Print

یادداشت های جشنواره - 3: مایکل کلایتون و آتش سبز و تصادف اتومبیل

سینمای ما -امیر قادری:  1 - از سالن نمايش فيلم آتش سبز بيرون آمديم و گيج و حيران بوديم. در جلسه پرسش و پاسخ بعد از فيلم، کاغذي برداشتم و شبيه اين سوال را از آقاي محمدرضا اصلاني کارگردان فيلم مطرح کردم؛ «با توجه به دامنه و عمق نمادپردازي ها و ترکيب بصري غريب فيلم، آيا نگران نبوديد که يافتن تماشاگر فرهيخته و مناسب براي تماشاي چنين فيلمي سخت باشد؟ تماشاگري که سواد لازم براي تماشاي اين فيلم را داشته باشد. به خصوص نقش خانم مهتاب کرامتي که پيچيدگي المان هاي زن ايراني را در قالبي از ناتوراليسم در هزارتويي تب آلود ميان رمانتيسم انساني و اکسپرسيونيسمي هيجان انگيز، ترکيب کند با نردباني که پل مي زند ميان آغاز و پايان تجربه روايي جديدي از داستان کهن ايراني و هويت تاريخي ما که چون لابيرنتي پيچيده، ما را ميان آسمان و زمين به پيش مي برد.» اين سوال را پرسيدم و کارگردان آتش سبز گفت از شرم ناشي از شنيدن اين همه تعريف نمي داند بايد چي کار کند، با اين وجود يک ربعي جواب سوال را داد که راستش از شنيدن اين حرف ها هم چيزي دستگيرمان نشد. جناب آقاي محمدرضا اصلاني، ما که از فيلم شما هيچي نفهميديم، شما اگر از سوال ما چيزي فهميديد، دم تان گرم.

2- «خيلي دور خيلي نزديک» رضا ميرکريمي را دوست داشتم. خيلي ها هنوز مي گويند داستان ايده سبک و معمولي داشته، ولي به نظرم توانسته بود در فيلمنامه و اجرا، اين ايده نه چندان پيچيده را عمق ببخشد و زيبا کند. هرچند در نگاه اول، يک فيلم داستاني کلاسيک و سرراست بود. اما اين درست همان اتفاقي است که در مورد فيلم تازه ميرکريمي، «به همين سادگي» نيفتاده. ببينيد، اشتباهي که معمولاً موقع ساخت و تماشاي يک فيلم پيش مي آيد؛ اين است که فاصله بين «ايده» و «درآمدن ايده» ناديده گرفته مي شود. ميان اين دو عبارت داخل گيومه، فاصله يي تاريک است که معمولاً قابل توضيح نيست. اما يک فيلم خوب، در همين فاصله ساخته مي شود. «به همين سادگي» جان مي دهد براي درآوردن چنين ايده هايي. داستان زندگي يک زن در طول 24 ساعت، از وقتي مي خواهد شوهرش را ترک کند تا لحظه يي که تصميم مي گيرد پيش اش بماند. فرصتي براي خالقان فيلم که بي توضيح واضح انگيزه ها، يک روز کامل با زن بمانند و تک تک حرکاتش را تصوير کنند. بخش هايي از زندگي روزمره اش را. به همين سادگي. اما اين فقط ايده است و اجراي درستش مثلاً مي شود همه سکانس هاي داخل ماشين فيلم ليلاي داريوش مهرجويي. وقتي علي مصفا ماجراي خواستگاري رفتن هايش را براي ليلا که آن بيرون منتظرش بوده، تعريف مي کند. گفتم که اين فاصله معمولاً قابل توضيح نيست و به همين خاطر مجبور شدم مثال بزنم. اينکه شما لحظه هايي از زندگي روزمره يک زن را به تصاويري روي پرده تبديل کنيد، به خيلي چيزها بستگي دارد. حتي به نوع نشستن، لحظه قطع کردن، جنس پوست بازيگر و شکل مکث کردن. بحث واقع نمايي نيست، بحث خلق دوباره يک لحظه واقعي است. ساده مي زند، شايد هم ساده اجرا شود، اما حاصل يک عمر زندگي و تجربه و کلي ذوق و استعداد است. بعد وقتي چنين ارتباطي بين من تماشاگر و فيلم برقرار نمي شود، فکر کردن روي تک تک نشانه هاي احتمالاً ظريف فيلمنامه دردي دوا نمي کند. انگيزه يي برايش نيست. «خيلي دور خيلي نزديک» از اين جور انگيزه ها در ما ايجاد مي کرد و «به همين سادگي» نه. فيلم آخر رضا ميرکريمي ضمناً يکي ديگر از محصولات بيماري ناشي از نفوذ ويروس عباس کيارستمي است. اين ويروس خيلي ساده وارد بدن کارگردان هاي ما مي شود، اما جز در موارد خاصي که فقط شامل بعضي از فيلم هاي خود کيارستمي مي شود، عوض اينکه به باقي کارگردان ها کمک کند، از بينشان مي برد.

3- برگرديم به جلسه پرسش و پاسخ «آتش سبز» و گوش سپردن به حرف هاي آقاي کارگردان درباره هويت فرهنگي و تاريخي ايراني مدام دم از هويت فرهنگي و تاريخي اين ملت مي زنند و با غرب مبارزه مي کنند و با اين حرف ها بودجه مي گيرند و فيلم مي سازند. حالا فکرش را بکنيد که آتش سبز تمام شده و يازده شب قرار است فيلمي از همين فرهنگ غرب، يعني مايکل کلايتون برود روي پرده. تماشاي تصوير جرج کلوني روي پرده بزرگ، ساعت 12 نيمه شب و در سينماي بزرگ صحرا چه عيشي دارد. آن هم در يکي ديگر از فيلم هايي که دهه 1970 زياد شبيهش را مي ساختند. داستان قهرمان هايي که اسم شان، معمولاً اسم فيلم هم بود و تلاش شان براي کشف حقيقت، همان قدر ارزش افشاگرانه داشت که از تعليق و هيجان سينمايي برخوردار بود. تهش اما آنچه مي ماند نه فقط پيروزي يا باخت قهرمان که عزت نفس و فرديتي بود که از مبارزه با سازمان بزرگ برايش مي ماند. با همه اين حرف ها اما عشق به رسانه سينما هم بخشي از ماجرا بود و اگر بخش سياسي و افشاگرانه فيلم ها را کنار مي گذاشتيم، باز عشق بازي سازندگان شان با پرده سينما باقي مي ماند. مي دانيد که مبارزه يي که از لذت شخصي سرچشمه نگيرد، دروغ بزرگي بيش نيست و سازندگان صادق چنين فيلم هايي چطور مي توانستند عاشق رسانه يي که از طريق آن حرف شان را مي زنند، نباشند؟
جرج کلوني و استيون سودربرگ (که اسم اش در اين فيلم هم به عنوان تهيه کننده اجرايي اثر آمده)، چند سالي است که در هاليوود از اين جور فيلم هاي سياسي پنهان دهه هفتادي مي سازند و مايکل کلايتون يکي از آخرين اين فيلم هاست. و روي پرده بزرگ سينما صحرا چه حالي مي داد تماشاي جزئيات فيلمبرداري و صحنه پردازي فيلمي که کارگردانش با ستاره (و شايد مولف اصلي) فيلم، يعني جرج کلوني صفا مي کند، با زواياي تازه يي از چهره بازيگرش، با راه رفتن اش، با نشستن اش، با پيراهن سفيد چروکيده که نصف اش از شلوار بيرون آمده و توي خانه راه رفتن اش. باز مثل خيلي فيلم هاي خوب تاريخ سينما، پلان آخر فيلم بر اساس چهره بازيگرش بنا شده است. کلايتون که بالاخره توانسته از خريده شدن خودش جلوگيري کند و از گير سازمان همسان ساز اطراف اش دربرود و حقيقتي افشا کند، روي صندلي عقب يک تاکسي مي نشيند. پنجاه دلار به راننده مي دهد و بهش مي گويد که به اندازه اين پول در شهر بچرخد. آن وقت دوربين روي نماي درشت صورت کلوني ثابت مي ماند و ما چند دقيقه آخر فيلم را در تنهايي نصفه شب سينما صحرا (باقي تماشاگرها در اعتراض به زيرنويس ناجور و کيفيت بد فيلم سالن را ترک کرده بودند)، با اين صورت تنها مانديم. صورتي که شايستگي تحمل دو ساعت پيچيدگي فيلم را داشت. در اين چند دقيقه آخر فيلم، کلوني به دور و برش نگاه مي کند و انگار همراه ما ماجراهاي فيلم را مرور مي کند و بعدش اگر اشتباه نکنم يک لحظه کوتاه چهره اش به لبخندي از عزت نفس از هم وا مي شود. چيزي در مايه هاي لبخند دان چيدل آخر فيلم قاچاق.

از سينما که آمدم بيرون دلم مي خواست تا صبح مثل کلوني مايکل کلايتون در شهر بچرخم. پس آمدم سراغ ماشين ام که توي کوچه پشتي سينما پارکش کرده بودم و ديدم يکي محکم کوبيده بهش، له و لورده اش کرده و در رفته. آمدم عصباني شوم. يادم افتاد که موقعي که يارو داشته مي زده به ماشين من، داشته ايم توي سالن جرج کلوني نگاه مي کرديم پس باز سوار ماشين شدم و قد پنجاه دلار توي شهر گشتم. فقط کاش ما هم يک وکيل معجزه گر شجاع از نوع مايکل کلايتون (غربي يا شرقي اش فرق نمي کند) داشتيم تا حق و طلب مان را از سازندگان و حاميان فيلمي «صاحب هويت تاريخي - ايراني» مثل آتش سبز مي گرفت.


Print
منبع خبر : اعتماد
یكشنبه,14 بهمن 1386 - 17:44:29