گفت و گوی بهمن قبادی با برناردو برتولوچی
از سنندج تا رم باعشق
با مرگ میکل آنجلوآنتونیونی، از نسل کارگردانان بزرگ ایتالیا که تاثیر عمیقی در سینمای مدرن اروپا وجهان گذاشتند، تنها برناردو برتولوچی باقی مانده است. برتولوچی کارگردان صاحب سبک و جنجالی سینمای ایتالیا که آثارش همیشه مورد توجه منتقدان قرار گرفته، اعلام کرد قصد دارد که در ساخت فیلم بعدی اش از بهمن قبادی کارگردان ایرانی بعنوان دستیار استفاده کند. این خبر تا زمان ساخت فیلم برترلوچی که از سه سال پیش تاکنون ساخته نشده، هنوز تازه است. اما ماجرای این پیشنهاد به دیداری برمی گردد که قبادی در پاییز 2005 در رم با برتولوچی داشت. برتولوچی در این گفت و گو که چندین ساعت به طول انجامید با کارگردان جوان ایرانی از هر دری سخن گفت و شنید. با تشکر از از آقای مختار شکری پور که این گفت و گو را در اختیار نشریه مشق آفتاب گذاشتند، شما را به مطالعه بخش برگزیده ای از این گفت و گو دعوت می کنیم.
***
این گفت و گو در پاییز 2005 در خانه برناردو برتولوچی انجام شده است؛ گفت و گویی که چندین ساعت ادامه یافت و موضوع های متفاوت وگسترده ای را در برگرفت. آنچه در اینجا به چاپ می رسد، تنها بخش کوچک و انتخاب شده ای از آن گفت وگوی گرم و صمیمی است.
قبادی: هیچ وقت فکر نمی کردم فیلمسازی را که آثارش مثل "بودای کوچک"، "آخرین امپراترر" و "آسمان سرپناه" جزو فیلم هایم محبوبم بوده، از نزدیک ببینم. خیلی خوش حالم به رم آمدم که تو را ببینم. راستش، دو سه ماه پیش، دستیار اجرایی ام در دفترکارم، گفت، ایمیلی از آقایی به نام برناردو رسیده که خیلی از فیلم "لاک پشت ها..." تعریف کرده است. پرسیدم برناردو کیست؟ و چون خیلی با سینما آشنایی ندارد، گفت نمی دانم! اصلا فکر نمی کردم که برناردویی که درباره اش صحبت می کردیم، همان "برناردو برتولوچی" کارگردان محبوب و بزرگ سینما باشد. واقعا گمان نمی کردم آدمی به بزرگی تو، وقت و فرصت داشته باشد که نشانی ایمیل مرا پیدا کند و میل بفرستد. این کار به من خیلی دلگرمی داد و مرا به این نتیجه رساند که خودم را باور کنم. "برناردو برتولوچی" عزیز، تو جزو آنهایی هستی که ستایشش می کنم
برتولوچی: (می خندد) از این که اینطوری به من نگاه می کنی ممنونم. وقتی "زمانی برای مستی اسب ها" را دیدم، احساس کردم توسط یک فیلم ساز جوان اتفاق ویژه ای افتاده و این یک کار خوب است. بعد، وقتی درجشنواره رم "لاک پشت ها پرواز می کنند" را دیدم، به خاطر تاثیر و فشار شدید فیلمت، یک ساعت گردنم درد می کرد. این فیلم به من می گوید که تو مهر و نگاه خودت را به عنوان یک فیلمساز حرفه ای به آن زده ای. "لاک پشت ها..." فیلمی قوی و به شدت تاثیر گذار است.بعد از این که بار اول فیلم را دیدم، به چند تا از دوستانم از جمله نانی موره تی تلفن کردم و خواستم بیاید که دوباره فیلم را با هم ببینیم و برای دومین بار هم فیلم را با او، همسرم و چند نفر دیگر دیدیم. از موره تی خواهش کردم فیلمت را در سینمای خودش به نمایش عمومی بگذارد.
قبادی: این ستایش کار مرا خیلی سخت تر می کند. همین الان دارم فکر می کنم فیلم بعدی و بعدترم را چه طور بسازم تا تایید شما را به همراه داشته باشد. سوالی که همیشه از دوران دانشجویی در ذهنم بوده این است که چه گونه توانسته ای فیلم هایی مثل "بودای کوچک" یا "آخرین امپراتور" را در آن سالها و بدون استفاده از امکانات جلوه های تصویری کامپیوتری بسازی؟ اصلاً چطور توانسته ای این همه فیلم "بیگ پروداکشن" و تولیداتی به این گستردگی با فکرهای جذاب و نو را سازماندهی وهدایت و کارگردانی کنی؟
برتولوچی: فقط عشق به کار و سینما. سینما آنقدر برایم جدی بوده که بتوانم دست به اجرای چنین پروژه هایی بزنم.
قبادی: به من بگو چطور می توانم حتی اگر شده، به بخش کوچکی از توانایی تو در فیلم سازی و اجرای پروژه هایی با ابعاد آثاری که خلق کرده ای، برسم؟ با وجود فیلم هایی که ساخته ام، در اجرای بسیاری از ایده هایم احساس کمبود و توانایی می کنم. احساس می کنم کارهایی که کرده ام یا می خواهم انجام دهم، حتی با گوشه ای از ساخته های تو قابل قیاس نیست. چطور می توانم به این موقعیت برسم؟ می خواهم این را بدانم!
برتولوچی: فیلم های خودت را دست کم نگیر؛ مخصوصاً "... مستی اسب ها" و "لاک پشت ها ..." را . آن ها هم در همین شکل و شمایل، تولیدات کوچکی نیستند. از تصاویر و ساختار فیلم می شود فهمید که چقدر زحمت و سختی کشیده ای و در چه شرایط مشکلی، آن هم با حضور آدم های آماتور، فیلمت را تولید کرده ای. حالا تو به من بگو چطور اصلاً با این آدم های آماتور کار می کنی و چطور از این بچه هایی که تا به حال در هیچ فیلمی بازی نکرده اند یا حتی فیلمی ندیده اند، این قدر خوب و حرفه ای بازی می گیری؟
قبادی: زمانی که فیلم کوتاه می ساختیم، در منطقه کردستان بازیگر حرفه ای وجود نداشت و البته اگر هم بود، من پولی برای پرداخت به آنها نداشتم. برای همین مجبور بودم خواسته یا ناخواسته از افراد غیرحرفه ای و بومی برای نقش های فیلمم استفاده کنم طبعاً ابتدا از حضور مادر و خواهرانم. همراه با بچه های در و همسایه برای بازی در فیلم هایم استفاده می کردم. این استفاده مکرر از نابازیگران، مرا با خصوصیات و ویژگی های آنها بیشتر و بیشتر آشنا کرد و یاد گرفتم چطور از لحظه ها و روحیات آنها برای انطباق با حس ها و نقش های فیلمم استفاده کنم. اما نکته مهمتر این است که من در فیلم هایم عملاً فیلم نمی سازم. یعنی قصد ندارم فیلم سینمایی به مفهوم متعارف ان بسازم. بلکه تلاش می کنم تا زندگی موجود را به نوعی بازسازی کنم و کولاژی از این زندگی ها را انتخاب و با الگوهای شبه مستند وارد فیلم کنم. برای همین، عمده این نابازیگرها در شکلی البته هدایت شده توسط من، زندگی روزانه خودشان را دوباره به اجرا می گذارند.
برتولوچی: بچه های فیلم "لاک پشت ها..." به خصوص آگر ین، برادرش و بچه نابینا، آدم را با خودشان درگیر می کنند و تو اصلاً بعضی لحظه ها متوجه حضور دوربین نمی شوی. درحقیقت این چیزی که در مورد شبه مستند بودن می گویی، کاملاً در فیلمت حس می شود و درآمده است.
قبادی: یک ایده بزرگ برای نوشتن فیلم نامه ای دارم که جزو پروژه های بلند پروازانه من است که البته احتمالاً برای در مقایسه با کارهایت ممکن است احمقانه به نظرت بیاید. این طرح، درباره یک خبرنگار خارجی است که چند ماه در عراق زندگی می کند. می خواهم 80 درصد فیلم به زبان انگلیسی باشد و بتوانم از بازی یک سوپراستار زن مثل "آنجلینا جولی" یا "نیکول کیدمن" یا شاید هم "شارون استون" استفاده کنم. دارم فکر می کنم چطور می شود این پروژه را به سرانجام رساند؟
برتولوچی: اصلاً کار سختی نیست، خیلی هم آسان است!..
قبادی: ... آخر چطور؟! چون هم در عراق است و هم در کردستان. حالا چطور ممکن است یک بازیگر سوپراستار مثل این هایی که اسم بردم، حضور در چنین پروژه ای را بپذیرند؟
برتولوچی: هیچ کاری نشد ندارد! می خودم یادم هست 27 ساله بودم که فیلم "1900" را با حضور "رابرت دنیرو" و "ژرار دپاردیو" ساختم.
قبادی: خب این جوری یعنی که من هیچ وقت موفق نمی شوم! چون در 27 سالگی "1900" را ساختی اما من در سی و چند سالگی هنوز موقع فکر کردن به پروژه ای نظیر همین طرحی که برایت گفتم، احساس ترس و خطر می کنم و حتی نمی دانم واقعاً چه وقت امکان تولیدش فراهم خواهد شد؟!
برتولوچی: من می توانم کمکت کنم. اگر پروژه ات را آماده تولید کنی.
قبادی: خیلی ممنون. می خواهم به نکته ای اشاره کنم. این اواخر دارم سینمای موج نوی چین، موسوم به نسل پنجم، را مرور می کنم، ازجمله کارهای "ژانگ ییمو" و "چن کایگه" در پس زمینه کارهای شان تاثیر حضور تو را می بینم.
برتولوچی: راستش را بخواهی "کایگه و ییمو" چند هفته ای سرصحنه "آخرین امپراتور" به عنوان دستیار با من کار کرده اند.
قبادی: شاید علتش همین باشد! احساس می کنم آنها با حضور در پروژه ای مثل "آخرین امپراتور" به این نتیجه رسیده اند که اگر یک ایتالیایی به کشورشان آمده و چنین آثار بزرگی را ساخته، پس حالا آنها به عنوان یک چینی می خواهند در فیلم هایشان این عظمت را نشان بدهند. فیلم هایشان را که می بینم احساس می کنم خیلی تلاش می کنند به سطح فیلم هایی مشابه فیلم های تو نزدیک شوند، البته آن هم با کمک جلوه های ویژه دیجیتالی. ولی به اعتقاد من، فیلم هایشان به طور جدی به سمت سینمای هالیوود سرعت و گرایش دارد. اما در کارهای تو به خصوص در "آخرین امپراتور" مطلقاً چنین رویکردی دیده نمی شود. تو سینماگر متفکر و متفاوتی هستی که حضورت در پشت دوربین را ، در قاب ها و کل اثر می بینیم. در شیوه کارگردانی، انتخاب و پرداخت قصه و نحوه روایت، این نکته به خوبی دیده می شود. به خاطر همین هم هست که برتولوچی نه فقط برای من، بلکه برای بسیاری دیگر از عاشقان سینما، اسطوره است. درباره پروژه بعدی ات بگو.
برتولوچی: یکی دو سال آینده احتمالاً کار جدیدی را شروع می کنم که ...
قبادی: ... پس همین جا می خواهم موافقت ات را بگیرم که همانطوری که فرصتی به "ییمو و کایگه" برای حضور در پشت صحنه فیلمت دادی، من هم بتوانم در این کار تازه ات به عنوان دستیار افتخاری، چند هفته ای در کنارت باشم و سالیان سال پز این نکته را بدهم که دستیار تو بوده ام.
برتولوچی: اتفاقاً من هم می خواهم سرصحنه فیلمت باشم که ببینم چطوری فیلم می سازی و با بچه ها کار می کنی.
بهمن: پس من هم از همین جا به ایران و بخصوص کردستان دعوتت می کنم . شاید با دیدن ایران و سرزمین مادی ام تصاویر و ایده هایی به ذهنت رسید که زمینه ساخت فیلمی را فراهم کرد. من مطمئنم کردستان و آدم هایش تو را تحت تاثیر قرار خواهند داد.
برتولوچی: من سالها پیش یک بار به ایران آمده ام. یک کار مستند ساختم که حتی عباس کیارستمی چند سال پیش که مرا دید، گفت یادت هست که من در آن پروژه دستیارت بودم؟ و من فقط خندیدم چون هرچه فکر کردم یادم نیامد.