سينماي ما - امير قادري: تمام شد. آن چه ازش میترسیدیم به سرمان آمد آقای قطبی. شما هم میمانید. میدانستم که میمانید. این خاصیت این سرزمین است. از روز اول نباید پایتان را این جا میگذاشتید، و حالا که گذاشتهاید، حالا که طعم غروب ورزشگاه صد هزار نفری آزادی را چشیدهاید، حالا که به قول خودتان در برنامه 90 این هفته، نیم ساعتی در مسجد بزرگ اصفهان سر کردهاید و «جو»اش را گرفتهاید و با چشمهای مشتاق تماشاگر شش ساله پرسپولیس رو به رو شدهاید، دیگر کارتان تمام است. آخر اینها که چشمهای معمولی نیست. برق این چشمها، حاصل و وارث سالها میل و سرکوب است، در سرزمینی که مردهایش ناکام به دنیا میآیند. و شما که حالا ( و در اغلب اوقات اقامت یک سالهتان در ایران ) برای این آدمهای ناکام، نمونه مجسم یک مرد موفق و پیروز بودهاید، قرار است بمانید و با همین ناکامیها دست و پنجه نرم کنید. همین است که دلمان میخواهد بمانید و بعدش ته دلمان میترسیم که نکند شما هم به جمع همین مردهای ناکام بپیوندید. شمایی که برای ما نمونه روشن و واضح انسانی از عصر امروز بودید. ترکیب موفق دانش و احساس، تجربه و شخصیت. و حالا به ما حق بدهید که تماشای خرد شدن و از بین رفتنتان، کمی سخت باشد. که طاقتاش را نداشته باشیم.
برق آن چشمها و مسجد اصفهان، البته قبل از شما مهاجران دیگری را هم بیچاره کرده. چند روز پیش داشتم حرفهای تازه مصطفی دنیزلی را میخواندم که پیش از شما مربی پرسپولیس بود. نبودید که ببینید چه بلایی سر مربی آوردیم که از فوتبال فقط حمله کردناش را بلد بود، اما حالا و در این گفت و گوی آخرش گفته بود که شهرش استانبول را به اندازه تهران دوست ندارد. و متاسف است که تهران را: «از دست داده است.» در جریان هستید؟ این جذابیت غریب این سرزمین است و کاریاش نمیشود کرد. باید حواستان میبود که به داماش نیفتید و حالا که افتادهاید، دیگر کارتان تمام است. راستاش نمیخواستم بهتان بگویم، ولی ظاهرا لازم است؛ چند قدم آن طرفتر از همان مسجد باشکوه اصفهان، که این قدر چشمتان را گرفته، مردابی وجود دارد به اسم گاوخونی. داستان جعفر مدرس صادقی را بخوانید و بعد برای ماندن یا رفتن تصمیم بگیرید. شما مسجد و آن چشمها را دیدهاید و مرداب را ندیدهاید. مرداب مردهای ناکام را. و شما مربی موفق کامیاب ما بودید. با این کارتان، با ماندتان پس از چنین بردی، دارید خودتان را به قلب سویه تاریک این سرزمین پرتاب میکنید. این جا هم چشمهای مشتاق هوادار شش ساله پرسپولیس دارد و هم کینه و دشمنی و قبیله گرایی و حسادت و عقده موفقیت. از پدرتان نقل کردید که گفته: مهربانی مجانی است. این جا و در این سرزمین، زیاد روی این حرف حساب نکنید آقای قطبی. باید هزینهاش را بپردازید. آن روی سکه ابراز احساسات در این سرزمین، دنیای تیرهای است. اینها را هواداری میگوید که تمام این فصل لحظه به لحظه تعقیبتان کرده است. که یواشکی دیدتان زده است. که از روی سکوهای سیمانی ورزشگاه، برای موفقیت شما و تیمتان فریاد کشیده است. فقط برای این که ارزشها و علم و احساسات و شخصیت از نوع شما به نظرش گمشده این سرزمین بوده، و همین که تا به حال موفق بودهاید، کلاهاش را از خوشحالی پرت کرده است هوا. اما از این جلوتر... از من میشنوید نروید.
هر چند که میدانم که این حرفها فایدهای ندارد. در فیلم «بوچ کسیدی و ساندنس کید»، کاترین راس، قبل از سفر آخر بوچ و ساندنس، گفت که ترکشان میکند. گفت که تا به این جایش را پایه بوده و از این به بعدش را دیگر نه. این که شریک بازیها و نقشهها و غم و شادی این دو هفت تیرکش قدیمی بوده، ولی دیگر انتظار نداشته باشند که: «شاهد مرگشان هم باشد.» ما اما فرق داریم آقای قطبی. قبلاش همین جا و در همین روزنامه نوشتم که برای تشویقتان تا آخرین لحظه آخرین بازی همراهتان میایستیم و ایستادیم. به قولمان عمل کردیم. آن پیروزی را لازم داشتیم. آن روز فقط کت شما پاره نشد که. ( راستی این که گفتید آن کت پاره را یادگاری نگه داشتهاید، نشانه دیگری بود که دستمان بیاید کارتان تمام است، که این جا میمانید ) اما در همین بازی آخر با سپاهان بود که از روی سکوهای ورزشگاه دیدم که از کنار زمین و با حرکت دست، تیمتان را به جلو فرا میخوانید. یک گل زده بودید و انگار بستان نبود آقای قطبی. و برگشت همان توپ بود که توپ افتاد پشت دفاع و سپاهان گلی زد که تا دقیقه آخر، نفسهامان را در سینه حبس کرد. این بار شانس آوردید، اما دفعههای بعد، گفته باشم، اگر شانس نیاورید، اگر دقیقه آخری در کار نباشد، چنان باید تاوان این «دل شیر» را بپردازید که حظ کنید.
ما اما خوشبختانه مثل شما جلد همین آب و خاکیم. با مسجد اصفهان و مرداب گاوخونیاش، درهم. پس در این بازی با شما میمانیم. تا آخرش. ما ذاتا تماشاگریم. پس میمانیم، با تمام وجود به هواداری شما داد میزنیم و تماشا میکنیم که تا کی دوام میآورید. دوام شما، محک پیشرفت ماست. اگر هم بریدید و شکستید، ما که عادت داریم. این هم یک تراژدی دیگر. تراژدی آقای افشین قطبی... که تا لحظه آخر همراهش ماندیم.