سينماي ما- انتشار كتاب «حافظ به روايت عباس كيارستمي» در همين چند روز اول واكنشهاي زيادي را به همراه داشته است. اين شكل تازه خوانش اشعار حافظ كه با توجه به نام مشهور كيارستمي، در بازار كتاب اين روزها با استقبال مواجه شده، از سوي اهل ادبيات و مطبوعات و رسانهها هم مورد نقد و بررسي قرار گرفته و قطعاً با گذشت زمان، واكنشهاي بيشتري را هم به دنبال خواهد داشت. اين نوشته، يكي از واكنشهاي منفي نسبت به اين كتاب است كه در روزنامه «اعتماد» به چاپ رسيده است. سايت «سينماي ما» در اامه، واكنشها و اظهارنظرهاي موافق و مخالف ديگر اين كتاب را هم منتشر خواهد كرد:
نگاهي به کتاب «حافظ به روايت عباس کيارستمي»
حالي درون پرده بسي فتنه مي رود
امير احمدي آريان
1- داستان لباس حاکم را همه شنيده ايم؛ روزي مردم شهر را جمع مي کنند تا لباس جديد اعليحضرت را به آنها نشان دهند. حضرت شاه، لخت و عور در شهر راه مي افتد و از ميان انبوه جمعيت مشتاق ديدن لباس مي گذرد. مردم آنچه را که چشم هاشان مي بيند باور نمي کنند. همه مي بينند که شاه لباسي بر تن ندارد، اما باورشان نمي شود که اعليحضرت، برهنه ميان مردمش آمده باشد. مردم چاره يي ندارند جز آن که لب به تحسين بگشايند و به به و چه چه کنند و لباس را بستايند. در اين ميان، تنها کسي که حقيقت را مي بيند، همان کودکي است که علي الظاهر قوه تمييز و درک او از تمام آن قوم کم تر است. با فرياد اوست که حقيقت ناگهان آشکار مي شود و همه مردم به پادشاه ابلهي که لخت در خيابان هاي شهر راه افتاده مي خندند. چرا کودک فرياد مي زند و حقيقت را مي گويد، اما ديگران ساکت مي مانند و دم برنمي آورند؟ براي اين که نام آن کس که لخت در خيابان ها به راه افتاده «پادشاه» است. اين نام پادشاه است که مرد برهنه مضحک را در خيابان پيش مي برد، نيروي نام اوست که مردم را سرجايشان مي نشاند و وادارشان مي کند آنچه را که مي بينند باور نکنند. نام «پادشاه»، براي انساني که وارد عالم نام ها شده است، انساني که در زندگي او هر چيز نامي، و هر نامي نيرويي دارد، همه چيز را تعيين مي کند. کودک اما هنوز غرق در اين عالم نشده است، هنوز مي تواند نيروي نام ها را تشخيص ندهد و مي تواند که «نداند» نيروي نام پادشاه، مثلاً با نيروي نام پدر و نيروي نام دوست چقدر تفاوت دارد. به همين دليل است که او مي تواند حقيقت را با صداي بلند اعلام کند.
ماجراي حافظ عباس کيارستمي چنين چيزي است. نشر فرزان روز، ما را به تماشاي لباس حاکم برده است. حافظ به روايت عباس کيارستمي، در برابر چشم مان ايستاده و به حافظ خوانان و حافظ شناسان فخر مي فروشد، منتها فخري که اين کتاب مي تواند به اين قوم بفروشد، همه از صدقه سر نام «راوي» بر جلد آن است. واکنش هر کس که آن را باز مي کند، قاعدتاً بايد يا خنده باشد يا عصبانيت. اما ما انسان هاي بالغ که تا گلو در مرداب نام ها فرو رفته ايم، سخت بتوانيم در همان نگاه اول به اين کتاب بخنديم يا از دست راوي آن حرص بخوريم، چرا که نام اين راوي، عباس کيارستمي است.
2- آن اسرار الهي که حافظ نمي دانست و در برابرشان خموش مي ماند، نه تنها با رشد علم و اکتشافات جديد کم تر نشده، که روز به روز بر تعدادشان افزوده مي شود. يکي از آخرين اسرار، همين کتاب است. در اين مورد خاص البته، همان طور که ديديم، لااقل موضوع سًر را مي دانيم، مي توانيم بفهميم ماجرا از کجا آب مي خورد، و چه مي شود که کتابي 650 صفحه يي، که در هر صفحه اش يک مصراع از اشعار حافظ به دلخواه «راوي» آن آمده، چنين موفق از آب درمي آيد و پرفروش مي شود، و حتي بزرگان قوم نيز از آن تعريف مي کنند. گفتيم که در نام نيرويي شگفت انگيز و باورنکردني است و بايد دعا کنيم صاحبان نام هاي بزرگ به اين نيرو پي نبرند، يا اگر پي برده اند، تا حد امکان از آن در راستاي منافع شخصي شان استفاده نکنند. اما در مورد جناب کيارستمي ظاهراً اين آگاهي به طور کامل وجود دارد. از فوکو آموخته ايم که گفت وگو چيزي نيست جز بازي اعمال قدرت، و هرکه پشتش محکم تر باشد، يا دقيق تر بگوييم نيروي نامش بيشتر باشد، راحت تر حرفش را به کرسي مي نشاند. در اين مورد خاص، شواهد بيش از آن است که نياز به شمارش باشد. نقدها و يادداشت هايي که در مورد اين کتاب نوشته شده، به خوبي گوياي اين ماجراست. تندترين يادداشت ها را در اينترنت مي توان يافت، در وبلاگ ها و سايت هاي افرادي گمنام که دستشان به جايي بند نيست، و در نتيجه نيروي اين نام را کمتر روي دوش خود حس مي کنند. اما در روزنامه ها تا جايي که ديده ام، مساله يا ستايش محض بوده، يا آنان که مخالف بودند، يکي به نعل و يکي به ميخ زدند. نمونه اش يادداشت اميد روحاني در ضميمه پنجشنبه روزنامه اعتماد بود. روحاني منتقدي است که نگاه دقيق و صراحت لهجه اش را در نقد فيلم بسيار مي پسندم، اما در اين يادداشت، اثري از نقد فيلم هاي او وجود نداشت.
3 - کتاب «حافظ به روايت عباس کيارستمي»، حدود ششصد و پنجاه صفحه است، اما به نظر من پرمساله ترين بخش آن همان ششصد و چهل و چند صفحه يي است که ششصد و چهل و چند مصراع از حافظ را دربردارد. بخش حافظ کتاب اصلاً ارزش بحث ندارد. با نگاه اول نگاه تفنني کيارستمي به ديوان حافظ کاملاً مشهود است. مشخص است «راوي» در مدت زماني کوتاه، پس از تورق ديوان حافظ، مصراع هاي مورد علاقه اش را جدا کرده و به دلخواه تقطيع کرده است. حتي در تقطيع مصراع ها، که تنها «نوآوري» راوي حافظ محسوب مي شود، هيچ نظم و دقتي به چشم نمي خورد. تقطيع ها دل بخواهي و تصادفي است و هيچ منطقي بر آنها حکم نمي کند جز حس و حال کيارستمي. بيشتر مصراع ها را مي توان به شکل هاي ديگري نيز تقطيع کرد، و اگر اين شکل هاي جديد را پيش چشم آقاي کيارستمي بگذاريد، فکر نمي کنم دليلي براي ترجيح شيوه خود ارائه کند. در هر صفحه يک مصراع وجود دارد و بالا و پايين اين مصراع حدوداً ده کلمه يي، فضاي بي کران سفيدي به چشم مي خورد که احتمالاً جولانگاه خواننده است. خوانندگان عزيز مي توانند «حس» خود را بعد از خواندن هر مصراع در زير، بالا يا اطراف آن بنويسند و به عنوان يادگاري نگاه دارند. اين از کم اهميت ترين بخش ماجرا.
4- اما مهم ترين بخش هاي کتاب به نظر من دو صفحه آغازين آن است؛ نخست نقل قول مشهوري از آرتور رمبو؛ «بايد مطلقاً مدرن بود»، که بر نخستين صفحه کتاب حک شده، دوم يادداشت کوتاه بهاءالدين خرمشاهي، حافظ پژوه برجسته، که ظاهراً وظيفه ويرايش کتاب را هم بر عهده داشته است. از دومي شروع کنيم. لازم به گفتن نيست که اگر هر کس ديگري جز عباس کيارستمي چنين کتابي را براي ويرايش به آقاي خرمشاهي مي داد و نام «حافظ به روايت فلاني» را بر پيشاني کتاب مي گذاشت، خدا مي دانست بهاءالدين خرمشاهي به کدام شيوه خاص خود روزگارش را سياه مي کرد. اما عباس کيارستمي هر کسي نيست، حتي يکي از عده يي خاص هم نيست، او فقط يک نفر است، و براي همين مي تواند «روايتش» از ديوان حافظ را به کرسي بنشاند. مقدمه کوتاه آقاي خرمشاهي نيز در نوع خود چيز جالبي است.
يکي از خصايل ستايشي که محرک آن نيروي نام باشد، ورود به وادي انتزاع و کلي گويي است. واضح است که چنين مي شود، چرا که در عالم واقعي چيزي براي تعريف کردن وجود ندارد. ستايش به اين شيوه ستايش محض است، گفتن چند جمله کلي است، و اگر از ستاينده بخواهيم قدم به ساحت امر انضمامي بگذارد و در باب جزئيات چند کلمه يي بگويد، مسلماً نخواهد توانست. همان لباس حضرت حاکم نمونه خوبي است؛ اگر در آن بين، کسي پيدا مي شد و از مردم حيران شهر، که مدام در حال تعريف از لباس بودند، مي پرسيد کجاي اين لباس قشنگ است، يک نفر هم نمي توانست به اين سوال جواب دهد، چون لباسي وجود نداشت. آقاي خرمشاهي نيز گويي در چنين معذوريتي گرفتار است. لباسي وجود ندارد، اما نيروي نام آن قدر هست که خرمشاهي زبان به ستايش بگشايد، و ناگزير وارد عالم انتزاع شود. مشخص نيست آن «پر پرواز»ي که کار آقاي کيارستمي به مصراع هاي حافظ عطا کرده، چگونه آنان را به پرواز درمي آورد، مشخص نيست آن قابي که بر مصراع ها گرفته شده چگونه مي تواند تاثيري عميق تر از دويست بار حافظ خواندن بر آقاي خرمشاهي بگذارد و کلاً نگاه او را به شعر حافظ دگرگون کند. آقاي خرمشاهي توضيحي به ما نمي دهد، و طبيعي هم هست، توضيحي نمي توان داد.
5- اما نکته آخر، اولين صفحه کتاب است؛ نقل قولي از آرتور رمبو، به هر دو زبان فارسي و فرانسه؛ بايد مطلقاً مدرن بود. کتاب حافظ جناب کيارستمي، با اين جمله، که شايد مشهورترين جمله يي است که رمبو در طول زندگي بسيار کوتاهش به عنوان شاعر نوشته، آغاز مي شود. در اين مورد خاص، جمله يي که بر پيشاني کتاب ظاهر شده، ارتباط مستقيمي با محتواي کتاب ندارد، بلکه اشاره يي است به رويکرد آقاي کيارستمي به حافظ، و کلاً به امر مدرن. همين يک جمله اول کتاب بسيار بيشتر از نامه ستايش آميز خرمشاهي، «درون پرده»ي کتاب را مي نماياند، به اين دليل ساده که در آن، زور زدن براي توجيه کار کيارستمي به چشم نمي خورد، کارکردش «نشان دادن» نحوه نگاه کيارستمي به حافظ است نه «توجيه» آن. مطلقاً مدرن بودن به چه معناست؟ معناي اين عبارت را نوع نگاه ما به سنت تعيين مي کند. يک تعبير مي تواند اين باشد که هر آنچه مربوط به سنت است، هر آنچه سنتي است دور بريزيم و فراموش کنيم، و فقط به چيزهايي فکر کنيم که برچسب مدرن بر آنها ديده مي شود. اين تعبير آنقدر سطحي است که نيازي به بررسي ندارد و اولين اشکال از آنجا ناشي مي شود که مشخص نيست چه کسي مي تواند تعيين کند چه چيز مدرن و چه چيز سنتي است، و اين نگاه از درک ساده ترين شکل ديالکتيک بين امر مدرن و امر سنتي عاجز است و تفکيک ناپذيري اين دو را درک نمي کند. کيارستمي از اين گروه نيست، و نفس پرداختنش به حافظ، حساب او را با آنان جدا مي کند.
کيارستمي در اين روايت از حافظ به دنبال مدرن کردن امر سنتي است، اما اين اتفاق در مرحله نخست نياز به فهم امر سنتي دارد. براي جابه جا کردن افق تاريخي يک متن، کندن آن از زمينه اصلي و انتقال آن به عصر مدرن، نگاه انتقادي به آن متن امري ضروري است، و نگاه انتقادي در اينجا به معناي تخريب متن اصلي از طريق شناخت آن است. کيارستمي حتي به ضرورت اين تخريب نيز پي برده است، منتها مشکل اصلي او در اين است که اين تخريب هستي شناختي را با تغيير ظاهر و ارائه بزک جديد اشتباه گرفته است. کيارستمي گمان کرده است با تقطيع مصراع ها به سبک و سياق شعر نو، و گذاشتن هر مصراع در يک صفحه، رسالت مطلقاً مدرن بودن محقق مي شود، حال آن که با اين کار حتي خراشي بر سطح مدرن کردن حافظ نينداخته است.
مارشال برمن در آغاز فصل سوم کتاب درخشان «تجربه مدرنيته»، که به ديگر شاعر بزرگ فرانسوي، بودلر، اختصاص دارد، چنين مي نويسد؛ «غ“ف در سراسر جهان، مقادير عظيمي از انرژي صرف کاوش در معاني مدرنيته شده است. بخش اعظم اين انرژي به روش هاي گوناگون پراکنده و تلف شده است، روش هايي بس ناجور و في نفسه متناقض.» آنگاه برمن دو نوع تلقي غلط عمده از مدرنيته را برمي شمارد، که نخستين نوع آن درباره برخورد کيارستمي با حافظ به خوبي صدق مي کند؛ «برخي همه چيز خود را وقف مدرنيسم مي کنند، که در چشم ايشان گونه يا موجودي از جنس روح ناب است که بر طبق اصول مستقل فکري و هنري خويش تکامل مي يابد.»
6- محمد قائد در مقاله يي بسيار خواندني در يکي از شماره هاي مجله فيلم، درباره کتاب «نوشتن با دوربين»، ماجرايي را نقل مي کند که نقل مجدد آن بي مناسبت نيست. مي گويند کلود لوي استروس پير، انسان شناس بزرگ فرانسوي که سال هاست چيزي نمي نويسد، روزي با اعتراض دوستداران مواجه مي شود که چرا آنان را از سرچشمه فياض دانش خود بي بهره گذاشته است. خلاصه قرار مي شود يک منشي براي استاد استخدام شود تا ايده هاي استاد را تقرير کند. گويا زني به عنوان منشي وارد ماجرا مي شود که جمالش هوش از سر استاد مي برد، و همان مختصر تفکر و ايده هايي را هم که در سر داشت فراري مي دهد. استاد پشيمان مي شود و به اين خانم چنين مي گويد (نقل به مضمون)؛ «ما را به حضور شورافکن شما در اين مکان نيازي نيست.»
حکايت ما و حافظ کيارستمي چنين چيزي است. جمال و اعتبار و وزن بين المللي اين کارگردان سرشناس و افتخارآفرين به جاي خود، اما حضور اين زيبايي در عالم ادبيات، آن هم بخش بازخواني متون کهن، نه تنها هيچ کمکي به اين عرصه نمي کند، بلکه ممکن است اين «حضور شورافکن» هوش از سر جماعت حافظ خوان ببرد و جوانان مشتاق به شعر و شاعري را از ديگر حافظ هاي موجود، که در آنها در هر صفحه بيش از يک مصراع به چشم مي خورد، بي نياز کند. گويا کيارستمي جايي عنوان کرده که کتاب را براي کساني که وقتشان کم است و حوصله حافظ خواندن ندارند، تدارک ديده است. حداقل، آمار فروش اين کتاب نشان مي دهد که کيارستمي در تن دادن به تنبلي و راحت طلبي خواننده ايراني موفق عمل کرده است.
7- و حرف آخر، نقل قولي است از عباس کيارستمي که نه به حافظ ربط دارد و نه به شعر و شاعري، اما به هر حال در باب ادبيات است، و براي اين که عشاق سينه چاک استاد، و کساني که او را در تمام عرصه هاي فرهنگ و هنر مردي جامع الاطراف مي دانند، با نگاه او به ادبيات و درک حضرتش از اين حوزه آشنا شوند، به کار مي آيد؛ «رمان يعني اهانت. واقعاً رمان توهين به انسان است. رمان نويس هر چيز جزيي آشغال را براي آدم توضيح مي دهد، انگار ما خنگيم و خودمان آن جزئيات را نمي فهميم.»
(نقل از شماره 97 مجله آرش)