سینمای ما - امیر قادری: آقای افشین قطبی؛ احتمالا وقتی صبح میشود و مردم این یادداشت را میبینند، شما بالای سر تیمات هستی و من و دوستانام رفتهایم آن بالا روی سکوهای ورزشگاه از چند ساعت پیش جا گرفتهایم که شما و تیممان را یک بار دیگر نگاه کنیم. با عشق و شور و علاقه هم نگاه کنیم. از ته دل نگاه کنیم. این فکر کنم پنجمین بازی پشت همای است که برای تماشای بازیهای پرسپولیس، میآییم ورزشگاه آزادی. چون انگار که بالاخره آرمانام را در زندگی پیدا کردهام؛ این که قطبی قهرمان شود. این که فرهنگ قطبی، بخشی از جهان این سرزمین شود. میآییم که حمایت کنیم. که انرژی بدهیم. میدانم که لازم دارید. آن گل دقیقه هشتاد و چندم بازی با سایپا را که شما نزدید. من و رفقایم بودیم و هفتاد هزار نفر دیگر در ورزشگاه آزادی که در یک لحظه تصمیم گرفتیم بلند شویم، پایمان را بکوبیم به زمین، و توپ رو بکنیم توی گل.این که گفتم شنبه از ساعت ده صبح میرویم روی سکوهای داغ ورزشگاه مینشینیم، البته در جریان باشید که خرمان این قدر میرود که بلیت پیدا کنیم. ولی جای ما روی سکوهای سیمانی آن بالاست. جایی که تماشاگرانی از طبقههای پایینتر اجتماع وجود دارند. و وقتی آنها هم روحیه افشین قطبی را از برد پرسپولیس بیشتر دوست دارند، وقتی «قلب شیر» را به برد به هر قیمتی ترجیح میدهند، با چاقویی در جورابشان و لنگی در دستشان، وقتی برای آنها هم منش و شخصیت شما از این که: «بچهها زحمت بکشن و توپ را بکنیم توی گل»، مهمتر است؛ این چیزها را که میبینم کیف میکنم. برای ما این یک فرصت است. این جا ما خیلی وقتها عادت داریم کسی را که با خودش چیز جدیدی میآورد، میخواهد کمی تغییرمان دهد، را بشکنیم یا بیروناش کنیم. یا مثل برانکو، این اواخر حضور به هر قیمتیاش در ایران، از ترس صورتاش سیاه و کبود شود. نداشتهایم کسی را که هم سر میز غذا بخورد و هم بیاید پایین پیش ما بنشیند، یا اگر ننشیند، کینه دور سفره نشستهها را از آن بالا جلب نکند. پس شما میتوانید چیزهای تازهای به فرهنگ ما اضافه کنید. توانستهاید شور و حال اسطورهای ما را حفظ کنید و در عین حال اسیر گرداباش نشوید. گفتم که به شکل عجیب و متناقضای، هم انگار از جای دیگری آمدهاید و هم انگار از خود ما هستید. مجموعه اینها، باعث شده که در این دوره گذار که هر کسی میخواهد ما را به سمت خودش بکشد، یک بار دیگر و در مجموعه متعادلی، احساسات صادقانه ما را تحریک کنید. به ورزشگاه آزادی میرویم و با تمام وجود فریاد میکشیم، هم به خاطر دل شیر و هم هوش روباه. این چیزی است که در این سالها وجود تجزیه شده ما خیلی دنبالاش گشته است. مینشینیم و به واکنشهای شما در برابر هر مسئلهای نگاه میکنیم، این که چطور از بیرون ریختن احساساتتان خجالت نمیکشید و در عین حال عقل و هوشتان را کنار نگذاشتهاید. میتوانید هم یک عامل روحیه دهنده باشید و هم یک فرمانده عالم رو به جلو. داریم هم احساساتمان را خرج میکنیم و هم پیشرفت میکنیم، غیر این مگر چه میخواهیم؟ راستاش را بخواهید اصلا فکر میکنم در این دوره و زمانه، شما سنگ محک جامعه ما هستید. پیش از این اگر بود، خیلی زود دورتان میانداختیم. منتظر بهانه بودیم که انتقاممان را از آدمی مثل شما بگیریم. و وقتی میبینم، بعد از شکت چهار به یک هم رایگیری میکنند و ملت باز به ماندن شما رای میدهند، به نظرم این دیگر فقط پیشرفت شما نیست، پیشرفت ماست. باز گفتم ما و شما. و شما که خود ما هستید. ×××امروز بعد از ظهر بازی است آقای قطبی و ما از صبح رفتهایم آن بالا جا گرفتهایم تا تمام شور و حس و حالمان را بفرستیم برای شما و تیممان. شاید زد و باختیم البته. ولی... حالا که به این مرحله در ارتباط با هم رسیدهایم، این آخرین چیزی است که مهم است. حالا ما همدیگر را داریم. سر بازی صبا باتری و روی سکوهای ورزشگاه، این قدر آدم غریبه در آغوش گرفتیم که نگو. ما ادمهایی که عقل روباه و قلب شیر شما را دوست داریم.