ترانه تنهايي سينماي جهاني ايران
وضعيت سينماي ايران در مجامع جهاني و جشنوارهها
نيما حسني نسب
بعد از سال ها سوگلي بودن در جشنواره هاي جهاني، بعد از روزهايي که هيچ فستيوال جهاني مهمي بدون اسم ايران و فيلم ايراني افتتاح نمي شد، بعد از دريافت تقريباً همه جوايز مهم و معتبر جهان سينما (به جز اسکار بهترين فيلم خارجي که تا آستانه اش هم رفتيم)، حالا ديگر خبر چنداني از سينماي ايران در فستيوال هاي مهم جهاني نيست. فستيوال کن که سال ها با حضور معتبر سينماي ايران بازي ها کرد، حالا دهن کجي تازه يي را شروع کرده است. فيلم عباس کيارستمي را در هيچ کدام از بخش هاي ريز و درشت اش قبول نمي کند، اما فيلم مستقل ويدئويي «ترانه تنهايي تهران» (اسمش همين است؟،) ساخته سامان سالور را در بخش جنبي اش مي گذارد و نوک گوشه يي از آن همه عظمت را به سينمايي اختصاص مي دهد که در همين سال هاي اخير نخل طلا و جايزه ويژه هيات داوران و جايزه روسليني و سه بار دوربين طلايي کن را به ايران آورده بود.
---
در اين چند سال چه اتفاقي افتاد؟ ريشه همه آن خلاقيت و نبوغ و بداعت هنري و سينمايي که دنيا درباره اش حرف مي زد، در عرض شش هفت سال خشکيد؟، همه آن سينماگران نابغه و مبتکر و خلاق که هنوز هستند و دارند فيلم شان را مي سازند، پس ماجرا چيست؟ شايد نکته دقيقاً همين جاست که فيلمسازان بين المللي ايراني مدتي است دارند «فيلم شان» را مي سازند و نه فيلمي که جشنواره ها دوست داشتند (و شايد هنوز دارند) بسازند.
اول از بزرگ ترها شروع کنيم...
عباس کيارستمي نامي در قله اين ماجرا، اين سال ها را در چنان انتزاع و تجريد خودخواهانه يي سر کرده که بيشتر از اينکه مبتکرانه باشد، متکبرانه است. همان حکايت معروف کله گاو پيکاسو که استاد سال هاي سال بعد از شاهکارهايش با خط خطي هاي کودکانه يا زين دوچرخه يي قراضه مي کشيد. منتها در نبوغ و خلاقيت و هنر پيکاسو ديگر امروز کمتر هنردوست و هنرشناسً با بصيرتي شک و شبهه يي دارد و سال ها از روزهايي که او را يک شارلاتان بزرگ مي ناميدند گذشته است. شايد بشود به اين نتيجه رسيد که فيلمي مثل «ده» آخرين ثمره هاي کوشش يک ذهن رو به انتزاع براي همراهي با ديگران و مشارکت مخاطب در فيلمش بود. «ده روي ده» و «پنج» و «راه ها» و «گريه» و حالا هم «شيرين» افراطي ترين و راديکال ترين کوشش کيارستمي براي ممانعت از جذب هرگونه مخاطب احتمالي براي آثارش است؛ آثاري که جايي ميان سينما و ويدئوآرت و کانسپچوال يا لجبازي پيرمردانه روي يک حرف و عقيده يا علاقه به گردآوري آلبوم عکس بازيگران دهه هاي مختلف در قاب ويدئو يا جسارت هاي بازيگوشي جوان سرانه و اندي وارهول گونه با مديوم در نوسان هستند. طبيعي است که اين روزها فيلمساز بنام و معتبري مثل کيارستمي بيشتر جلوه اعتباري و زينتي مجامع هنري و سينمايي دنياست تا کارگرداني که همه منتظر فيلم بعدي اش (کدام فيلم؟) هستند. کيارستمي- به هر دليلي که به خودش مربوط است- راه ديگري را شروع کرده و مشغول آزمون و خطا با شکل و جنسي از کار با تصوير و ابزار ديجيتال است. او سال هاي قبل هم با نگاتيو و قواعد فيلمسازي آشناي کلاسيک همين کارها را کرد و حاصل ده ها فيلم کوتاه با سرمايه کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان تبديل به محصولاتي شد که نام کيارستمي را به مهم ترين پديده و چهره فرهنگي هنري ايران در سراسر جهان تبديل کرد. حالا او با سرمايه شخصي و ابزاري ارزان و سبک در انديشه خلق چيزهاي ديگري است که خودش اسم هاي مختلفي از جمله «سينماي بدون کارگردان» و «سينماي يک کلمه يي» و... را بر آن مي گذارد و معدود بازماندگان يا تازه واردان علاقه مند به اين کارها هم تئوري هاي نامفهومي را به آن نسبت مي دهند. اما فراموش نکنيم که کشف کيارستمي به عنوان فيلمسازي متفاوت و مبتکر از «خانه دوست کجاست؟» شروع شد و کسي موقع ساخته شدن «نان و کوچه» و «زنگ اول زنگ دوم» و «بهداشت دندان» درباره نبوغ و خلاقيت فيلمسازي او چيزي نمي گفت. امروز هم آن سياه مشق ها (جز معدودي فيلم کوتاه قابل اعتنا) غير از نمايش در برنامه مرور آثار عباس کيارستمي ارزش و اعتبار ديگري ندارند. مثل همين کارهاي ديجيتال آزمايشي اخيرش که شايد در ترکيب هوش فراوان و انرژي غيرعادي اش براي کار به ثمر و نتيجه يي تازه و جذاب و مبتکرانه برسد و بعد از سال ها دوباره کيارستمي تازه يي به ميدان بيايد. تا پيش از آن، تئوري پردازي براي اين سياه مشق ها بيشتر تحت تاثير نفوذ و کاريزماي هوشمندانه فيلمسازي است که چشم هايش را پشت عينک سياه مي پوشاند و لبخندش را در اغلب شرايط روي لبش حفظ مي کند و بلد است کاري کند که شوخي هايش با دوربين هاي عکاسي و تصويربرداري ديجيتال را هم جوري جلوه بدهد که انگار نه انگار خودش از همه بهتر و بيشتر مي داند که تا چه حد شايسته اين قدر و قيمت هاي مادي و معنوي است که به پاي آنها نثار مي شود.
و اما ديگران...
سينماي بين المللي و بااعتبار جهاني ايران فقط در انحصار کيارستمي نبوده، هرچند جريان غالب و اکثريتي آن بوده و (با کمال تاسف) هنوز گاهي جوانان يا ميانسالاني پيدا مي شوند که سعي مي کنند شيوه غيرقابل تقليد او را کپي برداري کنند. اين تکرار ملال آور و پر از ناشيگري يکي از آن پاشنه آشيل هاي مهمي است که سينماي جهاني ايران را به اين رکود فعلي رساند. جداي از جعفر پناهي که سينما را بلد است و فيلمسازي مي داند و بهمن قبادي که لااقل دارد سعي مي کند «فيلم» بسازد و روند رو به رشدي دارد، ديگران سال هاست که قافيه را باخته اند. تازه اين روزها خبرهاي خوب و جذاب و خوشي مي رسد از اينکه جعفر پناهي دارد به تهيه کنندگي محمدرضا شرف الدين فيلم جنگي مي سازد يا فيلمنامه کار بعدي بهمن قبادي را پيمان قاسم خاني نوشته است. سوال اين است که وقتي اصل جنس ديگر مشتري چنداني ندارد، نسخه هاي قلابي آن را در کدام بازار بايد عرضه کرد؟ البته اگر مثال غيرسينمايي بخواهيد، مي شود فروش توليدات قلابي و بي کيفيت و ارزان چين را در بعضي بازارهاي متوسط يا عقب مانده جهاني مثال آورد.
فهرست و آمار حضورهاي بين المللي سينماي ايران در سال هاي اخير نه تنها کم نشده، بلکه رشد قابل توجهي هم داشته است فقط نکته اين جاست که اغلب اين جشنواره ها از نظر اعتبار و کيفيت و ارزش جهاني در رده «جشنواره روستا» يا «جشنواره وارش» يا جشنواره فيلم هاي کوتاه يکي از شهرهاي کوچک کويري کشور خودمان است که جشنواره يي مثل جشنواره فيلم فجر در مقابل شان در حکم بزرگ ترين فستيوال هاي الف جهاني است. جالب اين جاست که بعضي از فيلمساز / گردشگرهاي اين جور جشنواره ها، از عدم حضور در جشنواره فجر در عوض حاضر شدن در فستيوال يک شهر کوچک ساحلي در گوشه يي پرت از اروپاي شرقي براي خودشان اعتبار هم مي خرند و گاهي بدشان نمي آيد اپوزيسيون فرهنگي هم قلمداد شوند و از عدم امکان نمايش فيلم هايشان در ايران بگويند. حيف که اغلب مسوولان و متوليان سينمايي اين سال هاي ايران اين نکته مهم را نگرفتند که اتفاقاً پاشنه آشيل اين جور فيلمسازي سراسر نابلدي و کسالت بار فقط و فقط امکان عرضه بي دردسر آنها در ايران است. کاش فرصت و حوصله يي بود تا فهرستي از فيلم ها و فيلمسازهايي تهيه مي شد که در چند سال گذشته به برکت نداشتن مجوز بي دليل براي نمايش در کشور، به چه اعتبارهاي ناحقي رسيدند و دور دنيا را گشتند، غافل از اينکه فيلم شان حداکثر مهمان يکي دو هفته يي دو سه سينماي کوچک پايتخت ايران بود و هست و خواهد بود...
---
حکايت افول اعتبار سينماي ايران در جهان، قصه مفصلي است و دلايل قابل گفتن ( و خيلي از چيزهاي غيرقابل گفتن) در آن دخيل بوده است. نمي دانم بايد از اوضاع و احوال فعلي خوشحال باشيم يا دلخور؟ عرق ملي مان در مقابل اين همه بي توجهي جهاني گل کند يا بگذاريم خرابي به آخر برسد تا شايد رو به آبادي نهد؟ باز هم مي خواهم مثال غيرسينمايي بزنم؛ اگر علاقه مند فوتبال باشيد، حتماً لااقل يکي دو باري پيش آمده که دلتان بخواهد تيم ملي ايران با همه عشقي که به آن داشتيد، بازي را ببازد يا فلان جام را نبرد تا مبادا يک تفکر کهنه و عقب مانده يا يک گرايش ترسو و منفعلانه به برکت اين پيروزي حاکم شود. اگر اهل بازي آبي و قرمز هم باشيد، لابد مي دانيد که بعضي فصل ها بايد به عشق تيم محبوب تان هم که شده، رنگ حريف را تشويق کنيد و از باخت تيم تان خوشحال باشيد. من يکي از ته دل از اينکه در چند سال اخير فقط يک بازيگر شهرستاني بي ادعا مثل رضا ناجي در يک فستيوال مهم جهاني جايزه معتبر و مهمي گرفته خوشحالم، اما براي آن روزي لحظه شماري مي کنم که جنس ديگري از سينما که در ايران تک و توک نمونه هاي خوبش را مي شود ديد، بزرگ ترين فاتحان فستيوال هاي بزرگ دنيا باشند.