Print

هر چند استاد نیازی به دفاع ما ندارد...

سینمای ما - امیر قادری: (تقدیم به مهدی عزیزی) 1- احساس می‌کنم درباره مقاله اخیر آقای سعید عقیقی در رد و نقد کوئنتین تارانتینو و سینمایش و شارحان و دوستداران و هواداران‌اش، باید چیزی بنویسم. نه به این دلیل که تارانتینو و شارحان و طرفداران‌‌اش، احتیاج به دفاع در مقابل چنین مقاله‌ای دارند. بیش‌تر به این خاطر که این نوع نوشتن، این نوع نگاه به دنیا و فیلم‌ها، به نظرم یک جور آفت است که سال‌هاست فضای روشنفکری ایران را تهدید کرده است. جای چیزها را عوض کرده است. قیافه‌ای حق به جانب گرفته و «کم‌سوادی» را به جای «سواد»، «سطحی‌نگری» را عوض «عمق و درک» و «هجو» را در پوشش «جدیت» عرضه کرده است.
 2- سعید عقیقی ادعا می‌کند که دوستداران این پدیده مجبورند در قامت هوادار ظاهر شوند تا منتقد. و این که ساده کردن یک پدیده، لازمه اثرگذاری است. اتفاقا این خود عقیقی است که مجبور شده بحث را به سطح بیاورد، معمولی و پیش پا افتاده‌اش کند، تا خودش هم بتواند در آن شرکت کند. پس دلایلی که از زبان به قول خودش هواداران تارانتینو در دفاع از این «پدیده» می‌آورد، چهار تا دلیل سطحی است، از آن‌ها که احتمالا همین منتقدهای منطقی و تحلیل‌گر! احتیاج دارند تا بتواند اهمیت یک فیلم یا فیلمساز را به مخاطب‌های‌شان منتقل کنند. از جمله: «پراندن واژه‌های چون پست مدرنیسم...»، و این که آن چه تارانتینو به آن ارجاع داده «از معده فیلمسازان آشغال‌ساز دیگر درآمده» و این که خط داستانی فیلم‌های استاد «تازه» نیست، و این که خشونت فیلم‌های تارانتینو، «بازتاب همان خشونتی است که توسط رسانه‌‌ها جریان دارد.»
3- پس منتقد افشاگر ما برای این که بتواند بحث کند و در این بحث پیروز شود، دلایلی از سوی هواداران تارانتینو می‌آورد و بعد ردشان می‌کند، دلایلی که اصلا دلایل اصلی علاقه ما به استاد و آثارش محسوب نمی‌شوند. یعنی ما مثلا پالپ فیکشن را دوست داریم، به این خاطر که شکست روایی دارد؟ یا ارجاع‌های مختلفی به متون هنری یا غیر هنری دیگر دارد؟ یا داستان‌اش «تازه» است؟ یا بحث‌های اجتماعی معمولی، مثلا خشونت حاکم بر رسانه‌‌ها را بازتاب می‌دهد؟ یا می‌شود واژه پست مدرنیستم را درباره‌اش به کار برد؟ این‌ها همان چیزهایی است که به نظر آقای عقیقی ارزش آمده و در مرحله بعد، نوشته که در مورد تارانتینو، مصداق و کاربرد درستی ندارند. ما که تارانتینو را به چنین دلایلی دوست نداشته‌ایم که حالا نگران رد شدن‌شان باشیم. نقد اجتماعی رسانه‌‌ها و تازگی داستان و ارجاعات بینامتنی و شکست‌های روایتی و ایده‌های پست مدرنیستی را که در آثار فیلمسازهای بد یا متوسط هم می‌شود پیدا کرد. یعنی مثلا اگر منابع ارجاع و استناد تارانتینو از نظر عقیقی، آثار هنری باارزش‌تر بودند یا بازتاب خشونت در رسانه‌ها، در فیلم‌هایش به شکل بهتری نمود می‌یافت یا داستان‌های فیلم‌هایش دست اول بودند یا شکست‌های روایتی او در طول این سال‌ها کهنه و تکراری نمی‌شدند، آن وقت تارانتینو فیلمساز خیلی مهمی بود؟ عقیقی می‌خواهد ثابت کند که تارانتینو تحت تاثیر گدار نیست یا برعکس آن چه موافقان آثار فیلمساز می‌گویند نتوانسته ارجاع درست و درمانی از آثار استاد در فیلم‌هایش بدهد. یعنی اگر ارجاع درست داده بود، آن وقت می‌شد فیلمساز خوب؟ این همان بحثی است که به نظرم به سطح آورده می‌شود، هم قد منتقد مخالف می‌شود، تا بشود درش شرکت کرد و دلیل آورد. این همان سطحیت‌ای است که گفتم به نظرم جانشین سواد شده است. عقیقی به عنوان نویسنده مقاله عکس خودش را می‌اندازد روی آن چه که قبول‌اش ندارد و با این تصویر موهوم می‌جنگد. و باز درست به خاطر همین درک سطحی است که تفاوت کلاس بین فیلم‌های روبرتو رودریگوئز (که البته سین سیتی‌اش را خیلی دوست دارم) با تارانتینوی بزرگ را متوجه نمی‌شود و وسط مقاله، طعنه‌ای هم به رودریگوئز می‌زند. چرا؟ چون در این فضا تفاوت‌ها قابل تشخیص نیست. چون آن چه در تارانتینو دیده، در آثار رودریگوئز هم وجود دارد، پس می‌تواند خیلی راحت کنار هم بنشاندشان. تازه بعد از این است که ادعاهای آقای منتقد شروع می‌شود که: «آيا فیلم نکته باریک‌تر از مویی دارد که متوجه‌اش نشده باشیم؟» و این که رمز گشایی جهان متن: «وقتی هیچ رمزی وجود نداشته باشد، لذت بیش‌تری دارد.» حرف ما این است که بله، نکته باریک‌تر از مو وجود دارد، و درست یا غلط بارها درباره‌شان نوشته‌ایم و بالاخره می‌نویسد که: «پیش از باران میلکو مانچفسکی [در مقایسه با پالپ فیکشن]به این دلیل دیده نشد که فیلم آمریکایی نبود و گنگسترهایش به همدیگر فحش نمی‌دادند.» یک بار دیگر جمله آخر را بخوانید. ادبیات و نوع استدلال‌اش برای‌تان آشنا نیست؟ این همان لحظه‌ای است که تفاوت بین روشنفکر ما و انواع و اقسام افراط گرایان دیگر، به باریکی یک مو می‌رسد. استدلال یکی است. لباس‌اش عوض شده است.
 4- محض اطلاع اما خدمت‌تان عرض کنم تارانتینو و سینمایش را دوست داریم، عاشق‌اش هستیم، نه به خاطر پست مدرن بودن و شکست روایی داشتن و ارجاعات بینامتنی و تاویل‌ها و تازگی داستان‌هایش؛ بلکه به این خاطر که لحن درستی از زمانه و روزگار ما را به دست می‌دهد. به خاطر درک پیچیده‌اش از آن چه روح زمان به نظر می‌رسد، به خاطر این که لحظه حقیقت را در ترکیب پیچیده‌ای از واقعیت جاری و آن چه رسانه‌ها تولید می‌کنند، خشونت و طنز، اسطوره و زندگی روزمره، ایمان و گیج و محوی می‌بیند که این روزها دچارش هستیم. این که درک درستی از زندگی در زمانه خودش دارد. و این که «دستشویی» را از باقی اتاق‌های خانه جدا نمی‌کند و حتی به دقت نشان‌اش می‌‌دهد. به خاطر روزآمد کردن ایده اصلی فیلم‌های گنگستری در «سگ‌های انباری»، که ایده اعتماد و خیانت میان دو گروه پلیس و دزد را به سطح متعالی درباره اعتراف مسیحی و در عین حال یک پوچی دهشتناک می‌کشاند. به خاطر درک محشرش از روزگار نو در بیل را بکش‌ها، که چه قدر فرود آمدن از ساحت اسطوره به زندگی روزمره دشوار است، و چه انرژی آزاد می‌کند، انرژی به قدر کشتن بیل. به خاطر درک و طرح درست امکان رستگاری در زندگی شهری معمولی، در «لحظه»‌ای که اتفاق می‌افتد و طرحی که از «برادر بزرگ» و شکل پیچیده کنار آمدن با آن در همه فیلم‌هایش می‌دهد: از مارسلوس والاس تا بیل. این ستون دارد تمام می‌شود و حرف‌ها مانده است... اما این را هم بگویم که باز مثل اشکال دیگر این مدل نوشتن و اظهار فضل، نویسنده به کلی از درک «ظاهر» ناتوان مانده است. از اشاره به «سلیقه»‌ای که قرار نیست در پناه آن چه به نام «باطن»، بر آن ارزش نهاده می‌شود، پنهان بماند. از تن صدای دیوید کارادین به نقش بیل، از ترانه شیواری روی عنوان‌بندی آخر قسمت دوم بیل را بکش، از کاناپه گرد خانه بیل و نور بنفش بوفه اتاق‌اش، از ریتم و شکل حرکت دست‌های کارادین موقع ساندویچ درست کردن برای بچه، یا وقتی قبل از مرگ، دست‌اش را روی صورت‌اش می‌کشد و با غرور از زنی که دوست‌اش دارد و در عین حال او را کشته می‌پرسد چطور به نظر می‌آم؟ و زن جواب می‌دهد: دیگه آماده شدی. و شکل افتادن‌اش برای مردن. و این اولین بار نیست که این نوع نگاه فاضل مابانه، «ظاهر» را قربانی می‌کند، چون درباره باطن نادیدنی می‌شود سطحی حرف زد، اما درک اهمیت ظاهر، و تفاوت نهادن میان ظاهر خوب و بد کار آسانی نیست. در رو ندارد. آقای عقیقی، سکانس اول سگ‌های انباری را دوست داریم، نه به تصور شما، فقط به این خاطر که حرف زدن چند مرد دور یک میز در یک نمای طولانی است. (می‌بینید؟ باز هم ایده دیده شده، نه ظاهر اجرا) بلکه به خاطر صدای مردها، صورت‌های‌شان، حرکات دست و بدن‌شان و استیو بوشمی‌شان. همه حرف‌ها مانده و ته ستون است. پس مجبور شدم همه مثال‌ها را فقط از یک سکانس فیلم‌هایش بزنم. از سکانس ماقبل آخر جلد دوم بیل را بکش. 5- کار آقای عقیقی در نوشتن این ستون و تعیین سطح بحث درباره تارانتینو و بعد هم به خود جواب دادن، آدم را یاد آن لطیفه می‌اندازد که: «یارو پارچه‌ای برد پیش خیاط و گفت: بگیر بدوز، فقط حواس‌ات باشد آستین‌هایش کوتاه نشود... یقه‌اش هم کج و کوله نشود... جادکمه‌‌هایش هم بد از آب درنیاید... سرشانه‌هایش هم قالب تن‌ام باشد... اصلا بده ببینم بابا، لازم نکرده بدوزیش.» این طوری شد که مرد خیاط سال‌های سال به کارش ادامه داد و این رفیق ما بود که بی لباس ماند.


Print
دوشنبه,28 مرداد 1387 - 6:47:12