سينماي ما - اميررضا نوريپرتو: در كارنامه سينمايي عليرضا داوود نژاد آن قدر فيلم هاي خوب و قابل قبولي وجود دارد كه نمي توان به آساني برحضور سي و شش ساله او در مناسبات سينماي ايران چشم فرو بست. آثار او گستره و تنوع زيادي دارد و همه جور فيلمي در كارنامه او پيدا مي شود؛ از فيلم هاي اجتماعي نظير نازنين (1355)و نياز (1370) گرفته تا فيلمي تاريخي همچون خلع سلاح (1373) و نيز فيلم هاي خانوادگي همچون بي پناه (1365) و عاشقانه (1375) و حتي اكشن هاي عجيب و غريبي مانند ملاقات با طوطي (1382) و هشت پا (1384). در طول يك دهه گذشته اين فيلم ساز باتجربه ژانري ويژه را در سينماي ايران به وجود آورد كه عنوان "سينماي شخصي و خانوادگي" شايد بهترين لقب براي آن باشد. مصائب شيرين (1377)، بهشت از آن تو (1379) و بچه هاي بد (1380) آثار سينماي خانوادگي داوود نژاد بودند كه با امكانات شخصي اين فيلم ساز و با حضور خانواده و آشنايان او ساخته شدند و اتفاقا فيلم هاي بدي هم از كار درنيامدند. پس از تجربه ناموفق آن دو اكشن هجوآميز كه برخلاف انتظارهاي سازنده اش نتوانست عامه مردم را به سالن هاي سينما بكشاند، داوودنژاد دوباره به سراغ سينماي ارزان و شخصي اش رفت و فيلم هوو (1384) را ساخت كه در جلب رضايت نسبي منتقدان و تماشاگران موفق بود. با شنيدن خبر ساخت فيلم تيغ زن و انتشار عكس هاي آن همگان بر اين باور بودند كه اين اثر نيز در ادامه سينماي جمع و جور كارگردانش قرار مي گيرد، اما حالا كه فيلم به روي پرده سينماهاي كشور رفته است، مي بينيم كه همه پيش بيني ها اشتباه بوده و با اثري روبه رو هستيم كه در بسياري از بخش هايش كاستي هاي فراواني دارد.
تيغ زن از الگوي فيلم هاي جاده اي پيروي مي كند. اين نوع آثار معمولا خط داستاني چندان پر رنگي ندارند و و اين كاراكترها هستند كه درام اثر را پيش مي برند. داوودنژاد پيش از اين در فيلم "بچه هاي بد" از فرمول تعريف شده اين ژانر با هوشمندي و با در نظر داشتن زباني گويا و سينمايي استفاده كرد و فيلمي جاده اي ساخت كه سرگشتگي و بي هويتي نسل جوان در آن به خوبي ترسيم شده بود. اما تيغ زن درست در مسيري مخالف با آن فيلم حركت كرده است. كاراكترهاي اين فيلم و نوع عملكرد و واكنش هاي شان به هيچ وجه پذيرفتني نيستند. عطا (رضا عطاران) شخصيتي به ظاهر ساده لوح تعريف شده كه قرار است رفتار و سكنات او در تماشاگر ايجاد همذات پنداري كند و حتي در جاهايي او را بخنداند. اما اين كاراكتر در حد تيپ هاي معمول و دم دستي باقي مانده و تمام تلاش كارگردان در استفاده از توانايي هاي ذاتي و ظاهري رضا عطاران براي به دست آوردن دل مخاطب خلاصه شده است. عطا ديوان اشعار عراقي مي خواند، با خودش صحبت مي كند، خرج خانواده اش را مي دهد و اهل صدقه دادن است، اما هيچ يك از اين موارد نمي تواند به پرداخت ضعيف شخصيت قهرمان داستان كمك كند. كاراكتر نازنين (لادن مستوفي) هم دست كمي از شخصيت عطا ندارد. او به ظاهر همان تيغ زن اين داستان است (البته اگر بتوان براي اين فيلم داستاني در نظر گرفت!). اما نه هدف مشخصي دارد و نه براي كارهايش دليلي منطقي و دراماتيك. نيما (رضا داوود نژاد) و مجيد (علي صادقي) هم گويي به زور بر فيلم تحميل شده اند (كه البته با مناسبات پشت صحنه فيلم اين ادعا چندان هم گزافه نيست) و معلوم نيست در اين آشفته بازار قرار است چه باري از دوش مشكلات ريز و درشت فيلمنامه بردارند.
فيلم با سكانسي از اواخر داستان شروع مي شود؛ جايي كه نازنين از پشت حصاري كه در آن گرفتار است با مجيد صحبت مي كند. اين سكانس، بدون در نظر گرفتن حجم زياد ديالوگ هايش، فصل افتتاحيه نسبتا خوبي براي درگير كردن بيننده به حساب مي آيد. اما در ادامه شاهد گرد هم آمدن مجموعه اي از سكانس هاي بي سر و ته هستيم كه مي توان ادعا كرد برخي از آن ها در تدويني مجدد به آساني قابل حذف هستند. در ابتداي فيلم زماني كه نازنين با آن سر و وضع مي خواهد سوار آريا شاهين سفيد رنگ عطا شود، او را مي شناسد و به دليل عشقي كه در نوجواني نسبت به او داشته، به هم مي ريزد و مي گريد. اما بلافاصله از اين رو به آن رو مي شود و به دختري شوخ طبع و سر زنده بدل مي گردد و مشغول اذيت كردن و سر به سر گذاشتن عطا مي شود و البته در همين سكانس واضح و مبرهن است كه ما بايد به آن صحنه هاي كليشه اي فرار عطا از دست سگ بخنديم! با اين وجود داوودنژاد تنها به اين سكانس اكتفا نكرده و براي آن كه فيلم در چشم بيننده اش قابل تحمل باشد، با ديالوگ هاي حاضر جوابانه عطا و مجيد سعي كرده به داستان آشفته فيلمش فضايي كميك و پر شور ببخشد. اما نه اين ديالوگ ها و نه آن شعر خواندن ها و زير آواز زدن هاي عطا و نه زنگ مسخره تلفن همراه نازنين و نيما هيچ يك نمي توانند دستمايه هاي خوب و محكمي براي نشاندن بيننده بر روي صندلي سينما باشند. نزديك به يك ساعت از زمان فيلم در اتومبيل هاي عطا و نيما مي گذرد و در اين ميان هيچ چيز دستگير تماشاگر نمي شود. نيما به عنوان دوست و عاشق نازنين مي توانست نيروي تهديد كننده خوبي براي رابطه شكل گرفته ميان عطا و نازنين باشد، اما او از ابتدا تا انتها از مرز يك تيپ خنثي فراتر نمي رود و اين تعقيب طولاني را به يك موش و گربه بازي خسته كننده و بي حس و حال تبديل مي كند. حتي كشمكش هاي ميان او و مجيد بيشتر از آن كه در خدمت منطق روايي فيلمنامه باشد، حالتي كاريكاتورگونه به خود گرفته است. در واقع پس از گذشت بيش از نيمي از زمان فيلم تماشاگر احساس مي كند توسط كارگردان سر كار گذاشته شده و با يك سري آدم الكي خوش و بي دغدغه روبه رو است كه خودشان هم نمي دانند مشكل شان چيست و چطور مي توانند بينندگان را درگير روابط خود كنند.
رفتن دو اتومبيل به كنار ساحل و گرفتار شدن آن ها در ماسه هاي كنار دريا بيشتر از آن كه نقشه آگاهانه نازنين و مجيد باشد، به نظر مي رسد برآيند نظر تحميلي فيلمنامه نويس و كارگردان براي عوض كردن حال و هواي فيلم است. در اين فصل نسبتا طولاني باز هم هيچ اتفاقي كه بتواند محرك خوبي براي داستان از نفس افتاده فيلم باشد، رخ نمي دهد و به جاي آن كه تماشاگر با فرار نازنين و مجيد همراه شود، بايد شاهد واكنش هاي سخيف نيما باشد كه مواد توهم زا مصرف كرده است. از اين جا به بعد است كه تحمل تيغ زن واقعا دشوار مي شود و ديگر براي ما فرقي نمي كند كه نازنين چطور با آن كيف و ساك سنگين در يك چشم به هم زدن از ساحل غيب مي شود و يا چرا عطا پس از غرولندهايش با خدا با آن وضعيت در كنار دريا بالا و پايين مي پرد (به نظر مي رسد بايد باور كنيم كه او پس از آن گله ها تخليه روحي شده است).
خانه ارباب (كه در جايي او را دكتر خطاب مي كنند) مي توانست كليدي رمزگشا براي تمام اتفاق هاي فيلم و عملكرد شخصيت ها باشد، اما به مانند بيشتر فيلم هاي وطني اين فصل به زير سايه قانون نانوشته پايان بندي هاي سرهم بندي شده رفته است. با ديدن اين فصل اين سوال به ذهن مي رسد كه آن جوانان كه به سبك مجموعه هاي تلويزيوني داروهاي توهم زا مصرف كرده اند و با ظاهري بي قيد و بند در حالا خنديدن و بالا و پايين پريدن هستند، در خانه ارباب چه مي كنند و يا اين كه قرار دادن كتاب "اراده به دانستن" نوشته ميشل فوكو در دست ارباب و يا علاقه او براي تهيه فيلمي از لباس هاي محلي چه كمكي براي معرفي بهتر اين شخصيت سردرگم است؟ گويا تمام فيلم را براي اين تحمل كرده ايم كه مجيد و نازنين به آن شكل سطحي و خنده دار پول هاي داخل كيف دكتر را سرقت كنند. با اين وضعيت بهتر است براي پايان فيلم جايي كه عطا و نيما آن جوانان توهم زده را از دور و اطراف نازنين دور مي كنند و در دل برگ ها و بوته هاي جنگل سنگ هايي قيمتي مي يابند، به دنبال منطقي دراماتيك نباشيم و فرض را بر اين بگذاريم كه داوودنژاد سعي كرده براي اين دنياي غريب پاياني فانتزي در نظر بگيرد و دو شخصيت اصلي فيلم را كه ساليان سال از هم دور افتاده اند، به هم برساند.
با در نظر گرفتن چيزي كه اكنون به اسم آخرين فيلم عليرضا داوودنژاد بر پرده سينماهاست، اگر تيغ زن را در كنار ملاقات با طوطي و هشت پا سه گانه اي از آدم هايي عجيب گرفتار در اتفاق هايي غريب و بي ريشه فرض كنيم، شايد بتوانيم با آن ها احساس نزديكي بيشتري كنيم. در غير اين صورت با هيچ برچسبي نمي توان تيغ زن را در ژانر اجتماعي و انتقادي و حتي سينماي شخصي و خانواداگي داوودنژاد جاي داد و اگر هم بخواهيم عينك خوشبيني به چشم بزنيم و در جستجوي مزيت هاي فيلم باشيم، بد نيست به تصاوير شسته و رفته جمشيد الوندي، فيلمبردار كاركشته سينماي ايران، يا موسيقي يحيي سپهري شكيب (يكي از بچه هاي گروه موسيقي خط و موج كه نزديك به ده سال است با داوودنژاد همكاري دارند) و يا خلاقيت هاي اندك كارگردان در استفاده از اينسرت ها و نماهاي لايي براي جلوگيري از افت داستان، دل خوش كنيم. هنوز يادمان نرفته كه عليرضا داوودنژاد تا چند سال قبل داعيه حفظ سينماي ملي را داشت و معتقد بود كه با ساخت فيلم هايي در حد استانداردهاي جهاني بايد هر طور شده تماشاگران را به سالن هاي سينما كشاند. اگر قرار بر اين باشد كه با فيلم هايي از جنس تيغ زن اين هدف برآورده شود، بي شك بايد قيد سينماي كشورمان را بزنيم و يا حداقل براي آينده آن نگران باشيم.