Print

مقایسه ی اتوبوس شب با پرچم های پدران ما و نامه هایی از ایووجیما؛ زمان همه چیز را نابود می کند


رضا نبی زاده


1

فقط اسم پور احمد به عنوان کارگردان فیلمی جنگی کافی بود تا برای شروع جشنواره ی فیلم فجر ، لحظه شماری کنم . پوراحمدی که نشان داده چه توانایی در فیلم سازی دارد و حتی در بدترین فیلمهایش هم ردی از آن احساسات پور احمدی را ، هر چند کمرنگ ، می توان دید .
تقریبا همزمان با خبر ساخت اتوبوس شب ، با خبر شدم کلینت ایستوود هم دوگانه ی ای در باره ی نبرد ایووجیما ساخته . پرچم های پدران ما و پس از آن نامه هایی از ایووجیما ، که دومی به اصرار استیون اسپیلبرگ ساخته شد . شاید تنها وجه شباهت فیلم ایستوود و پوراحمد ، چه وقتی خبر ساخته شدنشان را شنیدم و چه وقتی فیلم ها را دیدم در ژانرشان بود . شاید این اتقاق به خاطرتماشای پرچم های پدران ما ، پیش از اتوبوس شب بود ، و تنها دیدن روایت پیچیده ی پرچم ها ی پدران ما و قدرت خارق العاده ی ایستوود در به تصویر کشیدن صحنه های جنگی ، کافی بود تا حتی فکر مقایسه ی این فیلم با اتوبوس شب هم به سرم نزند . اما وقتی نامه هایی از ایووجیما را دیدم حس کردم این دو فیلم که به نظرم جزو شاهکارهای جنگی تاریخ سینما محسوب می شوند ، شباهت هایی ، نه از لحاظ فرم و ساختار ، بلکه از نظر محتوایی به اتوبوس شب دارند .

2

از ابتدا ، چه موقع نگارش فیلمنامه و چه هنگام فیلمبرداری اتوبوس شب قرار بود سکانس افتتاحیه در شهربازی و با مواجهه ی زن میانسال در هم شکسته ای ( همسر عماد) و شخصی به نام عیسی ، اتفاق افتد و کل فیلم فلاش بکی طولانی باشد که با از کنار هم گذشتن همسر عماد و عیسی در حالی که یکدیگر را شناخته اند ، تمام شود . با این توصیف شاید اگر پیش از دیدن فیلم در جشنواره این اطلاعات را داشتم ، مثل کنار دستی ام از دیدن نخل های بی سر آبادان ، گیج می شدم و فکر می کردم سالن را اشتباهی آمدم ( البته کنار دستی ام منتظر دیدن فیلم اخراجی ها بود ) . با اینکه اتوبوس شب این طور شروع نشد ، اما فکر می کنم اولین جرقه ای که برای تشبیه این فیلم با دوگانه ی کلینت ایستوود به سرم زد با دیدن شروع آن دو فیلم بود . در پرچم های پدران ما ، در ابتدا نمایی از سربازی سرگردان در میدان جنگ را می بینیم که نام دوستش " نورمن " را صدا می زند و بعد از چند لحظه به تخت پیرمردی برمی گردیم که پس از سالها ، خواب رفیقش و آن اتفاق ها را دیده و شروع می کند به تعریف خاطراتش . این شروع در نامه هایی از ایووجیما جالب تر هم می شود . عده ای باستان شناس به دل غاری می روند و در آنجا پس از کند و کاو کیسه ای پراز نامه پیدا می کنند و درست در همان لحظه ما همراه با پاکت های نامه به گذشته می رویم .

3

فیلم های جنگی قواعد خاص خودش را دارد . باید تمام قاعده ها را رعایت کنی تا در آخر یک فیلم خیلی معمولی و کلیشه ای بسازی . این فقط مربوط به کشور خودمان هم نیست . در تمام دنیا ، حالا با توجه به فرهنگ و تاریخشان، این قواعد کمی عوض می شود ، اما در نهایت خطوط اصلی باقی می مانند . جالب اینکه در طول تاریخ سینما ، فیلم هایی خودشان را از باقی فیلم ها جداکردند و به عنوان یک اثر مهم ، خودشان را معرفی کردند که این قواعد و قوانین را شکسته و پرسش های بسیار مهمی را مطرح کرده اند . مثلا در همین ایران خودمان ، فیلم لیلی با من است به نظرم نمونه ی نسبتا موفق یک نگاه جنگی متفاوت ، در قالب طنز است . منظورم از نگاه متفاوت این است که بالاخره کسی هم در مورد آنها که از مرگ می ترسند صحبت کرد و حرف هایش را به سادگی ، اما به درستی و به جا در فیلمش به کار برد .
خود پور احمد هم زمان جنگ فیلم مستندی ساخته بود به نام کودکان و جنگ ، که گویا موضوعش در مورد خانواده های آواره ی آبادانی بوده . وقتی فیلم تمام می شود و برای عده ای اکرانش می کنند ، کسی وسط جلسه ی پرسش و پاسخ فیلم می گوید : اینها چیه ساختید ؟ چرا از رشادت ها و فداکاری های رزمندگان نشان نمی دهید ؟
البته حالا نسبت به اوایل جنگ شرایط خیلی عوض شده ، اما باز هم می بینیم که فیلم های جنگی که ساخته می شود ( به جز چند مورد ) همان حرف های قدیم را می زنند ، حالا یک بار در اهواز و بار دیگر در خرمشهر . این به خودی خود بد نیست اما به هر حال سینمای جنگ نیازمند حرف های تازه هم هست . اینکه در سال 86 فیلم روز سومی را ببینیم که صدبار به اشکال مختلف ، آن را دیده ایم چه سودی دارد ؟ منظورم از سود این است که با ان همه خرج چه اتفاقی در سینمای جنگ افتاد و توانست چه معادلاتی را تغییر دهد ( البته مشکلات روز سوم فراتر از این حرف هاست ) .
امیر پوریا در نقدی که برای همین دوگانه ی کلینت ایستوود نوشته ، می گوید : ما تا وقتی نتوانیم ترس یک انسان را از مرگ نشان دهیم ، هرچقدر هم امکانات داشته باشیم نمی توانیم فیلم جنگی بزرگی بسازیم ( نقل به مضمون ) و من معتقدم که ساختن چنین فیلمی بیشتر به جرئت یک فیلمساز بر می گردد تا وضعیت فرهنگی یک کشور . اینکه از واکنش ها نترسی و به افکارت ایمان داشته باشی ، کار هرکسی نیست . اما به نظرم کیومرث پوراحمد در اتوبوس شب توانسته حرف هایی را بزند و پرسش هایی را طرح کند که تا به حال مطرح نشده . ویژگی که کاملا در دوگانه ی ایستوود هم دیده می شود و حتی در بعضی از صحنه ها باعث می شود فراموش کنیم کارگردان این فیلم هم وطن آن سرباز آمریکایی است که همین طور الکی ، اسیر ژاپنی را می کشد .

4

هنگام تماشای پرچم های پدران ما می دانیم پیروز این نبرد آمریکا است . مطمئن هستیم و صحنه های غافل گیر شدن سربازهای آمریکایی در ایووجیما ، ما را غافل گیر نمی کند . در نامه هایی از ایووجیما هم وضعیت چنین است . حتی آن موقع با دیدن فیلم اول از چند و چون مقاومت ژاپنی ها هم مطلع هستیم ، پس چه طور قرار است متحیر شویم و لقب شاهکار را به این دو فیلم بدهیم ؟
حتما تماشاگران آمریکایی ازتماشای قدرت کشورشان در پرچم های پدران ما لذت می برند و ژاپنی ها هم بعد از دیدن نامه هایی از ایووجیما ، از شجاعت نظامیان کشورشان ، به خودشان افتخار می کنند . همان طور که ما از اینکه یک جوان جنوبی توانسته یک اتوبوس اسیر عراقی را ، تنها به پشت خط برگرداند ( می دانید که این ماجرا واقعی بوده ) لذت می بریم و خنده ای هم بر لبمان می نشیند . اما ناگهان ، وقتی فیلم تمام می شود ( یا در حین تماشای فیلم ) از خودمان می پرسیم : چه شد که این طور شد ؟ اصلا چرا فاروق دورگه باید بین کشور مادری و پدری اش یکی را انتخاب کند ؟ بعد یادمان می افتد اصلا چرا باید آن عراقی هایی که پیش از روی کار آمدن صدام ، در آبادان کار می کردند و عصر ها با بلم به شهرشان باز می گشتند ، این طور با ما سر جنگ داشته باشند ؟
و این برای اولین بار است که دلمان به حال عراقی ها می سوزد . حس می کنیم آن ها هم مهره های شطرنج صدام بوده اند . درست مثل نگاهی که ایستوود به نبرد ایووجیما دارد . در پرچم های پدران ما می بینیم سربازان آمریکایی برای فتح ایووجیما چه زجری می کشند و چه طور دوستانشان را از دست می دهند . حتی شاید وسط راه دلمان هم به حالشان بسوزد که ناخواسته پا به این جنگ گذاشته اند . اتفاقی که بعد هنگام تماشای نامه هایی از ایووجیما هم رخ می دهد . هم دلمان برای آمریکایی ها می سوزد و دوست داریم طرف ژاپنی ها را بگیریم و دست آخر ، وقتی نمی توانیم از بین این دو یکی را انتخاب کنیم ، با خودمان می گوییم : اصلا چرا باید این ها با هم بجنگند ؟

5

تمام آن هایی که در عکس به اهتزاز در آمدن پرچم آمریکا در ایووجیما حاضر بودند ، به قهرمان های ملی آمریکا تبدیل شدند . هزاران نفر برای دیدن آنها صف می کشیدند و به خاطر آنان میلیون ها دلار به دولت آمریکا برای ادامه ی جنگ ، کمک کردند . عکس آنها در تمام خانه ها نصب شده بود و همه از آنها حرف می زدند و هیچکس نفهمید یکی از آنها که اتفاقا در سخنرانی ها از همه پرشورتر بود ، اصلا آنجا نبوده و خودش را به جای یکی از آنها که پشتش به دوربین بوده و بعد از عکس کشته شده جا زده . اما گذشت زمان باعث شد کسی دیگر حتی نام قهرمان های کشورش را به خاطر نیاورد .
اتوبوس شب هم ، با اینکه در همان فضای جبهه و با موفقیت عیسی تمام شد ، اما باز هم احساس بد تنهایی تماشاگر را رها نمی کرد . اینکه همسر باردار عماد بی خبر از همه جا منتظر بازگشت شوهرش بماند همان قدر عذاب دهنده است و ناخودآگاه باعث می شود فکر کنیم این بچه قرار است چه طور بزرگ شود ؟ اصلا بیست سال بعد کسی عیسی و عماد را به یاد دارد ؟
جالب اینکه آخر همه ی این احساسات به این ختم می شود که فکر می کنیم اصلا افتخار چه ارزشی دارد ؟ اینکه در فلان نبرد چه کشوری پیروز شده واقعا مهم است ؟ حالا بیش از آنکه برایمان ایرانی و عراقی – آمریکایی و ژاپنی مهم باشد ، دنبال دلیلی می گردیم که چرا باید نام این کشورها را مقابل هم بگذاریم ؟
6

شاید شبیه دانستن اتوبوس شب با دوگانه ی ایستوود بیشتر شبیه یک شوخی باشد اما به نظرم اگر کمی خودمان را باور کنیم و به احساسات خودمان رجوع کنیم می بینیم ، با وجود اختلاف زیاد سینمای ایران با هالیوود ، پوراحمد توانسته کاری کند که بتوانیم به آینده امیدوارتر باشیم و ببینیم فیلم جدید کارگردان کشورمان همان پرسش هایی رامطرح کرده که یکی از بزرگترین کارگردانان حال حاضر دنیا از بشریت می پرسد و این نگاه مشترک ، اتفاق خجسته ای است که امیدوارم به زودی تکرار شود !


09/9/86


Print
چهارشنبه,14 آذر 1386 - 13:7:30