Print

مقاله امیر قادری درباره پدیده‌ای به نام محسن مخملباف: زودیاک!؛ تغییری نکرد، همانی است که بود / متن کامل پرونده‌ای درباره مخملباف با آثاری از نویسندگان و منتقدان نام آشنا در سینمای ما ( لینک کامل مقالات، بالای صفحه سمت راست )

سینمای ما - اين كه چرا اين پرونده را تهيه كرديم و بر و بچه‌هاي منتقد همه نوشتند، يكي‌اش شايد به خاطر اهميت اين «پديده» است، اهميت پديده‌اي به اسم محسن مخملباف و نه اهميت هنرمند يا فيلمسازي به اسم محسن مخملباف. او يكي از مهمترين‌هاي عرصه فرهنگي كشور در دو دهه اخير بوده (در پنج سال اخير، كمتر البته)، و نمونه و سنگ محكي بسيار خوب، براي شناخت خودمان در عرصه‌هاي مختلف، كه چطور به اين پديده اهميت داديم و ارزش بخشيديم. كه واكنش‌مان نسبت به چنين پديده‌اي چي بود. چطور هنرمند/سياست‌مداري با اين سطح از درك و فهم و تجربه زندگي، توانست نقش به نسبت مهمي در سرنوشت مملكت در عرصه‌هاي مختلف بازي كند. به مخملباف نگاه مي‌كنيم و دنبال پاشنه آشيل‌مان مي‌گرديم. × من اما افتخارم اين است كه هيچ وقت علاقه‌مند و هوادار مخملباف و فيلم‌هايش نبوده‌ام! نه آغاز نوجواني‌ كه باي‌سيكل‌ران و عروسي خوبان به نمايش درآمد، نه سال‌هاي دستفروش و بداعت‌هاي فرمي كه به آن نسبت مي‌دادند، يا وقتي گبه و سلام سينما، در سالن تاريك نفس‌ام را تنگ كردند و نه بالاخره در دوراني كه محسن مخملباف از مرزهاي مملكت خارج شد و راه سفر به تاجيكستان و افغانستان در پيش گرفت. حتي عاشق ايده‌هايش هم نبوده‌ام. شايد ايده‌هاي جالبي بوده‌اند، اما عميق و وجدانگيز به هيچ وجه. ايده‌هاي هنري مخملباف، مثل سخنراني‌هاي سياست‌مدارهاي مجرب است: مهم جلوه مي‌كند، محكم و موثر مي‌نمايد، مخاطب‌هايش را براي مدتي كوتاه به تحسين وامي‌دارد، اعتقادي پشت‌اش نيست و زود كهنه مي‌شود. اينكه مي‌گويم اعتقادي پشت‌اش نيست، معني‌اش اين نيست كه مخملباف آدم دروغگويي است. اما اعتقاد داريم تا اعتقاد. آنچه مخملباف ابراز مي‌كند، شايد بي اينكه حتي خودش متوجه باشد، تفاوت‌هايي با آنچه واقعا تجربه كرده و وجودش را فرا گرفته دارد. زود تصميم نگيريد، قرار است در اين مقاله همين ادعا را ثابت كنم ديگر. × همه قبول داريم كه محسن مخملباف پديده مهمي است. اين تعبير البته آنقدر كه گفته شده، حالا ديگر ملموس نيست. ولي روزگاري بود كه هر جمله و هر نما از فيلم‌هاي او، موجي در درياي آرام فرهنگ و هنر آن سال‌ها محسوب مي‌شد. مخملباف نقش مهمي در به حركت انداختن اين دريا داشت. وقتي به عنوان يك دگم‌انديش در فضاي روشنفكري مملكت مطرح شد، كسي كه حاضر نبود با فيلمسازهاي معتبري كه قبل از انقلاب هم فيلم ساخته بودند، در يك نماي دور قرار گيرد، كسي كه اعتقاد داشت تا جايي كه مي‌شود بايد براي زن‌ها كم نقش نوشت تا مجبور به استفاده از آنها براي خلق موقعيت‌هاي نمايشي نشد، حالا هر نشاني از انعطاف از سوي او، مي‌توانست به مثابه هوايي تازه براي تغيير و تحرك در بحث‌ها و اظهار نظرهاي فرهنگي باشد. حتي پيشرفت‌هاي فرمي و تكنيكي‌اش، بخش ديگري از جلوه سد سنگيني بود كه داشت آب مي‌شد، به تعبيرها و افكار حريف، راه مي‌داد و بسياري از چيزها را مجاز مي‌شمرد و مباح مي‌‌ساخت. اين بخشي از نقد يكي از خوانندگان مجلات هنري است كه ربع قرن پيش درباره توبه نصوح چاپ شد: «اين فيلم تلاش موفقيت‌آميزي است در آشتي تماشاگر حزب‌اللهي و خسته از فيلم‌هاي مبتذل و كثيف، با سينماي متعهد انقلاب اسلامي. از نكات بارز اين فيلم مي‌توان به كارگيري خواهران و برادران مومن و حزب‌الهي دانست كه اين خود گوشزدي است هوشيارانه...» تصورش را بكنيد؛ وقتي كارگردان چنين فيلمي، شش هفت سال بعد، نوبت عاشقي و شب‌هاي زاينده‌رود را مي‌سازد، چه آتشي بر خرمن گروه‌هاي مختلف مي‌افكند. در فاصله اين شش سال هر حركت و جمله محسن مخملباف، معنايي داشت، سدهايي ايجاد كرد و سدهايي جابه‌جا كرد. از توبه نصوح به نوبت عاشقي رسيدن، واقعا به نفع‌مان بود؟ من حرف‌ام را مي‌زنم، شما نتيجه‌گيري خودتان را داشته باشيد. × در چنين فضايي بود كه راه براي ذوق‌زدگي‌هاي بيش از حد هموار شد. كسي كه قرار است از هنر به عنوان يك ابزار استفاده كند، كسي كه ادعا كرده اگر نگذارند فيلم بسازد، مي‌رود سر كوچه داد مي‌كشد، كسي كه بر خود فرض مي‌داند دامن هنر را از همه ننگ‌هاي گذشته پاك كند و مشهور است مي‌خواسته براي از بين بردن داريوش مهرجويي، نارنجك به كمرش ببندد، حالا دنبال راه‌هاي جذاب تعريف كردن يك داستان مي‌گردد (بايكوت)، سعي مي‌كند ايده‌هاي تازه‌اي به داستان‌اش تزريق كند و كات‌هاي بهتري بزند و نماهاي بهتري بگيرد (باي‌سيكل‌ران و عروسي خوبان)، حتي سراغ ايده‌هاي فلسفي مي‌رود و مي‌كوشد تاثيرات‌اش از فليني و برگمان را در فيلمي مستقيما افشا كند (دستفروش) و بالاخره كه اصلا در خيلي اعتقادهاي گذشته‌اش تجديدنظر كند (نوبت عاشقي و شب‌هاي زاينده‌رود). طبعا در برابر اين ذوق‌زدگي‌ها از تماشاي مسير «تكامل يك هنرمند»، معترضاني هم بودند كه همان مخملباف قديمي را مي‌خواستند و اين تغييرات را نه در جهت تكامل، كه در منحرف شدن از مسير اصلي مي‌ديدند. به اين ترتيب مخملباف به كاتاليزوري تبديل شد كه منازعه بين گروه‌هاي مختلف را شعله‌ور كرد. روزگاري كه يكي از روزنامه‌‌هاي اصول‌گراي داخل كشور، براي اثبات ادعاي انحراف مخملباف، از كيهان چاپ لندن شاهد مثال مي‌آورد كه نوشته بود: «مخملباف با تراشيدن ريش‌اش، آخرين ارتباط خود را با حزب‌ا... قطع كرد و در واقع رفيق نيمه راه شد.» مي‌بينيد؟ نه فقط حرف‌ها و نوشته‌ها و فيلم‌ها، كه حتي تراشيدن‌ ريش‌اش هم يك حادثه فرهنگي بود. × نمي‌دانم مي‌شود به ستايشگران آن موقع مخملباف حق داد كه در كوران اين ذوق‌زدگي‌ها، وقتي به مخملباف نگاه مي‌كردند و جمال خودشان را مي‌ديدند، سينما و زندگي را فراموش كنند؟ كه حواس‌شان نباشد آنچه دارند ازش تعريف مي‌كنند، روي ديگر همان سكه‌اي است كه پيش از اين در برابرشان موضع گرفته بود؟ مخملباف البته با تيزهوشي (يا شايد هم اعتقاد معصومانه)، شكل ارزيابي به كارش را تعيين كرد. اصالت را به «تغيير» داد. اينكه حرف مرد يكي نيست و آدم‌ها در شرايط مختلف، واكنش‌هاي متفاوتي نشان مي‌دهند. آن روزها هم كه اين حرف‌ها خوراك بود. روزگاري كه جماعت در معرض هزار جور سوءظن قرار داشتند و حرف‌هاي مخملباف مي‌توانست در دادگاهي غير رسمي، از زبان فيلمسازي كم و بيش خودي، يك جور حكم برائت به حساب آيد. يك جور ترويج مهرباني مسيح‌وار، از طرف فردي كه تا چند سال پيش حكم به حذف‌شان داده بود. دارم دليل مي‌تراشم براي همه آنهايي كه در برابر اين پديده كوتاه آمدند و اينقدر به «تغيير» فكر كردند كه اصلا يادشان رفت، «چي» دارد تغيير مي‌كند و به «چي» دارد تبديل مي‌شود. هيچ كس فكر نكرد كه مشكل ما همين شعارهاي بيرون نيامده از متن تجربه زندگي و احساسات عميق و واقعي است كه يا به صورت فرمان «حذف» مطلق، آشكار مي‌شود يا يك جور نسبي‌گرايي بي در و پيكر كه هر گونه تمايز و تفاخر انساني و اخلاقي را انكار مي‌كند. مخملباف هيچ وقت معتدل زندگي نكرد. هميشه تحت تاثير فشارهاي گوناگون بود. يا فرمانبر خوبي بود يا طغيانگر خوبي و وظيفه روشنفكر ما در تمام اين سال‌ها، به نظرم بايد اين مي‌بود كه عوض چوب گذاشتن زير اين آتش شعله‌ور، سراغ حادثه‌هاي واقعي برود. درك درستي از قلابي بودن همه اين واكنش‌هاي مخملباف‌اي داشته باشد كه عوض زندگي كردن و درست تجربه كردن، بيشتر واكنش نشان داده بود. فقط درباره ايده‌هاي مثلا فلسفي و مذهبي آقاي مخملباف در «دوره‌»‌هاي گوناگون حرف ‌نمي‌زنم، بحث‌ام درباره خود هنر و سينما هم هست كه اين وسط قرباني شد. (زندگي و سينما البته مگر با هم فرقي هم دارند؟) اينكه تك‌زدن‌هاي ناشيانه مخملباف به آثار استادان سينما، حاصل‌اش خلق آثار خام‌دستانه‌اي بود كه كاربردشان در فيلم، حكم همان تك مضراب‌هاي سياست‌مدارهاي مجرب را پشت تريبون‌ها داشت. اين وسط هيچ كس حواس‌اش نبود كه چه فاصله‌اي از زندگي و عشق واقعي، در دستفروش و شب‌هاي زاينده‌رود خوابيده. كه چطور مي‌شود عقده‌ها را در پس همان شعارهاي نسبي‌گرايانه رديابي كرد. روشنفكر ما عوض اينكه درباره يك «قتل كامل» در آثار ژان پير ملويل براي نسل آينده (و البته لذت خودش) صحبت كند، دنبال «عشق نسبي» آقاي مخملباف رفت و متوجه نشد كه فاصله شعارهاي جديد با شعارهاي قبلي، به نازكي يك مو است. حرف سطحي، سطحي است؛ مضمون‌اش واقعا مهم نيست. به هر حال مي‌تواند يك نسل را تباه كند. اين جمله يوسفعلي ميرشكاك را تا به حال 10 دفعه نقل كرده‌ام، خدا عمر و تريبوني بدهد كه صد بار ديگر هم نقل‌‌اش كنم: مخملباف از سطحيت مسلماني، به سطحيت روشنفكري رسيده بود. و راست‌اش را بخواهيد، اين حكمي است كه درباره بسياري از تصميم‌ها و واكنش‌هاي ديگرمان هم صادق است. چه وقتي سرگرمي را كنار مي‌گذاريم و چه وقتي به بدترين شكل سراغ‌اش مي‌رويم و ترويج‌اش مي‌كنيم. چه وقتي... مي‌ترسم هر مثالي بزنم و گرفتاري درست شود. خلاصه نتيجه سطحيت و تندروي در اولي، هميشه شده دومي، كه كاملا قطب مخالف‌اش است و با اين وجود، هيچ دردي ازمان درمان نمي‌‌كند. گيرم لباس‌اش عوض شده باشد. × حالا كه اما بيشتر فكر مي‌كنم، مي‌بينم كه اصلا شايد دليل موفقيت و برد مخملباف، همين شعار دادن و سطحي‌گرايي‌اش بود. چه در مضمون و چه در اجرا. ذهن منتقد و جامعه‌شناس و شاعر ما، براي درك و دريافت شعارهاي متني و فرمي، آماده‌تر بود. همه يك نماد گل‌درشت را سريع‌تر مي‌گرفتيم و درك مي‌كرديم تا ايده‌اي كه از دل يك داستان، به ظرافت بيرون كشيده شود. نيمه اول فيلم‌ تجاري «دستمزد» مجيد جوانمرد و سكانس تونل وحشت «ديوانه‌وار» كامران قدكچيان و حضور بهرام رادان در «ساقي» محمدرضا اعلامي، خيلي واقعي‌تر از همه اشارات هنرمندانه جعلي و شعارهاي نسبي‌گرايانه و ايده‌هاي فانتزي فيلم‌هاي مخملباف بود. فاصله ميان چيزي كه خوب يا بد، به هر حال وجود دارد و با آدم بزرگ مي‌شود، چيزي كه الصاق مي‌شود و اضافه مي‌شود و چون جاي وصله‌اش معلوم است، همه مي‌توانند آن را ببينند. پس برايش دست مي‌زنند و هورا مي‌كشند. نتيجه‌اش مي‌شود «سكس و فلسفه». فيلمي در ستايش عشق و زيبايي كه فضاي بصري‌ و تركيب رنگ‌هايش، گاهي آدم را ياد سليقه بعضي دوستان راننده در تاكسي‌هاي سطح شهر مي‌اندازد. اين ثمره چنين پيشرفتي است. كسي كه قرار شده زندگي و سينما را دوست داشته باشد، اما فقط قرار شده. پس هنوز بلد نيست از رنگ قرمز و آبي چطور استفاده كند. هنوز چيزي در فيلم‌اش ندارد كه واقعا بتواند قلب‌مان را با خودش همراه كند. باز بايد عاشق ايده‌هاي مجردش شويم؛ ايده‌هايي كه در فاصله دهشتناك با اجرا گم شده‌اند و جعلي‌بودن‌شان آشكار شده است. فكر نمي‌كنم ديگر حتي هواداران قديمي هم حوصله‌اش را داشته باشند. × از اين به بعد بود كه مخملباف جهان وطن شد. مثل دفعه‌هاي قبل چند تا ايده و شعار در باب الكي بودن مرزها و نامحدود بودن جان انساني و اينترناسيوناليسم صادر كرد و از ايران رفت. رفت تا در افغانستان كارهاي بشردوستانه انجام دهد و در تاجيكستان فيلم بسازد. به همان سادگي كه دست از عقايد قبلي‌اش شست و مهربان و نسبي‌گرا شد و تنفرش از زندگي در اين دنيا، تبديل به عشق شد، به همان سادگي هم توانست از كشورش برود. مردم هم خيلي زود فراموش‌اش كردند. انگار نه خاني آمده و نه خانه رفته. مشكل اما اينجاست كه جايگاه مخملباف در خارج از مرزهاي كشور هم جاي درست و مطمئني نيست. شرمنده، من آدم نسبي‌گرايي نيستم، پس مي‌توانم نظرم را درباره فيلم «تخته سياه» سميرا مخملباف بگويم و ادعا كنم كه هيچ فيلم خوبي نيست. خيلي دوست دارم هواداران فيلم بنشينند و بي اينكه پاي ايده‌هاي انسان‌دوستانه و چه مي‌دانم ضدجنگ‌اش را وسط بكشند، برايم بگويند كه چرا فكر مي‌كنند اين محصول آماتوري، فيلم خوبي است؟ نمابه‌نما و كات‌به‌كات. دو زانو مي‌نشينم و گوش مي‌كنم. اين فيلمي است كه شخصيت كارگردان‌اش را به آن وصل كرده‌اند. يك دختر جهان سومي كه اين مدلي لباس مي‌پوشد و انگليسي حرف مي‌زند و شوق زندگي كردن از ميان كبودي‌ها، در چشم‌هايش ديده مي‌شود. به هر حال ما آدم‌هاي غير نسبي‌‌گرا هم آدميم. هم اپيزود اتفاقا به شديدترين شكل، متعهدانه كن لوچ را در فيلم چند اپيزودي كه درباره حادثه 11 سپتامبر ساخته شد مي‌بينيم – فيلمي كه درك كارگردان از ريتم، به وجدمان مي‌آورد – و هم اپيزود خانم سميرا مخملباف را. محسن مخملباف و خانواده‌اش حالا در زمان و مكاني ديگر، باز در سطح زندگي مي‌كنند. زماني خوراك خبرنگارهاي ايراني بودند و حالا در جشنواره‌هاي خارجي تحويل‌‌شان مي‌گيرند. طبق معمول مخملباف‌ها را به همان وصله‌هاي درشت روي لباس‌هاي‌شان مي‌شناسند. ارزش‌ها باز از جاي ديگري آمده‌اند. ذاتي نيستند. هيچ وقت ذاتي نبوده‌اند. پس عجيب نيست اگر اين روزها كار به جايي برسد كه مخملباف‌ها تصاوير انفجاري سر صحنه يكي از پروژه‌هاي‌شان را بين جماعت خبرنگار پخش كنند كه: ببينيد، نمي‌خواهند بگذارند ما فيلم بسازيم. كه مخملباف در كن راه بيفتد و درباره سوءقصد به جان خانواده‌اش حرف بزند. كه در سايت اينترنتي‌اش، توقيف يكي دو ساله بعضي‌ فيلم‌هايش در ايران را مثل مدال افتخار به سينه‌اش آويزان كند. حالا هم كه حرف بر سر مليت فرانسوي است كه مي‌خواهند به او اعطا كنند. مايه‌ها براي مطرح شدن و مطرح ماندن دارند ته مي‌كشند. مخملباف هم از اصل حرفه‌اش كه فيلمسازي باشد، دور مي‌شود و حواشي را مي‌چسبد. شايد هم مشكل ماست كه حرفه اصلي را از اول اشتباه گرفته‌ايم. × هر بار كه مي‌خواهم درباره مخملباف بنويسم، ياد اين شعار تبليغاتي فيلم روزي كه زن شدم، مي‌افتم. فيلمي كه همسر مخملباف كارگرداني كرده بود. درباره ستمي كه به زنان در ايران مي‌رود. بعد شعار تبليغاتي‌اش اين بود: اگر براي تفنن به سينما مي‌رويد، به تماشاي اين فيلم نرويد. داشتم ديوانه مي‌شدم. فكرش را بكنيد، خانواده محترم هنوز فكر مي‌كنند مي‌شود بين سرگرمي و تعهد، جذابيت و پيام، تفنن و انتقال يك حرف مهم خط كشيد. آنها تا آخر عمر هم متوجه نخواهند شد كه در لحظه آفرينش، و در لحظه درست درك و تحسين هنر، همه اين‌‌ها يكي مي‌شوند. و خلاصه اينكه اگر بين عشق و وظيفه بخواهيم يكي را انتخاب كنيم، پس يا عشق دروغ است يا وظيفه، اگر بخواهيم بين سرگرمي و جذابيت و تعهد هم يكي را انتخاب كنيم، همين طور. پس باز رسيديم به همان بحث اصلي. اينكه براي مخملباف، از همان ابتدا تا به حال، هميشه پيامي كه مي‌خواسته منتقل كند، با آنچه عميقا از آن لذت مي‌برده و باهاش سرگرم مي‌شده، در دو مسير گوناگون قرار داشته‌اند. او هيچ وقت مزه خود بودن كامل را نچشيده است. اين«مسووليت»، از زماني كه مي‌خواست همكاران پليد و كثيف‌اش را در كار سينما از بين ببرد تا بعدا كه در حمايت از آوارگان افغان فيلم مي‌ساخت، برايش چيزي جدا و باري سنگين بوده، نسبت به آنچه واقعا از آن لذت مي‌برد. اين همان احساس مسووليتي است كه به كمال نرسيده و به لذت تبديل نشده. اين تفاوت همان دو نوع اعتقادي است كه ابتداي مقاله درباره‌‌اش صحبت كرديم. اين بخش از نقد پيروز كلانتري كه زمان اكران عروسي خوبان در مجله فيلم نوشت و در هياهوي همه آن تشويق‌هاي كوركورانه‌اي كه از پيشرفت مخملباف به وجد آمده بودند، اما حواس‌شان نبود كه در «اصل» چيزي تغيير نكرده است، گم شد؛ هنوز كاربرد دارد: «من بر خلاف مخملباف تصور نمي‌كنم كه شادي لحظه‌اي يك مادر مذموم باشد. معتقد نيستم كه ازدواج كردن و بچه‌دارشدن و در كنار آدم‌هاي ديگر در زندگي روزمره حضور داشتن، به معناي حل شدن در يك زندگي طعن‌شده و روزمرگي باشد. نمي‌پذيرم كه عكس گرفتن از دو نوجوان «پانكي» و حتي صرف رابطه آنها نشانه «قرمساقي» باشد. و خود را دور از آن ذهنيتي مي‌بينم كه چنين بي‌ترديد و قاطع به چيزها مي‌نگرد. معتقدم اگر بدون واسطه و شعار و درازگويي و تعارف و تظاهر، به دل داريم كه «براي مردم كار كنيم»... در نگاه و مكث اول، بايد از مهر و شفقت مردم بهره داشته باشيم. آن وقت شايد بتوانيم شادي آن مادر، خواست ازدواج مهري، تناقض‌هاي شخصيت مهرداد و در پي مد بودن آن دو نوجوان را... بي‌واسطه ببينيم و آن را حس و تجربه كنيم، پيش از آنكه پس بزنيم.» وقتي در اوج دوران زن آزادخواهي، باز با چنين شعاري روي بيلبوردهاي تبليغاتي فيلم مواجه مي‌شويم، وقتي هنوز بين آموزش و لذت خط كشيده مي‌شود، تازه متوجه مي‌شويم كه در طول اين سال‌ها ماجرا هيچ تغييري نكرده است. كه باز همه چيز عرضي است. كه اين قسمت از نقد پيروز كلانتري را هنوز مي‌شود به مخملباف و خانواده‌اش توصيه كرد. × اين حرف‌ها را چرا داريم مي‌زنيم؟ اينجا جلسه محاكمه محسن مخملباف است؟ نه رفقا. اتفاقا حالا لحظه‌اي رسيده كه بايد خودمان را محاكمه كنيم. اين پديده را خود ما ساخته‌ايم. درست مثل زودياكي كه در فيلم ديويد فينچر، رسانه‌ها مي‌سازندش، چون تفاوت چنداني با اين قاتل زنجيره‌‌اي ندارند. چون از خبر قاتل، تغذيه مي‌كنند. گناه هواداران مخملباف در هر دوره‌اي اين بود كه هيچ وقت متوجه تفاوت چيز واقعي و عنصر جعلي نشدند. چون اصلا به خاطر جعلي بودن‌، توجه‌شان بهش جلب شد. ما هنوز سليقه انتخاب يك چهره، كنار هم گذاشتن متناسب دو رنگ، القاي يك ايده ظريف در مسير پيشرفت يك داستان، بي‌اينكه حواسي پرت كنيم و جلب توجه‌اي كنيم، نداريم. آدم‌ها محتواي خودشان را هميشه در فرم نشان مي‌دهند، از من بشنويد. و فرم ما اين مدلي است. كلاه زن را در فيلم «سكس و فلسفه» ديده‌ايد؟ واي... اينجاست كه واژه‌هاي فراموش‌شده‌اي مثل «اصالت» خودشان را نشان مي‌دهند. مخملبافي كه يك بار تعريف مي‌كرد يكي از دوستانش در ايام نوجواني، خودش را گم و گور كرده بوده، چون نتوانسته خودش را كنترل كند و رفته سينما و به همين خاطر ديگر لياقت نداشته با جمع آنها بچرخد، مخملبافي كه زماني فيلمي ساخته به اسم دستفروش كه در آن، تولد يك كودك، مساوي بدبخت‌شدن‌اش است، حالا قرار است فيلم‌هايي بسازد در ستايش زندگي و پختگي كه نتيجه‌اش مي‌شود «سكوت» و «سكس و فلسفه». و خب، اين وسط سليقه‌ و درك و تجربه‌اي كه قرار است به كار تصوير كردن زندگي بيايد، شكل نگرفته است. پس باز به يك شعار ديگر مي‌رسيم، نه تصوير جذابي از زندگي واقعي. از اين شعار به آن شعار، تكه‌تكه و پاره‌پاره و هميشه كساني هستند كه دست بزنند. در فيلم تعقيب آرتور پن، مردم، شهر را شلوغ كرده‌اند تا مظنوني را به قتل برسانند. مارلون براندو نقش كلانتر شهر را بازي مي‌كند كه وظيفه‌اش حفظ جان مظنون است، تا اين كه بالاخره يك روز برمي‌گردد و فرياد مي‌زند: «اين مردم بايد برن تو خونه‌هاشون بشينن كتاب بخونن.» و راست‌اش فكر مي‌كنم، نه كتاب، كه حالا هر چيز ديگري كه درك‌مان را از زندگي عميق‌تر كند تا فرزندان‌مان محيط اصيل‌تري را تجربه كنند. از ما که ديگر گذشته است؛ حالا چه مخملباف اوايل دهه 1360 باشيم، چه مخملباف اواخرش.


Print
چهارشنبه,11 مهر 1386 - 2:9:6