سینمای ما- امیر قادری: سلام بر مجيد مجيدي. بايد آدم خيلي ناجوري باشم که بعد از تماشاي «آواز گنجشک ها» باز غر بزنم و دعوا راه بيندازم و اذيت کنم و اينها. دست روزگار را مي بينيد؟ قاعدتاً در جشنواره امسال بايد عاشق فيلمي شوم مثل «تنها دو بار زندگي مي کنيم» و شمشير بکشم عليه «آواز گنجشک ها»ي مجيدي. قبل از تماشاي فيلم مجيدي داشتم به بچه ها مي گفتم من که از تحسين شده ترين و محبوب ترين فيلم هاي مجيدي خوشم نمي آيد، چرا اينجا نشسته ام؟ حداکثر اينکه طرف چيزي در مايه هاي بهترين فيلمش را ساخته، که باز هم دوستش نخواهم داشت. اما فيلم شروع شد و رضا ناجي آمد روي پرده و در صحنه سرحال تعقيب شترمرغ، کم کم متوجه شدم که در طول موج فيلم قرار گرفته ام. کم کم فيلم با جهان مهربانانه و مومنانه اش ما را دربر گرفته و کم کم با خودش برده. عجيب اينجاست که اتفاقاً هميشه با همين مهرباني و ايمان از نوع مجيدي بود که مشکل داشتم. به نظرم مي آمد (و مي آيد) که تصاوير و نشانه هاي فيلم هايش سطحي بودند و در درام فيلم حل نمي شدند و داستان فيلم هايش براي خلق «يک تصوير زيباي ديگر»، متوقف مي شد. ايمان و عشق فيلم هايش، ساده نبود؛ سطحي بود. اصلاً گاهي قشري بود. مجابم نمي کرد. به نظرم مي رسيد که مجيدي گره فيلم هايش را نه با ايمان، که با يک جور خوش بيني ساده انگارانه باز مي کند. صحنه هاي عاشقانه «باران» آزاردهنده بود و نيمه دوم «بيد مجنون» به شکل بي ارتباطي نسبت به نيمه اول فيلم، محافظه کارانه. مجيدي فيلمسازي بود که از ته مانده وجدان و اعتقاد تماشاگر استفاده مي کرد تا فيلمش را جا بيندازد. به نظرم يک جور مخملباف محافظه کار مي آمد که آثار تر و تميزتري مي سازد و باز از اين کلمه مستعمل «عشق»، براي ماله کشيدن روي همه چيزهايي که نمي توانست درست بشناسد و درک شان کند، استفاده مي کرد. فيلم هايش بيش از آنکه ايمان و عشق بسازند، احساسات مورد علاقه تماشاگر را که درونش وجود داشت، تحريک مي کردند، هم شان مي زدند و در قالب موجهي به سمت خود او باز مي گرداندند. محافظه کاري اش هم باعث مي شد ظاهراً در دامي که هم نسل هايش در آن افتادند، از ابراهيم حاتمي کيا گرفته تا کمال تبريزي نيفتد. اما حالا به نظرم در «آواز گنجشک ها» نگاه مومنانه و عاشقانه مجيدي، بزرگ شده است. بالغ شده است. اين فيلمي است از آدمي با احساسات پخته. با فيلم هاي قبلي اش فرق دارد. هر جا که فيلم مي خواهد ساده انگار شود، که سراغ عرفان دم دستي برود، خودش را کنترل مي کند، به شکل جذابي پيچيده مي شود و مسيرش را عوض مي کند. نگاه مجيدي گسترده تر شده و طيف وسيع تر و پيچيده تري را دربر گرفته است. در بعضي سکانس ها که اصلاً انگار «آواز گنجشک ها»، پارودي و هجويه فيلم هاي خودش است. از جمله صحنه يي که بعد از نمايش نماي درشت احساساتي دخترک اسپند به دست، مرد دلش نمي آيد 500 تومان خرجش کند. اگر مي خواهيد ارزش و کاربرد شوخي و طنز در جلوه بخشيدن و فراتر بردن يک جهان بيني را با تمام وجود حس کنيد؛ «آواز گنجشک ها» را ببينيد. اين فيلمي است که تصميم گرفته نشده بامزه باشد. بايد بامزه باشد. نگاه مهربان مجيدي حتي ساختمان درام اثرش را هم دربر گرفته است. عوض درام هاي سفت و سخت و محکم فيلم هاي قبلي، که آدم ها در چارچوبش گير مي افتادند، زجر مي کشيدند و در آن به ضرب و زور فيلمنامه، نشانه هايي مي ديدند و ايمان مي آوردند و رستگار مي شدند؛ شخصيت اصلي اين يکي فيلم فقط مي چرخد، دست و پا مي زند، بلا سرش مي آيد، زندگي مي کند، نشانه ها مي آيند و مي روند و او فقط از کنارشان مي گذرد. فقط سعي مي کند صادقانه زنده بماند و دست مهر خدا به پاس همين عمل خير، بر سرش فرود مي آيد. حيرت انگيز است پيشرفت مجيدي از «بيد مجنون» به «آواز گنجشک ها». اينجا اصلاً انگار فيلمساز با ساختار دراماتيک فيلمش هم مهربان است. که زور نمي زند. که گره هايي که در ابتداي داستانش مي چيند و زمينه چيني هاي ابتداي فيلم را در ادامه رها مي کند. براي هر فيلم ديگري، اين يک عيب است و براي «آواز گنجشک ها» حسن. مهم نيست گره ها باز شوند و مشکلات از بين بروند، مهم اين است که شخصيت اصلي فيلم زنده بماند تا در لحظات بيشتري از مهر خالقش برخوردار شود؛ مهري که يا در قالب گرفتاري متجلي مي شود، يا خوش بياري و خوش شانسي. «عارف ناخودآگاه»، کمتر چنين تلقي جذاب و درستي در هنر ما داشته است. ايده هاي بصري جذاب فيلم هاي مجيدي اينجا هم وجود دارند. تعدادشان هم خيلي بيشتر است. از بيرون ريختن ماهي ها تا پولک هاي روي لحاف و رژه شترمرغ ها. اما در اين ساختار تازه جا مي افتند؛ ايده هايي که در اين سفره گسترده، يکي يکي از راه مي رسند و در برابر تماشاگر تعظيم مي کنند. صحنه يي هست در بچه هاي آسمان. پدر و پسر فقير به محله پولدارها مي روند و خير نمي بينند. اين همان نگاه قشري و سطحي است که درباره اش صحبت کرديم. اما در «آواز گنجشک ها» مرد فقير در برابر در پارکينگ خانواده پولدار، نماز مي خواند و ناخواسته، مانع از بيرون آمدن ماشين شان مي شود؛ آنها هم در عوض برايش شربت مي آورند. در فيلم هاي قبلي مجيدي، فقر، فخر بود؛ اينجا فقط يک فرصت است. باز دارد اين ستون طولاني مي شود. جا و وقت نيست تا درباره بازيگوشي مجيدي بيشتر بنويسم و اينکه چطور نه فقط در سمت و سو و جهان بيني، که در پرداخت و اجراي اغلب صحنه هاي فيلم به بلوغ رسيده. (که البته در جريان هستيد اين دو موضوع، چقدر به هم مربوط اند. مثلاً انتخاب زاويه دوربين و نقطه نظر داستان هر فيلم، به شدت وابسته است به اينکه کارگردان چند تا رفيق دارد و باهاشان چه جوري رفتار مي کند و کجا مي رود و توي خيابان ببينيدش، چه طوري جواب سلام تان را مي دهد و اينها). اما بايد يادي کرد از کمال گرايي و وسواس مجيدي در پرداخت هر کدام از صحنه ها، که البته زمان و هزينه و زحمت پشت سر اين اجرا، اصلاً توي ذوق نمي زند و فقط به نتيجه نهايي صحنه کمک مي کند. پس بايد يک روز نشست و سر فرصت از گريم و دکور و موسيقي و فيلمبرداري «آواز گنجشک ها» حرف زد و فيلمنامه حيرت انگيزي که ظاهراً همه عيب هاي يک فيلمنامه خوب را دارد و آگاهانه هم دارد و بايد مي داشت. که همه اين عيب ها برايش حسن است. اينها به کنار، تازه مي رسيم به رضا ناجي در نقش اصلي؛ که جواهر جشنواره امسال است. هماني است که بايد باشد. نمک از خودش است و احساس از خودش. اين داستان مردي است که زندگي را همان جور که لايقش هست، زندگي مي کند. مي خواهد زنده بماند تا وقت قهر و لطف برسد و باز زندگي کند. احساسات چنين آدمي بايد به قدر لحظه يي باشد که در آن زندگي مي کند، بي هيچ زور زدني و در مورد رضا ناجي اين جوري است. پيش از اين هيچ علاقه يي به رو به رو شدن با مجيد مجيدي نداشتم. آن وقت ها يک نقد منفي براي «باران» نوشتم و اولش گفتم که منفي نوشتن، هيچ افتخاري نيست. ولي وقتي همه دارند از چنين فيلمي دفاع مي کنند، بايد در برابر اين موج ايستاد. حالا اما اينقدر دلم مي خواهد آقاي مجيدي را از نزديک ببينم که چي.