Print

بیلچه و خاک (داستان کوتاهی از ترانه علیدوستی)

ـ « سلام شريفففه. »
پسر بچه چشمهای آبياش را به او دوخته بود. خيلی معمولی. مثل همة وقتهای ديگری که نگاهش ميکرد. نفهميده بود که غافلگيرش کرده. شريفه سرش را برگرداند:
« سلام .»
ـ « داری چکار ميکنی؟»
کيف کوچک کودکستان توی دستهايش تاب ميخورد. کيف رنگارنگی که روی آن يک هندوانة پارچهاي دوخته شده بود. يک هندوانة درسته که نه، يک هندوانة قاچشده. پارچهاي هم نبود، يکجور پلاستيک براق بود. حتماً داخلش يک موز بود و يک ساندويچ اسفناج. همانی که پسربچه دوست نداشت، و صبح، برای اين که آن را از دست مادرش نگيرد، دور خانه ميدويد. شريفه، يک طبقه پايينتر، با صدای پاهای او از خواب بيدار شده بود. بدنش خشک و کوفته بود و حس ميکرد استخوانهايش را به تشک دوختهاند. نگاهش روی خط دودیرنگی که ديوار و سقف را به هم ميرساند باز شده بود. پسربچه از طبقة بالا روی خط دودی پا ميکوبيد. با شيطنت جيغ ميزد. صدای بیحوصلة مادر جوانش زير لجبازیهای او گم ميشد. بعد صدای پاهای کوچک، گوشة سقف را گرفت و از کنار ديوار دويد طرف چراغی که از سيم لخت وسط سقف آويزان بود و روشن مانده بود از ديشب. آنجا مکث کوتاهی کرد به اين اميد که مادرش وسوسه شود بيفتد دنبالش. بعد که موفق شد، محکمتر، تندتر، شادتر، از تَرَک باريکی که به طرف ديگر اتاق ميرسيد سرازير شد و کنار آشپزخانه ـ درست آنجا که پنجرة شريفه به حياط خلوت باز ميشد ـ گير افتاد. صدای شليک خندهاش اما معلوم نبود از کجای خانه ميآيد. انگار که از همة سقف خنده ميريخت. باخته بود. بايد ساندويچ را ميبرد.
شريفه پرسيد: « ميری مهدکودک، نه؟»
ـ «بله »
مادر پسرک، از کنار در کوتاه حياط صدايش زد. شريفه قد راست کرد. مادر پسرک او را که ديد سرش را کج کرد، لبخند زد و صورتش از نور يکوری آفتاب جمع شد. دست تکان داد. دستکش دستش بود. شال شيریرنگی هم گردنش. شريفه به دستهای خودش نگاه کرد که از سرما مثل جسم سرخ منجمدی به دستة چوبی بيلچه چسبيده بودند. سبزیِ چمنِ حياط رفته بود زير ناخنهايش. پسرک را نگاه کرد. گفت: «مادرت منتظره. »


(متن کامل این داستان را در کتاب اسل سینمای ایران مجله فیلم 1386 بخوانید)


Print
شنبه,17 فروردین 1387 - 14:18:23