
روایت امیر قادری از آخرین ساعتهای حضور قطبی در تهران
سینمای ما - از من به شما نصیحت. ممکن است یکی را دوست داشته باشید و بهاش نرسید، این زیاد اهمیتی ندارد. حواستان فقط به این باشد که بعد از رفتناش جای حسرت برای خودتان باقی نگذارید. یعنی ته دلتان نماند که چرا وقتی که بود؛ همه تلاشتان را نکردید. که خجالت کشیدید یا زیادی مغرور بودید. که کم گذاشتید. حالا این که طرف برود یا بماند؛ این دیگر همهاش به شما مربوط نمیشود. سر همین تئوری بود که شنبه شب یازدهم خرداد 1387 شال و کلاه کردیم تا افشین قطبی را از فرودگاه امام خمینی بدرقه کنیم. پیش خودمان گفتیم که میارزد از میان خیل عظیم مردم مشتاق یک لحظه از دور ببینیماش، که بداند بعد قهرمانی هم تنهایش نگذاشتهایم.
×××
ساعت 2 صبح رسیدیم و نیم ساعت بعدش افشین قطبی آمد تا همگی با هم متوجه شویم «خیل عظیم»ای در کار نیست. ما چهار نفر بودیم و چند تا خبرنگار و عکاسی که احتمالا حسب وظیفهشان نیمه شبی سر از فرودگاه درآورده بودند. چشم گرداندم و هیچ کس را ندیدم. هیچ کدام از آن مردمی که برای چند هفته هم شده، قطبی متحدمان کرده بود. که خوشحالمان کرده بود. که «روشنایی» و «دل شیر» را نشانمان داده بود. که به خاطرش پرچم دست گرفته بودیم و فریاد زده بودیم. که آن چند بعد از ظهر رویایی استادیوم آزادی را تجربه کرده بودیم. همدیگر را بغل کرده بودیم و حالا که جای همهشان خالی بود. گرفته بودند خوابیده بودند احتمالا و قهرمان، حالا داشت تنهای تنها از تیماش جدا میشد، از مملکتاش میرفت. البته آدمهای گذری و عبوری قطبی را میشناختند، و با دوربینهای موبایلشان با قهرمان حالا دیگر تنها، عکسی به یادگار میگرفتند. اما با این اوضاع و احوالی که دیدم، حتی مطمئن نیستم که این عکس را Save هم میکردند، یا آن هم چند لحظه بود و بعد قطبی ماند و چمداناش و یوروم که فاز بدی نداشت، اما جوری به همه این ماجراها نگاه میکرد که انگار برایش عادی است. که انگار میداند این هم گذراست. خود قطبی در این گفت و گوی آخرش در فرودگاه گفت: «این جا انتظارات از امکانات بیشتر است.» و لامصب، گفتم که مربی احساساتی ما در عوض چه آدم واقعبینی هم هست.
×××
قطبی بلوز قرمز پوشیده بود و در گفت و گویش با باشگاه خبرنگاران جوان، مثل یک پرسپولیسی رفتار کرد. آخر همان جور که خودش هم اشاره کرد، یک پرسپولیسی همیشه پرسپولیسی میماند. غمگین میزد اما با هر کسی که ازش خواست، عکس گرفت و به هر کسی که کاغذ و خودکاری جلو برد، امضا داد: مینوشت «قطبی» و دورش خط میکشید که یعنی امضا. موقع جدایی، معمولا واکنش دفاعی داریم. سعی میکنیم باور نکنیم؛ تا این که لحظه پذیرفتن واقعیت میرسد. مثل خاک کردن عزیزان در قبرستان میماند یا برگشتن به خانه خالی، که بازماندگان «واقعا» متوجه میشوند کسی که رفته، دیگر قرار نیست برگردد و بعد، یک دل سیر گریه میکنند. این لحظه واقعیت برای مایی که باور نمیکردیم قطبی واقعا از ایران برود؛ وقتی فرا رسید که کنار گیت سالن فرودگاه، حبیب کاشانی رو به روی خبرنگارها ایستاد و گفت: هر چه سوال دارید بپرسید. دیگر چنین فرصتی پیش نمیآید...
×××
حالا و توی این شرایط، هر قدر زور میزنم، یادم نمیآید که کدام کتاب بود، کدام فیلم بود، که داستان آدم مشتاقی را روایت میکرد که قهرمانی دارد و دنبال قهرماناش میگردد تا لحظه آخر، تا لحظهای که دیگر آخرین امکانهای دیدار دارد از دست میرود؛ و درست در لحظه قبل از وداع، هر دو طرف ماجرا فرصتاش را پیدا میکنند تا برای لحظهای هم که شده، از میان شلوغی جمعیت و در فرصت کم؛ با هم چشم در چشم شوند. این عکسی که در آخرین لحظه با قطبی گرفتم، یادگار همین لحظه است. تار هست که هست. باید این جوری میشد.
×××
قطبی و یوروم از ما جدا شدند و به سمت گیت رفتند. یک آقای میانهسال کچلی با موهای سفید، چهار چرخه پر از چمداناش را میکوبید به پاهای من. فکر میکرد این جا که شلوغ است؛ لابد صف اصلی گیت است. مجید در آخرین لحظه داد زد: آقای قطبی با ما خداحافظی نمیکنید؟ که قطبی برگشت و دست تکان داد. آقای میانه سال کچل، همچنان داشت با چمدانهایش میکوبید به پاهای من. صدایش را شنیدم که به بغل دستیاش میگفت: «این جا قانون جنگل است. این طوری باید راهات را باز کنی.» برگشتم به قطبی نگاه کردم و دیدم او میتواند برود و من نه. یعنی راستاش اصلا دلام نمیخواست بروم.
×××
بعد دیدم این آخرین چشمهای بود که قطبی نشانمان داد. این واقعبینی را در اوج احساسات. معمولا میدانیم که سقوط میکنیم و باز توان دل کندن نداریم. جاده را تا آخر میرویم و سقوط خودمان را به چشممان میبینیم و تجربه میکنیم. قطبی اما مرد میانه سال کچل و «قانون جنگل»اش را دید و غروب ورزشگاه آزادی و برق چشمهای ما هواداران پرسپولیس را فراموش کرد؛ ما هواداران و همکاران و بازیکنان سرخپوشی را که نیمه شب وداع؛ هیچ خبری ازمان نبود. معلوم بود.
×××
افشین قطبی رفت و ما برگشتیم به شهر. قهرمان رفته بود و ملت سفت و محکم سرجایشان گرفته بودند خوابیده بودند. رفتم سراغ همان نظریه ابتدای این یادداشت و به مهدی و حامد گفتم که خوب شد آمدیم. که چیزی توی دلمان نماند. که ایستادیم و تا لحظه آخر افشین و تیممان را تشویق کردیم. تا دقیقه 94 بازی آخر. که مهدی و حامد انگار که یک مسئله ناموسی پیش آمده، انگار که مهمترین لحظه عمرشان را مرور میکنند؛ زودی پریدند توی حرفام و با عجله گفتند: تا دقیقه 96.

منبع خبر : سینمای ما
دوشنبه,13 خرداد 1387 - 4:42:18