Print

خاطرات شكيبايي از حضور در قيام 15 خرداد

سينماي ما - يكي از خاطرات شكيبايي از دوران جواني اش حضور در قيام خونين 15 خرداد سال 1342 بود. آنچه در پي مي آيد روايت حضور شكيبايي در اين اتفاق تاريخي است: شكيبايي از طرفي قيام پانزدهم خرداد 1342 را به خوبي به ياد داشت كه اثر غريبي بر وي گذارد. او به خاطر مي آورد كه همراه مادرش به محله قديمي خودشان بازگشته بودند و درماه محرم و صفر به هيئت نوباوگان قنات آباد كمك مي كردند كه تمام دسته هاي عزاداري تهران آن روزگار را مي شناختند. روز عاشوراي آن سال ، دسته هاي بزرگي در بازار تهران به عزاداري مشغول بودند ، حاج سيد علي اكبر ناظم مداح كه از عاشقان امام حسين (ع) بود ، روي چارپايه اي ايستاده بود كه به انتهاي صف خبر رسيد ، علم و كتل برروي زمين افتاده است. حاج علي اكبر ناظم را در بغل گرفته و برده بودند. هركس به طرفي مي دويد . خسرو به محلي كه حاج علي اكبر را برده بودند ، رفت و سر از سبزه ميدان درآورد. همه جا شلوغ بود و وحشت همه را فرا گرفته بود. مردم عزادار به سر و روي خود گل ماليده بودند. پدري بچه اش را گم كرده بود و بچه اي پدرش را . خسرو به طرف ميدان ارك دويد كه متوجه يك ريوي ارتشي شد كه به سرعت از بالاي ميدان ، سمت دادگستري با سرعت جلو مي آمد. ساعت 2 بعد از ظهر بود و «ريو» درست جايي توقف كرد كه خسرو از سيزده تا هجده سالگي ، روزهاي بي كاري اش را آن جا مي ايستاد و به هنرمنداني كه از اداره راديو بيرون مي آمدند ، سلام و اظهار ادب مي كرد. اما آن روز نيمه خرداد به كلي با آن روزهاي ديگر تفاوت داشت و همين تفاوت بود كه به كلي خسرو را به هم ريخت. شكيبايي حيران و سرگردان ، آن روزها را به ياد مي آورد كه جمعيتي با فرياد «يا مرگ يا خميني» از كنارش مي گذشتند . او خود را قاطي جمعيت كرد كه سربازان هجوم آوردند ، با مادر و دوستان هم محله اش به طرف خانه شتافتند، در راه جواد آقا(دوست ديرين خانوادگيشان) را ديد كه تير خورده بود و همان روز در بيمارستان سينا از شدت خونريزي فوت كرد. در مسيرش و در ايستگاه سيد نصرالدين ، پيش چشمان او ، به دو نفر شليك شد و ديد كه كلانتري را تخليه كرده و بر در دولته اي آن قفل زده اند. به بازارچه قنات آباد رسيد كه مردم مشغول شكستن تابلوي نئون بانك كارگشايي بودند. او هم سنگي برداشت و پرت كرد كه 5 متر آن طرفتر افتاد. او كه پدر فقيدش ، زماني سرگرد شهرباني بود ، باور نمي كرد كه ارتشي ها ، به طرف مردم شليك كنند. سربازها روبروي بازارچه رسيدند و اسلحه شان را به طرف مردم گرفتند . جمعيت به داخل بازارچه گريخت و پراكنده شد. خسرو داخل خرت و پرت هاي يك شعبه يخي پناه گرفت و اصابت چند گلوله را روي چوب هاي بالاي سرش احساس كرد. جواني از هم محله اي هايش به نام محمد دستش را كشيد تا به محل امن تري ببرد كه ناگهان احساس كرد دستش داغ شده است. بيرون كه دويدند ، محمد فرياد كشيد «محمود(اسم غير شناسنامه اي خسرو شكيبايي) سياه تير خورده» احساس كرد كه آستينش عرق كرده و به دستش چسبيده است. نگاهي به دستش كرد ، اثري از گلوله نديد . فهميد وقتي محمد دستش را كشيده ، دستش به ميخي گير كرده و خراش برداشته است! قدري آن طرف تر ، دو خواهر پرستار را ديد كه به كمك مردم شتافته بودند و در وسط كوچه شنيد كه مهدي بادبادكي را كشته اند. مهدي بادبادكي ، مرد لاغر اندامي بود كه دكان رفوگري داشت و وقتي راه مي رفت ، مي گفتند مواظب خودش است كه نشكند!! شايع شده بود كه او را در ميدان اعدام از داخل هليكوپتر با تير زده اند. جواني هم بود كه براي اثبات كشته شدن مهدي بادبادكي انگشتش را نشان مي داد و چيزي را كه روي آن بود ، فرياد مي زد « اين هم مغزش» . زن ها جيغ مي زدند و فريادشان به آسمان بود. در آن ايام خسرو 18 سال داشت و در كلاس يازده شبانه درس مي خواند... همه اينها را خسرو شكيبايي آنچنان با آب و تاب تعريف مي كند كه انگار خود آدم در آن صحنه ها حضور دارد و همه وقايع را با چشم خودش نظاره مي كند. ماجراي حضور خسرو شكيبايي در حوادث 15 خرداد 1342 به قول خودش ، پايه و بنياد بخشي از شخصيت و منش او را تشكيل مي داد و شايد هم ريشه هاي همان هويت مندي پايدار و اصيلش را. شايد از همين رو بود كه علنا مي گفت :«...من بازيگر بعد از انقلابم و خودم را مديون اين مردم مي دانم. به اين مردم بدهكارم. هرجا كه ميدان براي عرضه كارم باز باشد ، برايم مقدس است...»


Print
منبع خبر : كيهان
پنجشنبه,3 مرداد 1387 - 5:20:47