سینمای ما - فواد آرام: امیر پوریا، نوشته اش درباره مخملباف در هفته نامه شهروند را اینطور آغاز کرده : « این واقعیت موازی جالب و در عین حال تلخی است که بسیاری از ما منتقدان آثار و رفتارهای امروز محسن مخملباف حدود یک یا دو دهه پسش، از پیگیران جدی و کم و بیش علاقه مند کارها و حرف هایش بوده ایم. » و امیر قادری در آغاز مقاله اش در همان شماره نوشته : « من اما افتخارم این است که هیچ وقت علاقه مند و هوادار مخملباف و فیلم هایش نبوده ام! » دست بر قضا امیر چند هفته بعد در روزنوشت هایش از لیست فیلم های محبوب پس از انقلاب در ماهنامه فیلم شماره 292 نوشت و گفت که « از آوردن اسم هیچکدام از فیلم های فهرست اش شرمنده نیست ». خُب! از کجا معلوم، چندی دیگر امیر قادری ( منظورم بطور کلی نویسنده ای از نسل خودمان است ) مقاله ای ننویسد که مشابه نوشته پوریا آغاز شود. مثلا مقاله ای درباره ابراهیم حاتمی کیا و ابراز پشیمانی کند از اینکه روزی، روزگاری، « از کرخه تا راین » در سیاهه فیلم های محبوبش بوده است ... نمی شود ظهور و اوج گیری ابراهیم حاتمیکیا را مرور کنیم و روند فعالیت های محسن مخملباف را به یاد نیاوریم. اینکه هر دو از جایگاه مذهبی برخواستند. اولین تجربه هایشان را مقایسه می کنیم که جوهره و روح شان بسیار نزدیک به دیگری است. اما تفاوت سلیقه ها و هوشمندی سینمایی از همان آثار اول در آثارشان بازتاب داشت. حاتمی کیایی که از نوجوانی دوربین سوپرهشت در دست داشته و مخملبافی که در نوجوانی حتی پا به سالن سینما نگذاشته بود. اما اگر در مرور زمان، مخملباف جسورانه هر تغییر ذهنی خودش ـ سطحی یا عمیق ـ را در آثارش بازتاب داد، حاتمی کیا با احتیاط بیشتری ـ و شاید با نیم نگاهی به آنچه پیرامون مخملباف اتفاق افتاد ـ علایقش را در آثارش بروز داد. اگر مخملباف عشق زمینی را بی محابا به تصویر کشید و جنجال آفرین شد، حاتمی کیا مضمون عشق زمینی را فرسنگ ها دورتر تصویر کرد و کمتر حساسیت برانگیخت و اگر مخملباف مثلث عشقی را بهانه ساخت اثری درباره نسبی گرایی کرد و اثرش توقیف شد، حاتمی کیا سالها بعد مثلث عشقی را مضامین مورد علاقه اش در هم آمیخت؛ و همه این ها در سالهایی که خط قرمزها کمرنگ بودند و مضمون عشق زمینی در فیلمها فراوان بود. اگر مخملباف در عروسی خوبان خامدستانه و شعارزده، حرف هایش را در دهان قهرمان فیلم گذاشت تا مستقیم بازگویشان کند، حاتمی کیا اما ـ با «ظاهری» هنرمندانه ـ سعید را کنار راین برد و فریادهایش را با عربدههای مرد مست آلمانی در هم آمیخت. حرف های مخملباف از زبان شخصیت اصلی عروسی خوبان مستقیم و بی پرده حاضرین آن جمع را نشانه می رفتند، اما سعید گلایه هایش را رو به خدا بیان کرد. وقتی که حاتمی کیا، چند سال پس از اظهار نظر جنجالی اش درباره نساختن فیلم غیرجنگی، فیلم غیر جنگی ساخت، ناخود آگاه به یاد مخملباف افتادیم که روزگاری حاضر نبود با فیلمسازان پیش از انقلاب در یک کادر بایستد و چند سال بعد فیلمی در ادای دین به آنان ساخت. اگر مخملباف با حضورش در تمام صحنههای سلام سینما، به بهانه حضور در جایگاه یک کارگردان سینما نگاهش به هنر و سینما را بازتاب داد، حاتمی کیا در صحنه کوتاهی از بوی پیراهن یوسف، بی بهانه حاضر شد و همدردی اش با همرزمان اش در جنگ را تصویر عینی داد. شباهت ها، حتی در حاشیه های ایجاد شده برایشان و نقدها و نظرات دیگران غیر قابل چشم پوشی هستند. جملات یادداشت اخیر نیما حسنی نسب را در باره شاخکهای حساس حاتمی کیا می خوانیم و چیزهایی مشابه همین ها در سالهای دور و درباره مخملباف در ذهن مان تداعی می شود. مگر مخملباف برای یک نسل پیشتر نماینده خلاقیت و استعداد و ـ همین شاخک های حساس ـ نبود ؟ اما حالا و در گذر زمان و پس از فروکش کردن تب سالهای حاتمی کیا ـ و در آستانه ساخت فیلم جدیدش با ستاره های این سال ها ـ این سوال مطرح می شود : « آیا اساس تلقی مخملباف و حاتمی کیا به سینما با هم تفاوتی دارد؟ یا تفاوت ها تنها در هوشمندی بیشتر است و محتاط تر بودن برای سقوط به ورطه شعار زدگی؟ » برای او فریادهای مرحوم ابراهیم اصغر زاده رو به شبکه های خارجی در از کرخه تا راین و جدال ارزش های روز و ارزش های دیروز در آژانس شیشه های مهم تر بود یا صحنه هایی که « سینما » در آنها حضور داشت و حرف ( و فریاد ) می زد؟ تکنیک را بسیار کامل و درست آموخت، اما به مرور شک کردیم که آیا تکنیک را برای بهتر حرف زدن به زبان سینما و ساختن فیلم های کاملتر آموخت یا برای آنکه « حرف» هایش برد وسیع تری بیابند؟ صحنههای دلچسب فیلم هایش ( که دوست شان داشتیم ) قانع اش نکردند و باز هم سعی کرد همه چیز را روراست و مشخص از زبان قهرمان هایش بیان کند. در ارتفاع پست لحظههای پرشوری را در کنار تکنیک مثال زدنی نشان داد. اما در پایان، وقتی هواپیما در ناکجاباد سقوط کرد، هوشمندی اش یاری نکرد و نتوانست از سقوط اثر به ورطه مضحکه پیش گیری کند. شخصیت های فیلم پس از آن همه لحظه های پر تب و تاب، با پرداخت ضعیفی از پنجره های هواپیما بیرون را نگاه می کردند و ناکجاباد شخصی شان را می یافتند. وقتی دست نوزاد تازه تولد یافته وارد کادر شد، همه چیز را به ورطه شعارزدگی کشید و باز پرسشی که مطرح بود : « آیا برای همه آن صحنه هایی که «سینما» در آن ها به بهترین شکل حضور داشت ارزشی قایل بود ؟ » وقتی در ایام جشنواره فجر دوبار تیتر روزنامه شرق شد و در پایان همان جشنواره جایزه های مصلحتی را ـ که حق مسلم چهارشنبه سوری ـ بودند گرفت، غم انگیز بود دیدن اینکه فیلمساز محبوبمان بیش از همیشه در چرخه معادلات سیاسی گرفتار شده است. ( آیا خودش از این رخداد راضی است؟ ) همیشه در تلاش بود تا از محدوده « خودی » خارج نشود. خودش برای توقیف اثرش پیشقدم شد به وزیر نامه نوشت و پس از آن به نام پدر را ساخت تا حرف هایش را درباره انرژی هستهای و تصمیمی گیری یک نسل به جای نسل دیگر هم گفته باشد. چند سال پیش در یک برنامه تلویزیونی گفت که در زمان جنگ رزمنده ای در آخرین لحظه های زندگی اش مچ پای او را گرفته و جای دست آن شخص را همچنان بر پایش احساس می کند ( نقل به مضمون ) و باز این پرسش شکل می گیرد که : « آیا برای هنرمندِ فیلمساز بودن تلاش می کرد یا تنها می خواست مصلح اجتماعی باشد و سینما تنها محملی است برای بیان پیام هایش؟ » در کنار ادای دین به آرمان هایش، کمی هم ترس را در رفتارها و برخوردهایش دیدیم. ترس نه از مواخذه و فشار که ترس ِ خروج از همان محدوده خودی ها. انتظار کاملا مستقل شدن او در طول زمان ثمری نداشت. به نظر نمی رسید تلاشی هم برای مستقل بودن کرده باشد. گاردش را بسته بود و پس از به رنگ ارغوان که بسیاری منتظر « بریدن » او بودند، بر خودی بودن اش اصرار کرد و گفت : « من هیچ ابایی ندارم از اینکه بگویم من از درون نظام حرف می زنم. » چندسال پیش که قرار بود به رنگ ارغوان در جشنواره نمایش داده شود، حاتمی کیا به عنوان یادداشت کارگردان در شماره ویژه جشنواره ماهنامه فیلم ( 328 ) روزنوشت های ایام تولید به رنگ ارغوان را فرستاده بود. حاتمی کیای آن نوشته ها آدم راحت و رهایی است که در خلوت ترانه « کیوکیو، بنگبنگ »گوگوش را می شنود و از آن لذت می برد. آدمی که در خلوت خودش گاردش تا این حد باز است و حالا به نظرم در دعوت، برای اولین بار در یکی از فیلم هایش گاردش را باز گذاشته. اصلا به همین دلیل، فکر می کنم دعوت فیلم مهمی است. فیلمی که جواب پرسش هایمان را می دهد. حالا کمی به مرز استقلال رسیده و چقدر خوب است اگر جنجال های این روزها درباره فهرست بازیگرانش، نظراتش را تغییر ندهند. چقدر خوب که قرار است پرویز پرستویی نباشد و صحبت از حضور بهرام رادان و مهناز افشار است. چقدر خوب که دیگر بحث جنگ و ارزش ها و نسل دیروز و امروز نیست و می خواهد درباره سقط جنین فیلم بسازد. به آثار اخیرش فکر می کنم، به موج مرده، خاک سرخ و حلقه سبز که فراموش کردنشان دلچسب تر از یادآوری شان است. آخرین فیلمش، به نام پدر را به یادمی آورم و ـ با کمال تاسف ـ مصلح اجتماعی ای را می بینم که هم پیام می دهد و هم گوشی تلفن همراه، تبلیغ می کند. پس از اینها اما به یاد صحنه ای از ارتفاع پست می افتم که لیلا حاتمی تپانچه اش را بیرون می کشد و بر می خیزد تا از شوهرش و شرافت قبیله اش و خیلی چیزهای دیگر دفاع کند؛ به یاد این می افتم که چه شوری که در این صحنه هست و به یاد این که این روزها قرار است ساخت « دعوت » را آغاز کند. کارگردان دوست داشتنی مان ظاهرا گاردش را بازگذاشته. خدا کند که از دل این موقعیت تازه، « سینما » یی زاده شود که دوستش داریم. آمین!