سینمای ما - امیر قادری: بيچاره ما؟ نه بابا. فعلاً که داريم روي پاي خودمان راه مي رويم. اينکه احمد طالبي نژاد درباره «منتقدان کافي شاپ»ي مي نويسد و جواد طوسي عزيز درباره «زبل»ي و «تيز و بز»ي ما، اينکه دوستان از ما مي خواهند راه شان را در پاسداشت هويت تاريخي و فرهنگي اين مرز و بوم ادامه دهيم و بارشان را به دوش بکشيم، کاش بي خيال ما شوند. راستش را بخواهيد، در اين اوضاع و احوال کمي به اين چيزها بدبين شده ام. کمي که نه، خيلي. به نظرم يک جاي کار اين قبيل مسووليت پذيري ها و مبارزه ها و تلاش براي حفظ هويت بومي و تاريخي مي لنگد. باز فکر مي کنم جاي اينکه به خودمان بپردازيم، سراغ اين جور مبارزه ها رفته ايم. چون رسيدن به خود، برآورده کردن نيازهاي دروني و حفظ و ارتقاي هويت فردي، بعضي وقت ها کار سخت تري از پذيرفتن مسووليت هاي بيروني است. اغلب اوقات فکر مي کنم جاي اينکه جواب خودمان را بدهيم، خواسته ايم در محکمه اجتماع و تاريخ حاضر شويم. اما فکر مي کنم آن وقتي مي توانيم براي اجتماع مان آدم هاي به دردخوري باشيم که اول، نيازهاي دروني خودمان را برآورده کنيم. اين جور مبارزه ها و تلاش ها و رگ گردني شدن ها و عرق ريختن هاي دوستان، گاهي وقت ها به اين درد مي خورد که بار مسووليت را از دوش خودمان به سمت گناه هاي ديگران متمايل کنيم. پذيرفتن مسووليت بيروني، گاهي وقت ها ساده ترين راه براي گريز از برآورده کردن نيازهاي دروني است. اينکه آقاي محمدرضا اصلاني در يادداشت اش در مجله فيلم، به اين نکته اشاره مي کند که «سرگرم کردن مخاطب، يعني پرت کردن حواسش از موضوع اصلي»، به نظرم يکي از همين اشتباه است. مگر مي شود سرگرمي را از پيام، و لذت را از مسووليت جدا کرد؟ يک بار ديگر اين جمله لارنس را تکرار کنم که؛ درگيري اصلي نه سر عشق و وظيفه، که سر واقعيت است و دروغ. اگر عشق و وظيفه ات يکي نباشد، قطعاً يک جاي کار، و اول به خودت، دروغ گفته يي رفيق. سرگرمي، مگر چيزي جدا از مسيري است که براي رسيدن به هدفت دنبال مي کني؟ مگر مي شود «موضوع اصلي»، با آن چيزي که دارد «سرگرم»ات مي کند، دو چيز متفاوت باشد؟ ياد اين جمله تکراري منتقدان برنامه هاي تلويزيوني مي افتم که؛ «فيلم جذابي است، ولي نبايد گولش را بخوريم که اين عيب را دارد و آن عيب را.» اگر چيزي برايمان جذاب است و در عين حال نبايد جذبش شويم، چون کلي عيب دارد؛ پس اول بايد نگران خودمان شويم. که به سمت چيزي جذب شده ايم، با چيزي سرگرم شده ايم، که قبولش نداريم. اما مجموع اين دو تا، چطور مي تواند با هم اتفاق بيفتد؟ سرگرم مي شويم، اما به آن اعتنا نمي کنيم چون حواس مان پرت مي شود؟ آخر اين چه استدلالي است. مگر مي شود با چيزي سرگرم شويم که به نظرمان سطحي است، يا معيوب، يا...؟ در شکل درستش، اصلاً با چنين محصولي جفت نمي شويم. برگردم به حرف اول بحثم. اگر آقاي اصلاني فکر مي کند سرگرم کردن، يعني پرت کردن حواس بيننده از اصل موضوع، پس وجود دوپاره يي دارد. پس با خودش روراست نيست. پس عوض برآوردن نياز دروني اش و پرداختن به آن چيزي که خودش و مخاطبش را سرگرم مي کند، سراغ يک مسووليت بيروني رفته است. آن چيزي که ما را برمي انگيزد، همان چيزي است که اقناع مان مي کند، همان چيزي است که سرگرم مان مي کند. اگر چيزي سرگرم مان مي کند که جزء «اصل موضوع» نيست، پس به حد و درک اصل موضوع نرسيده ايم. اين همان مسووليت بيروني است که گفتم در برابر نياز و توقع دروني مان قرار مي گيرد و همه چيز را به هم مي ريزد. اين همان مسووليت بيروني است که به نظرم واقعي نمي آيد. نتيجه اش مي شود اينکه براي آقاي طالبي نژاد، «حال» کردن ما، در برابر مسووليت فرهنگي و اجتماعي مان قرار مي گيرد و «کافي شاپ» رفتن مان (که اتفاقاً اصلاً پايه اين يکي نيستم)، در برابر فيلم ديدن مان. حالا ما در معرض اتهام «حال» کردن قرار گرفته ايم. باز برگردم به فيلم عزيزم «سنتوري»، که پارسال همين موقع ها بود که ديديم اش و اين يک سال، چقدر جايش پيش ما خالي بود. وقتي شخصيت منفي فيلم، با آن ويولن خوشگلش، از لزوم اخلاق و تعهد در هنر حرف مي زند، و مشکل اينجاست که واقعاً به اين اخلاق و تعهد اعتقاد دارد. اما اين تعهد بيروني، قرار است جايگزين آن تعهد واقعي شود که علي سنتوري، نسبت به خودش دارد. و برآوردن اين تعهد، از برآوردن هر جور تعهد بيروني ( از جمله کنسرتي که آدم بده، به عنوان خيريه براي معلولان مي گذارد)، کار سخت تر و البته لذت بخش تري است. خانم ها و آقايان، نمي توانيم به شکلي واقعي «حال» کنيم، چون براي «کيف کردن» از زندگي، اول بايد با خودمان رو راست باشيم، و چون اين کار خيلي سختي است، سخت تر از آني که فکرش را بکنيد، يک سري مسووليت هاي خارجي به خودمان تحميل مي کنيم، عذاب وجدان مي سازيم، اصلاً فداکاري مي کنيم تا يادمان برود که آن چيزي نشديم که مي خواستيم. که دل مان مي خواست.
2- تا اين جاي کار، شورانگيزترين «چيز» جشنواره و اگر فيلم هاي خارجي را که کنار بگذاريم، تنها چيز شورانگيز جشنواره، حضور محمدرضا فروتن در فيلم کنعان است. فروتن اين جا کارش عالي است. ماني حقيقي که پيش از اين تبحرش را در خلق شخصيت مردان ميانسال ثابت کرده، از رابطه احسان اماني و شاهرخ فروتنيان در اولين فيلمش «آبادان»، تا اميد روحاني و آتيلا پسياني «کارگران مشغول کارند»، اين بار يک مرد ميانسال ديدني ديگر خلق کرده. نسخه اوليه «کنعان» را قبلاً روي صفحه تلويزيون ديده بودم و اين بار روي پرده سينما، از فيلم بيشتر خوشم آمد. تصاويرش وقار سينمايي داشت و صحنه پردازي هايش با کار مدير فيلمبرداري اش متناسب و هماهنگ بود. ترانه عليدوستي هم (که همچنان معتقدم سنش به بازي در اين نقش نمي خورد)، اين بار و روي پرده بزرگ خيلي بهتر به نظر مي رسيد. افسانه بايگان خوب است و يک لحظه شورانگيز ديگر جشنواره امسال مال اوست، وقتي بعد از مدت ها، از سفر برگشته و فروتن را روي تراس خانه مي بيند. بهرام رادان اما هيچ خوب نيست. قرار است نقش شخصيتي را بازي کند که خوبي اش از خودش است، بي هيچ زورزدني. اما در تمام فيلم دارد زور مي زند. ريتم دروني تصاوير فيلم هم بيش از آنکه قرار باشد وزن و لحني به فيلم بدهد، گاهي وقت ها آزاردهنده و حوصله سربر از آب درآمده است. درباره فيلم کنعان، بايد بيشتر حرف زد. تا به حال بهترين فيلم جشنواره بوده و با اين فيلم ها فعلاً که بهترين بودن هيچ فضيلتي نيست. کلي اما اگر اجازه داشته باشم حرف بزنم، بايد بگويم که مشکل فيلم اين است که گنده لاتي بالاي سر فيلم نيست. کمي شل و ول است. و اينکه دنياي متنوع و برنده و طناز حقيقي در «آبادان»، اينجا وجود ندارد. فيلمه از خود ماني دور است. در مرکز تاثير چند نفر دور مي زند و به هيچ کدام نزديک نمي شود. به لحظه تاثير نمي رسد، هرچند چيزهاي خوب زيادي دارد. ماني حقيقي، چه قبولش داشته باشيم چه نه، دنياي خاص خودش را دارد، مي تواند گنده لات دنياي خودش باشد، اما اين اتفاقي است که در کنعان نيفتاده است. حتي اگر کنعان تا آخر کار هم يکي از بهترين هاي جشنواره باقي بماند، باز بي صاحب مي زند، درباره کارگرداني که قطعاً مي تواند صاحب چيزي باشد. هم لياقتش را دارد، هم جنمش را، هم اشتهايش را، و راستش را بخواهيد، وجودش هم دوتکه نيست. يکي از معدود آدم هايي که سرش را به تفاوت ميان «عشق» و «وظيفه» گرم نکرده. پس يک روزي بالاخره گنده لات محل مي شود، به عشقش مي رسد، به عشقش مي رسيم. ماني واقعي را در شاهرخ فروتنيان «آبادان» مي شود ديد، که چه خوب است. پس منتظريم تا وقتي که ماني از طريق فيلم «کنعان»، وارد حوزه سينماي حرفه يي ايران شود و جاي پايش را محکم کند. آن وقت باز از ماني جوهره وجودش در «آبادان» را مي خواهيم.
3- خانم پگاه آهنگراني، رنگ ماشين تان آلبالويي است و رنگ جا مانده روي سپر ماشين من هم بعد از آن تصادف، همين است. خدا کند همان طور که ديروز در ستوني در همين روزنامه ادعا کرده ايد، اين شما باشيد که بعد از جلسه نقد فيلم «آتش سبز»، کوبيده باشيد به ماشين من و فرار کرده باشيد. تا بيمه شما نباشد، شرکت بيمه، پول تعمير ماشينم را نمي دهد. زودتر خودتان را معرفي کنيد. مگر شما يکي از عوامل «آتش سبز» نيستيد؟ ببينيد چي کار کرده ايد؟ شما را به جان همان هويت تاريخي و فرهنگي و ايراني اين فيلم، به همان ساختار ضدقصه اش، به همان مبارزه اش با هر چه چيز سرگرم کننده حواس پرت کن است، زودتر خودتان را معرفي کنيد. پس اين مسووليت روشنفکري به چه درد مي خورد؟ پس سر آن فيلم چي ياد گرفته ايد؟ فقط ساختار ضدقصه؟ پس هويت فرهنگي و تاريخي در اين مرز و بوم چه مي شود؟ وجدان و مسووليت شما چي؟ ها؟