سینمای ما - مصطفي انصافي: وقتي خبر مرگ خسرو شكيبايي مثل پتك دكتر سماواتي در هامون بر سرت فرود مي آيد و نمي تواني جاخالي بدهي٬ صبر مي كني شايد خواب ديده باشي اما نه٬ خواب نيست. بغض راه نفست را مي بندد. اما اين بغض از آن ها نيست كه بروي سراغ فيلم و كتاب٬ بهش كمتر فكر كني تا يادت برود. حالا اين كه چه طور از دست بغضت فرار كني خودش مساله اي است. اين جور مواقع هر كس تريبوني داشته باشد قلم برمي دارد٬ نامه مي نويسد٬ درد دل مي كند٬ تسليت مي گويد تا بالاخره يك جوري بغضش را خالي كند. برمي گردي و پشت سرت را نگاه مي كني٬ مي بيني چه قدر خاطره داري با او. در خط قرمز نقش كوتاهي داشت. بي سر و صدا آمد٬ اما آمد. گذشت و گذشت تا رسيد به هامون و جاودانه شد.
- ... آتيش٬ آتيش چه خوبه
حالم تنگ غروبه
چيزي به شب نمونده
به سوز تب نمونده
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن
اين طوري بود كه به خودت و خداي خودت رسيدي كاكو...
اي بابا٬ آخر سر مثل ديوانه ها زد به دريا. يكي نبود بگويد: "آخر مرد حسابي خل شدي مگر؟ تو چرا هر وقت قاطي مي كني مي زني به دريا؟" خودش به جهنم... حيف صدايش نبود؟ باباي خوب قصه وقتي در خواهران غريب خواند دوست داشتم همه ي فيلم پر مي شد از صدايش. وقتي صدايش رفت تو بلندگوي كارگردان دختردايي گمشده چه لحظات بي نظيري را برايمان رقم زد. راستي داشت يادم مي رفت كه عاشق فيلم مزاحم چقدر عاشق صداي خسرو شكيبايي بود. چقدر هم خوب ادايش را مي آورد. كاغذ بي خط و سالاد فصل چقدر با حضور او لذت بخش شد. در چه كسي امير را كشت؟ هم كه بين آن همه ستاره بهترين بازي را ارائه داد. در حكم هم- كه اين بار ديگر « شين » اش اساسي مي زد- مثل هميشه ستاره بود.
- به درد خور شدي... هر چي بيشتر به درد بخوري... اعتماد بهت بيشتر مي شه... بزرگ تر مي شي... هر چه قدر هم بزرگ تر بشي...
- قابل مرگ مي شم...
در اتوبوس شب هم نقش اول نبود٬ اما با هيبت ستاره وارش معمولا نقش هاي اول را زير سايه ي خود قرار مي داد. اگر هي مي گويم ستاره٬ منظورم نه ستاره به عنوان عامل جذب مخاطب- كه البته اين لطف را هم هميشه به سينما و تلويزيون ايران داشته است- كه منظور٬ بازيگري است كه در كوچكترين نقش ها هم بازي اش به چشم مي آيد.
در جشنواره ي فجر وقتي براي دريافت ديپلم افتخاربازيگر نقش اول مرد براي اتوبوس شب از پله ها رفت بالا٬ خاك صحنه را بوسيد و رفت جايزه اش را گرفت٬ چه قدر پير و شكسته شده بود. اما كي فكر مي كرد خسرو شكيبايي حالا از ميانمان برود؟ چقدر خايش خالي است...