما بود. ديگر قرار نبود تمام كاسه و كوزهها بر سر زن زيباي معصوم شكسته شود. سبب بخشي از مشكلات و معضلات، جامعهاي بود كه اين زيبايي را برنميتابيد. در برابرش دست و پايش را گم ميكرد. پس ميخواست آن را از بين ببرد و دفناش كند. تهراني اما در دورهاي ظهور كرد كه دست و پاي جامعه براي چنين كاري ميلرزيد. تهراني هم با سياست توانست اين نقش را طوري جلو ببرد و پرسونا را گسترش دهد كه حساسيتها به حداقل كاهش يابد. كه ادامه زندگي ميسر شود.
بعد دنيا، تا چند سال خبري از تهراني نشد. هنوز مطرح و ستاره بود، اما داشت خودش را تكرار ميكرد. حتي وقتي در "دختر ايراني" نقش دختري را بازي كرد كه به خواستگاري پسر مورد نظرش ميرود، باز چيزي به نقش هميشگياش اضافه نكرد. در "جايي براي زندگي"، "دوئل" و "يك بوس كوچولو" نقشهايي كوتاه و گذرا داشت. به بم و بغداد و كردستان سفر كرد و اسماش برند عطري شد كه خودش ادعا ميكرد مدتها به كمك كمپاني سازنده روي آن كار كرده تا باز شبيه سليقه و شخصيت خودش از آب درآيد.
اين بود تا وقتي كه قرار شد نقش يك مادر را بازي كند. نقشي كه پيش از اين؛ جز با حضوري كوتاه در "جايي براي زندگي"، ايفا نكرده بود. او مادر تنهاي فيلم "چهارشنبه سوري" بود.
***
و به نظر ميرسد اين آغاز مسيري تازه در پرسوناي سينمايي هديه تهراني باشد. اگر تا پيش از اين نقش دختري را ايفا ميكرد كه در اجتماع نه فقط مردسالار كه به شدت رياكار اطرافش، ميكوشد وجود و صداقتاش را حفظ كند، حالا به مادري تبديل شده كه ميخواهد چنين نقشي را براي فرزندش ايفا كند. درست همان كاري كه در صنعت فيلمسازي در پيش گرفته است. از فيلمسازان جوان حمايت ميكند و سعي دارد تا به آنها در ساخت فيلم و به ثمر رساندن ايدههايشان كمك كند.
صحنه آخر چهارشنبه سوري، تهراني را ميبينيم كه اين بار كودكش را در آغوش گرفته و خودش را به خواب زده تا شوهر غريبه مزاحمش نشود. از اين به بعد مرد زندگي او نه شوهري كه فكر ميكرد سرپناهش است، كه پسر كوچكي شده كه قرار است در اين دنيا زندگي كند. ميپرسيد مگر شوهر بيچاره چه گناهي دارد كه اين چنين مستوجب قهر و عذاب شده؟ در دنياي نقشهاي هديه تهراني، هيچ جرمي بدتر از خيانت و دورويي نيست.