جشنواره فیلم فجر که به خیر گذشت، و حالا این یک بزنگاه دیگر است برای ما که میخواهیم سنتوری ببینیم، و برای مملکت ما که باید مرحلهای ( اتفاقا نه بیاهمیت ) از حیات اجتماعیاش را تجربه کند. این که سنتوری روی اکران برود یا نرود، این که محسن چاووشی در این فیلم جای بهرام رادان بخواند یا نخواند. ××× خب، ما آدم عادی داریم و آدم غیر عادی. فیلم عادی داریم و فیلم غیر عادی. برای عادیها که جا باز کردن کاری ندارد. امسال دو فیلم درباره اعتیاد ساخته شد. یکی سنتوری و یکی خونبازی. اکران و نمایش خون بازی، یک اتفاق معمولی و قابل پیشبینی است. همان طور که نگاه سازندهاش به پدیده اعتیاد معمولی است. خون بازی یک فیلم اخلاقی معمولی درباره مضرات اعتیاد است.
درباره این که وقتی کسی میکشد و دود میکند و اسنیف میکند، سرنوشت بدی در انتظارش است. مجوز دادن و نمایش چنین فیلمی کار سادهای است. همه بلدیم، چون همه باهاش موافقیم. چون جهانمان را آشفته نمیکند. خون بازی فیلمی نه درباره « پذیرش » که درباره « رد کردن » است، و رد کردن همیشه کار سادهتری بوده. این کار را که همیشه بلد بودهایم. خون بازی درباره آدمهای عادی و اخلاقیات عادی و زندگی عادی و جهان ارزشهای عادی است: نکشی، خوب است؛ بکشی، هیچ خوب نیست. اما این که میگویم ماجرا درباره استاد داریوش مهرجویی و سنتوری و محسن چاووشی فرق میکند، به خاطر غیر عادی بودن، یا فراتر از معمول بودن خودشان و فیلمشان و دنیایشان است.
این که یاد بگیریم چطور جهانهای بزرگتر از دنیای عادی خودمان را بپذیریم و ازش استفاده کنیم، کار خیلی سختی است. چیزی که همیشه از رویش پریدهایم. همین است که گفتم، قبول یا رد این آدم و این فیلم و این صدا، مرحله مهمی از حیات اجتماعی ماست. چون در سنتوری دیگر با اخلاقیات عادی و جهان ارزشی مورد پذیرش همه خانوادهها و پدر و مادرها رو به رو نیستیم. سنتوری فیلمی است درباره آدمی که خودش و سازش را مقدم بر همه آدمهای دنیا میداند. فیلمی درباره آدمی که شیوه زندگی خودش را به جهان اطرافاش تحمیل میکند، یا حداقل میخواهد تحمیل کند. ما برای ادامه زندگی، به اخلاق و ارزشهای مورد تایید در خون بازی نیاز داریم، همان طور که به تایید آن چه در مجموعه تلویزیونی آینه عبرت میدیدیم احتیاج داشتیم. اما هر اجتماعی برای پیشرفت، برای حرکت به سمت جلو ( که این آرزوی این روزهای همه ما برای خودمان و ایران است )، احتیاج به جذب و درک دنیای فراتر از واقع هم دارد، هر چند ادامه زندگی در این دنیا، به شیوه و روش سنتوری امکان پذیر نباشد. این مهم است که چطور دستورهای اخلاقی بیخطر رایج را هدف قرار دهیم و با آن زندگی کنیم، و در عین حال چیزی از دنیای ارزشهای فرعی گیرم خطرناک سنتوری را جذب کنیم. هر اجتماعی برای پیشرفت احتیاج به این آدمها و آثار فراتر از واقع دارد. آنها هستند که به ما میگویند ارزش و عرض زندگی، بیش از آنی است که ما انتخاب کردهایم و در یک فیلم معمولی مثل خون بازی تصویر میشود. عافیت طلبی ما چه اجازه بدهد، چه نه. ××× حالا در آستانه اکران سنتوری قرار گرفتهایم. اخبار ضد و نقیض از در و دیوار میبارد. میگویند به خاطر صدای چاووشی به فیلم مجوز اکران نمیدهند.
امیدوارم اجتماع ما و حاکماناش این قدر قوی شده باشند که بتوانند از مواهب نمایش فیلمی مثل سنتوری استفاده کنند. اگر از نمایش این دنیا و شنیدن ترانه سنگ صبور، حتی از بلندگوهای سینما بترسیم، زنگ خطر به صدا درآمده است. قرار نیست همیشه در دنیای تابناک و آکنده از بیمسئولیتی هنر زندگی کنیم و همه قواعد خاص خودمان را داشته باشیم. همه ما که علی سنتوری نیستیم. اما اجازه بدهیم که کارگردانی مثل داریوش مهرجویی، چیزی از آن دنیا را به زندگی ما اضافه کند. این قدر قوی باشیم که اجازه ورود شعلهای از دنیای هنر را به زندگی عادیمان بدهیم. این طوری اخلاقیات و درک ما از زندگی، محدود به دنیای امروز و فیلم خون بازی باقی نمیماند. این طوری پیشرفت میکنیم. این طوری جهان فردی تک تک آدمهای این سرزمین را گسترش میدهیم. حالا دیگر فکر میکنم به مرحلهای رسیده باشیم که اجازه بدهیم محسن چاووشی، ترانه سنگ صبورش را در سالنهای سینما بخواند. این درست که حسی از درد دل و حزن واقعی در صدایش وجود دارد، اما ما و قانونگذارانمان باید یاد بگیریم که چیزهای بزرگتر از فردیتهای شکوهمندتر را بگیریم و در خودمان حل کنیم. پیشرفت کنیم بی این که مثل علی سنتوری از هم بپاشیم. آرزو کنیم علی سنتوری باشیم، اما به محض این که پایمان رسید به پیادهروی دم در سینما، حواسمان بیاید سر جایش. این چیزها را یاد میگیریم. قول میدهیم.