سينماي ما - اين مستند را ديدم. براندو بزرگتر از آن چيزي بود كه من فكر ميكردم و بزرگتر از آن چيزي است كه آل پاچينو ميگفت و اين فيلم به ما ميگويد. من فهميدم براندو زواياي پنهان بيشتري دارد براي تحقيق و پژوهش. خيلي خيلي گريه كردم. روزگار را نميبخشم به خاطر اينكه آرزوي ديدن او (از نزديك) را از من گرفت. گريه كردم و هر بار وقتي گريهام اوج ميگرفت مادرم دستش را ميگذاشت روي پشتم و من از اينكه ديدن اين فيلم را با مادرم قسمت كرده بودم لذت ميبردم.
مادر من به ظاهر شايد يك زن معمولي باشد اما در عميقترين جاي وجودش هنر را ميشناسد. من از بطن اون زن، دنيا آمدهام. دستش را ميگذاشت روي پاي من و ميگفت: <شبيهش هستي>. چند نفر ديگر پشت سر من نشسته بودند و من صداي گريه آنها را هم ميشنيدم. حسوديام شد. لابد با خودم فكر ميكردم مارلون براندو فقط متعلق به من است. فكر ميكردم فقط من هستم كه ميتوانم از او پيروي كنم يا برايش بخندم و گريه كنم. براندو به ما لذت هنر را فهماند.
واقعيت اين است كه براندو متعلق به همه تاريخ است. حتي همه آنهايي كه قبل از او به دنيا آمدند و مردند. خوشحالم كه جشنواره امسال را با اين مستند شروع كردم. موقعي كه از سالن سينما بيرون آمدم، كلاهم را تا پايين كشيدم روي پيشونيام تا چشمانم معلوم نباشد. واهمه داشتم از اينكه ديگران فكر كنند من ريا كردهام. در اين فيلم همه غولهاي سينما حرف زدند ولي شون پن همان حرفي را زد كه من هميشه در ذهنم بود: <وقتي كه نميتوانيد بازيگري را بفهميد يا ياد بگيريد مارلون براندو را ببينيد.> تا قيامت عاشقاش ميمانم. به همين دليل هم همين حالا كه دارم اين يادداشت را مينويسم اشك در چشمانم جمع شده / تمام