Print

موسيقي فيلم (6) - ديواره هاي نازك و كاغذيِ قلب


نويد غضنفري: ساز و كار و مكانيزمِ تأثيرِ موسيقيِ تِماتيكِ موريس ژار براي «دكتر ژيواگو» (كه اسكارِ موسيقي متن اريژينال 1965 را هم ربود)، روي سيستم عصبي و روح و روان مان، درست شبيه آن فصلي از اين پروژه عظيم سينمايي است كه تونيا (جرالدين چاپلين) و پدرش در كلبه واري كينو، انگار كه كاتاليزوري باشند براي تقديرِ محتومِ يوري و لارا، به يوري/دكتر ژيواگو اصرار مي كنند كه برود شهر كوچك اطراف كلبه شان، يورياتين، چون آن جا برايش خيلي مفيد است! يوري كه اصولا در عوالمِ شخصي اش سير مي كند، اين بار ايستاده كنار پنجره يخ زده كلبه و مجذوب و مفتونِ دانه هاي بلوريِ برف شده است. دقيقا همين جاست كه با آميخته شدنِ نواي سحرانگيزِ ملوديِ ژار، يكهو عكسِ دانه هاي بلور يخِ پنجره به رنگِ گرم و زردِ آن همه گل اطراف کلبه كات مي خورد.
ژار، اين آهنگساز فرانسوي تبار، همچون شخصيت هاي مورد علاقه ديويد لين بزرگ (كارگرداني كه بيش ترين هم كاري را با موريس ژار داشته) به پيروي از فرهنگ و آدابِ بومي و موقعيتِ جغرافياييِ قصه، هم رنگ و مطابق با محيطِ اطراف مي شود. او مشابه همان كاري را كه مثلا با سازهاي كوبه اي بومي در تمِ موسيقيِ «محمد (ص) رسول الله» انجام داده، اين جا و در فضاي سردِ روسيه «دكتر ژيواگو» با نواي سازِ محلی و زهي بالالايكا، چنان تجربه كرده كه گويي هنرمندي بومي و آشنا به فرهنگ مرسوم، آن را ساخته و پرداخته است.
مطابق معمول باید این جا فقط چند دقیقه ای از تمِ اصلی موسیقی (که معمولا روی عنوان بندی های ابتدایی و انتهایی است) را برای یادآوری و اتصال فوری به فضای فیلم و شخصیت هایش می گذاشتیم. اما حیف ام آمد حالا که فرصتی پیش آمده و قطعه موسیقیِ فصل مورد نظرم مهیاست، راجع به اش چیزی نگویم، سکانسی که شاید مهم ترین دلیل ام برای تهیه نسخه خوبِ ویدئویی و تماشای چندین و چند باره آن (از خوش شانسی ام، این فصل همان ابتدای «دکتر ژیواگو»ست) محض مرور و دوره یکی از عکس (کابوس؟!) های جاودانِ آرشیوِ ذهنی ام است. موسیقیِ فصلِ مراسم تدفینِ مادرِ یوری. قطعه افکتیو و هم راهِ نوای انسانیِ «Funeral Song» را چسبانده ایم به ابتدایِ تمِ عنوان بندی و اصلیِ «دکتر ژیواگو»، که ابتدا به یاد بیاورید چهره معصوم و از همه جا بی خبرِ کودکیِ یوری را توی مراسم عزاداری مادرش، و آن نمای نقطه نظرِ یوری از قبر تازه کنده شده و آن برگ های خشکی که می افتند روی صورتِ «بی حرکت» مادر در تابوت، و آن افکتِ لعنتیِ کوبیده شدن میخ هایِ در تابوت که تازه به یوری می فهماند چه شده و...بالاخره چرخش برگ ها توی باد که با ملودیِ مسحور کننده ژار هم راه می شود؛ اصلا به نظرم همین است که مشخصا در چند جایِ فیلم برگ ها را مجبور به رقصیدن می کند! آخر باید یک چیزی شورِ زندگی باشد در این سرما و یخ بندان. کافی است فقط پنجاه ثانیه نوایِ مذهبی/کلیساییِ شروعِ فصلِ مذکور را تاب بیاورید!


Print
پنجشنبه,20 دی 1386 - 21:13:55