سینمای ما - نیما حسنی نسب: داستان ستارهشدن هديه تهراني در سينمايي كه هيچوقت به بازيگران زن مهلت و مجال درخشش و محبوبيت نميداد، شروع جالب و عجيبي دارد؛ همه چيز با اتفاق آغاز شد و بر حسب اتفاق جلو آمد و به ثمر نشست. محمدرضا شريفينيا كه در شناخت ويژگيها و قابليتهاي بالقوه بازيگري در سينماي ايران نامي آشنا و تائيد شده دارد، هديه تهراني را فروشگاهي ميبيند و به دنياي بايگري دعوتش ميكند:« قصد داشتم از ايران بروم و در آلمان در رشته دكوراسيون داخلي ادامه تحصيل بدهم. همه كارهايم را هم كرده بودم و سفرم داشت قطعي ميشد. آن دوره مربي شنا بودم و در تابستان 1372 درحاليكه دستم هم شكسته بود، رفته بودم فروشگاه باغ كه براي كارهاي دكوراسيون حصير بخرم. آقاي شريفينيا و خانم حاجيان هم اتفاقاً آنجا بودند. آنها را ميديدم كه از پشت قفسهها با نگاهشان تعقيبم ميكنند و ميدانستم هر لحظه ممكن است بيايند و بپرسند ميخواهي فيلم بازي كني؟ اين اتفاق بارها افتاده بود و با اين حس و نوع نگاهها آشنا بودم. بههرحال چند لحظه بعد خانم حاجيان جلو آمد و پرسيد شما تهران زندگي ميكنيد؟ جواب دادم بله و بعد گفت به بازيگري علاقه داريد؟ گفتم نه، چون آن زمان سينماي ايران را خيلي دوست نداشتم و بازيگري هم طبعا جذابيت چنداني برايم نداشت. جواب منفي دادم، اما خانم حاجيان و آقاي شريفينيا با دوست من و مادرش كه همراهم بودند صحبت كردند و شماره تلفنشان را گرفتند و از طريق آنها تماسهاي بين ما شروع شد. در يكي از همين تماسها بود كه دعوت شدم به دفتر هدايتفيلم براي فيلم روز واقعه. موقع خواندن فيلمنامه ديدم راحله نقش خيلي كوتاهي است كه هيچ كار خاصي جز چندتا بله و خير نميكند و بيشتر يك تيپ ساده است تا شخصيت. به همين دليل جواب منفي دادم، چون فكر ميكردم ورود به دنياي سينما و بازيگري مسائلي با خودش همراه ميآورد كه حضور اول آدم بايد ارزشش را داشته باشد و شروع جديتري لازم دارد. ميدانستم كه قدم گذاشتن به اين دنيا ممكن است تمام زندگيام را تحتالشعاع قرار بدهد و زير و رو كند. پس اولين نقش بايد ارزش اين ريسك را ميداشت. بعدش هم كه صحبتهاي مالي و رقم دستمزد پيش آمد و ديدم از همين كار فعلي خودم بيشتر از اين حرفها درميآورم.»
اگر دنبال ريشهيابي دلايل ستارهشدن هديه تهراني باشيم، بايد از همين جا شروع كنيم. از اينكه چهره پرطرفدار يك دهه سينماي ايران از ابتدا با «نه گفتن» و رعايت شكلي از استقلال و تنندادن به جريان رايج روزمرگي و شانس و تقدير و تصادف پا به اين عرصه گذاشت. البته تهراني چند سال پيش از آن هم تا يك قدمي حضور جلوي دوربين سينما رسيده بود؛ اولين پيشنهاد را ناصر تقوايي كه از آشناهاي خانوادگيشان بود، چند سال قبل از اين ملاقات مطرح كرد. اولينباري كه او بهطور جدي به بازي در يك فيلم فكر كرد بيستساله بود و ناصر تقوايي ميخواست «چاي تلخ» را بسازد، اما فيلم به سرانجام نرسيد و اولين بخت جدي تهراني براي بازيگر شدن با بدشانسي همراه شد. اين اتفاق در ابتداي ورودش به سينما باز هم تكرار شد تا داستان ستارهشدنش هم شكلي دراماتيك پيدا كند. عكسهاي تست گريم «روز واقعه» در اختيار كارگردانها و تهيهكنندهها قرار گرفته بود و كيانوش عياري براي بازي در «بودن يا نبودن» و ايرج قادري براي بازي در «ميخواهم زنده بمانم» از او دعوت به همكاري كردند كه هر كدام به دلايلي به نتيجه نرسيد. مسعود كيميايي فيلمنامه «سيب سرخ حوا» را به او پيشنهاد داد و تهراني داستان فيلم را شنيد و پسنديد، اما وقتي كيميايي از كارگرداني اين فيلم كنارهگيري كرد و سعيد اسدي جاي او را گرفت، تهراني هم از همكاري طفره رفت. «نه گفتن» كه بعدها مولفه و شاخصه اصلي پرسوناي بازيگري او شد و شرايط حضور شخصيتهاي زن در سينماي ايران را به مسير تازه و متفاوتي كشاند، به «روز واقعه» و «سيب سرخ حوا» ختم نشد.
سينماي ايران براي پيدا كردن ستارهاش يك بار ديگر هم جواب منفي شنيد، آنهم در مقابل پيشنهاد كارگرداني كه معتبرترين بازيگران سينما هم با اشتياق جلوي دوربيناش ميروند:« قراري گذاشتيم براي فيلمنامه "ليلا" كه آن موقع اسمش "يك داستان واقعي" بود. رفتم آنجا و آقاي مهرجويي درباره فيلم حرف زدند و سناريو را تعريف كردند، اما قصه فيلم را دوست نداشتم و قبول نكردم. البته آن موقع عقلم نميرسيد و شايد به خاطر اعتبار و اسم آقاي مهرجويي بايد قبول ميكردم، اما اين مضمون كه مردي ميخواهد زن بگيرد چون همسرش نازاست برايم قابل هضم نبود و فكر ميكردم اصلا چرا بايد چنين موضوعي را مطرح كرد.» تهراني بازي در شاهكار مهرجويي را رد كرد تا با فيلمي از مسعود كيميايي اولين حضورش در سينما را تجربه كند و كيميايي هم روند معرفي ستاره به سينماي ايران را تداوم داد:« يك روز نزديكهاي جشنواره فجر آقاي كيميايي تماس گرفتند و گفتند ميخواهم فيلم ديگري بسازم كه يك كار خياباني بيستروزه است و قرار است بدو بدو و با دوربين روي دست بگيريم. ممكن است خوب بشود و ممكن است بد از كار دربيايد. شخصيت مريم را برايم توصيف كردند و خلاصه قرار شد در فيلم "سلطان" بازي كنم.» حضور تهراني در «سلطان» نامش را سر زبانها انداخت و اين نقطه آغاز مسير نهچندان سرراست او در سينماي ايران شد.
«غريبانه» با هديه تهراني و ستاره محبوب اما رو به افولي مثل ابوالفضل پورعرب به فيلمي پر تماشاگر تبديل شد و خيليها استقبال تماشاگران از فيلم را پاي حضور جذاب و شخصيت متفاوت زن داستان نوشتند. در روزهايي كه كشور با به قدرترسيدن اصلاحطلبان در زمينههاي مختلف سياسي و فرهنگي چهره عوض كرده بود، هديه تهراني تصوير تيپيك و مقبول فرهنگ در جريان اصلاحات شد و اهداي سيمرغ بلورين بهترين بازيگر زن نقش اول به هديه تهراني براي بازي در «قرمز» يكي از جريانسازترين اتفاقهاي سينمايي آن دوران بود. جايزهاي كه باعث شد شخصيت زن مستقل، سرد و صورتسنگي به عنوان پرسوناي آشناي ستاره عصر اصلاحات تثبيت شود: « بعد از بازي در "قرمز" قضيه برايم جديتر شد. به همين دليل موقع اكران فيلم رفتم انگلستان تا در رشته دراما ادامه تحصيل بدهم و اين كار را به صورت جديتر و آكادميك شروع كنم و جلو بيايم. اين انگيزه جدي بود، چون هميشه در زندگي وسوسه تجربه كارهاي تازه و مختلف را داشتم و بازيگري بيشتر از بقيه كارها اين انگيزه دروني مرا پوشش ميداد و ميل و شيطنت دائميام را به از اين شاخه و آن شاخه پريدن مهار ميكرد.»
«سياوش» براي هديه تهراني بهانهاي براي تداوم حرفهاي بازيگري و براي سينماي ايران نشانه ديگري براي تثبيت موقعيت ستارهاي بود كه ميتوانست گيشه فيلمها را تضمين كند و نشان بدهد كه فروش چشمگير «قرمز» اتفاقي نبوده است. در اين مقطع، بيترديد بهترين شانس ستاره سينماي ايران بازي در نقش جنجالي و پيچيده پرستار فيلم «شوكران» بود؛ موقعيتي كه تهراني بهخوبي دركش كرد و از آن بهترين استفاده را كرد تا ثابت كند جذبه ستارهگي را ميشود با كيفيت بازيگري پيوند داد. شخصيت سيما رياحي شوكران در برهوت تصوير ملالآور زن در سينماي ايران و توانايي اين سينما در كليشهكردن بازيگران يك شاهنقش واقعي بود كه ميتوانست مسير حرفهاي هر بازيگر زني را تغيير بدهد:«از پيشنهاد بازي در "شوكران" خيلي خوشحال شدم، بيشتر به اين دليل كه اغلب در مواجهه با اظهارنظرهاي ديگران به اين نتيجه ميرسيدم كه بازي در قالب چنين شخصيتهايي ميتواند تصور حذف ويژگيهاي خاص زنانه را ايجاد كند. گاهي ميشنيدم كه اين شخصيتها بيشتر مردانه است يا زنانگياش تحتالشعاع حس استقلال و منش خاص اين كاراكترها قرار گرفته است.» مرور كارنامه بازيگري تهراني ميگويد كه هيچ فيلمي به خوبي «شوكران» نميتواند آينه تمامقد ويژگيهايي باشد كه تهراني را به ستاره بيچون و چراي آن روزها تبديل كرده بود و دقيقترين تعريف و توضيحي است كه ميشود به كمك آن رمز و راز اقبال عمومي بيسابقه تهراني را كشف كرد.
ركوردشكني «شوكران» در گيشه باعث شد تا هديه تهراني در سال پاياني دهه 1370 در چهار فيلم بازي كند و تهيهكنندگان را از دغدغه ناكامي در جلب تماشاگر و فروش فيلمها خلاص. فروش خوب چهار فيلم «دستهاي آلوده»، «چتري براي دو نفر»، «پارتي» و «آبي» اوج قدرتنمايي ستاره دهه 70 سينماي ايران در جلب تماشاگران سينما بود و تصور نمايش ناموفق فيلمي كه با نام و تصوير هديه تهراني گارانتي شده تقريباً ناممكن به نظر ميرسيد. تنوع نقشهاي او در دو سال ابتدايي دهه 1380 حكايت متقابل اعتماد سازندگان فيلمها به ستاره و اعتماد به نفس ستاره براي قدمگذاشتن به مسيرهاي تازه و متفاوت در بازيگري بود و تماشاگران سينما هم با استقبالي متناسب با ظرفيت هر كدام از اين فيلمها نشان دادند كه هنوز به ستارهشان اطمينان دارند و او ا رها نكردهاند. حضور فيلمهايي مثل «دنيا» و «دختر ايروني» در ردههاي بالاي جدول فروش سالانه سينماها كه قابل پيشبيني و محتمل بود، ولي موفقيت نسبي فيلمهاي «خانهاي روي آب» و «كاغذ بيخط» نشان داد كه ستارهها ميتوانند نقش موثري در تغيير ذائقه عمومي سينماروها ايجاد كنند و امكاني براي ساختهشدن آثاري را فراهم كنند كه در شرايط عادي سرمايهگذاري روي آنها ريسك بالايي دارد.
تصوير درشت هديه تهراني در بيلبردهاي تبليغاتي فيلم جنگي پر خرجي مثل «دوئل» از مهمترين نقطه عطفهاي حكايت ستارهها در سينماي اين سالهاي ايران بود؛ تهراني با دو سه دقيقه بازي افتخاري در اين فيلم توانست ماجراي جنجالي بازگشت سعيد راد به عنوان ستارهاي قديمي و نوستالژيك را هم تحت تاثير خودش قرار بدهد. هوشمندي تهراني در قبولنكردن نقش زن جنوبي ميانسال «دوئل» حكايت از تصور روشن و مشخص او نسبت به قابليتهاي خودش و تعريف درستش از شرايط و قواعد ستارهبودن داشت. شايد اگر آن تعريف و قاعده در ذهن تنوعطلب هديه تهراني درست نشسته بود، سينماي ايران هنوز هم ميتوانست از وجود و حضور اين ستاره موفق بهرهبرداري كند. پذيرفتن بازي در نقش زن بومي فيلم «جايي براي زندگي» كه شباهتهاي زيادي به زن جنوبي «دوئل» داشت، مسير حرفهاي هديه تهراني را تغيير داد. او – انگار كه از ستارهبودن و موفقيت خسته و دلزده شه باشد – سراغ آزمون و خطاهايي رفت كه ضريب خطاهاي بالايي داشت و نتيجهاش تا امروز چهار فيلم اكراننشده يا بدون مجوز نمايش (آبادان، شبانه، نسل جادويي و نيوهمانگ) و افت چشمگير فروش فيلمهاي ديگرش بوده است. وسوسههاي تازه ستاره، هر چه كه بود، سرانجام موفقي نداشت و باعث شد كه سينماي ايران زودتر از آنكه تصور ميشد ستاره موفق و مقتدرش را در قامت بازيگري تجربي ببيند و افول وجه ستارهگي او را تماشا كند. اين وسط اميدواري محكمي براي احتمال بازگشتي موفق هست كه نشان ميدهد تلفيق تجربهگرايي و آزمودن راههاي متفاوت و نقشهاي تازه الزاماً به معناي پشتپا زدن به پيشينه بازيگري و تصوير ذهني تماشاگران از ستاره محبوبشان نيست.
«چهارشنبهسوري» آخرين فيلم به نمايش درآمده هديه تهراني است كه اوج مثالزدني ديگري در توان بازيگري او و اثبات دوباره محبوبيتش در مقام يك ستاره را همزمان يادآوري ميكند. «چهارشنبهسوري» سرمشق كاملي از هديه تهراني براي هديه تهراني است كه ميگويد ميشود ستاره بود و كليشه نشد، جايزه جشنوارهاي گرفت و نفروش نبود و از آن مهمتر ميشود تعريفهاي ناقص و غلطي را كه ميان «بازيگر» و «ستاره» فاصله مياندازد و نقشآفرينان سينما را با تعريفهاي قالبي دستهبندي و ارزشگذاري ميكند، تصحيح كرد. اينكه هديه تهراني درسها و تجربههايش از اين دوره خاص كارنامه بازيگرياش را چهطور به كار خواهد گرفت، معلوم ميكند كه آيا اين دوران گذار به قيمت كمسو شدن موقت كيفيت ستارهگي او ارزشش را داشته يا جريانهاي تازه و اتفاقهاي ديگري در راه است.
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
2- محمدرضا گلزار؛ ستاره دههي پيش رو...
محمدرضا گلزار موقعي بازيگر سينما شد كه به عنوان نوازنده گيتار در گروه موسيقي پاپ آريان چهرهاي معروف بود. حالا ديگر همه كساني كه ماجراهاي پشت پرده سينماي ايران را دنبال ميكنند، ماجراي بازيگر شدن گلزار را ميدانند. ايرج قادري كه خودش زماني ستاره مشهوري بود، مهمان يكي از كنسرتهاي گروه آريان در شمال كشور بوده و گلزار را در متل قوي رامسر ميبيند و با كمك سالها تجربه در كارگرداني و بازيگري در سيستم ستارهسالار سينماي قبل از انقلاب به اين نتيجه ميرسد كه اين جوان نوازنده ميتواند در سينما چهره محبوب و موفقي باشد. گلزار به پيشنهاد ايرج قادري نقش اول فيلم تازه اين كارگردان قديمي را قبول كرد و با «سام و نرگس» به سينماي ايران معرفي شد. حاصل كار چيزي فراتر از توقع تماشاگران از ساخته ايرج قادري نبود و با وجود فروش قابل قبولش در هيچ زمينهاي فيلم موفقي نبود. اين شروع زير استاندارد زمينهاي براي ستارهشدن محمدرضا گلزار فراهم نكرد، ولي انتخاب قادري او را در موقعيتي قرار داد كه سينماي ايران با پيشنهادهاي ديگري به سراغش آمد.
او در سال آغازين دهه 1380 سه بار جلوي دوربين سينما رفت و سينماي ايران اين فرصت را در اختيارش گذاشت كه بدون دريافت بازتابهاي نمايش عمومي اين فيلمها بتواند به كارش ادامه دهد. جدايي گلزار از گروه آريان و جنجالهاي خبري اين ماجرا مدتي در صدر اخبار نشريههاي عامهپسند بود و همين موضوع به او كمك كرد كه اولين قدمهاي ستارهشدن را در فضايي غير سينمايي تجربه كند. نمايش موفق «شام آخر» ظاهراً ارتباط چنداني به نقش و حضور گلزار نداشت، ولي فريدون جيراني به پشتوانه شناخت و تسلطش بر موقعيت تاريخي سينماي عامهپسند ايران و باز بودن فضاي سينما بعد از روي كار ماندن دولت اصلاحات بار ديگر – بعد از حضور هديه تهراني در «قرمز» - نشان داد كه شم درستي براي استفاده از چهرههاي مطرح و مقبول بين تماشاگران عام سينما دارد.
«بالاي شهر پايين شهر» و «زمانه» ادامه منطقي اعتماد بدنه سينما و بخش خصوصي به قابليتهاي بالقوه گلزار براي ستارهشدن بود، گرچه هيچكدام به محصولي قابل قبول كه بتواند به تثبيت محبوبيت و مقبوليت اين ستاره تازه از راهرسيده كمك كند نرسيد. گلزار با بازي در «چشمان سياه» و «زهر عسل» به مسيري افتاده بود كه به نظر ميرسيد قرار است فقط ضريب خطاي فيلمها را در موفقيت مالي تا حدي كم كند و هنوز كسي تصور نميكرد كه بازيگر اين فيلمها چند سال بعد ميتواند معادلات اقتصادي سينماي ايران را با حضورش روي پرده به هم بريزد و به عنوان سوپر استاري تضمينشده، فاصلهاش را با رقيبان همنسلش تا اين حد زياد كند. اين اتفاق با نمايش عمومي «كما» و رشد غيرعادي آمار و ارقام فروش فيلم در روزهاي بعد از تعطيلات نوروز 1382 افتاد. گلزار در «كما» براي اولين بار عنوان سوپراستاري را بدون هيچ اما و اگري مال خودش كرد و از آن زمان تا امروز توانسته اين موقعيت را حفظ كند. سينماي بعد از انقلاب براي اولين بار در چنين موقعيتي قرار گرفت كه ميتوانست روي حضور بازيگر جلوي دوربين به عنوان ضمانت بيخطاي بازگشت سرمايه و سوددهي محصولات حساب كند و اين براي سينمايي كه از نظر اقتصادي هيچوقت قابل پيشبيني نبوده، خبر خوشي بود. شايد «سيزده گربه روي شيرواني» به دليل جنس فانتزي نامربوطش و «گل يخ» به دليل دستكاري غير كارشناسانه فيلمساز در فرمولهاي امتحان پسداده سالهاي دور به پيشبينيهاي فروش نجومي روزهاي ساختشان نرسيدند، اما در معادلات اقتصادي سينماي ايران فيلمهي شكستخوردهاي هم نبودند.
در اين شرايط، حتي فيلم متفاوت «بوتيك» هم كه كسي روي فروشش حسابي باز نكرده بود، به كمك محبوبيت رو به رشد ستارهاش از شكستي حتمي نجات پيدا كرد. «بوتيك» تا كنون اعتباريترين فيلم كارنامه گلزار است كه او را در موقعيتي فراتر از ويژگيهاي يك ستاره عام و در قالبي تازه و امتحاننشده موفق نشان داد. فضاي تلخ و لحن افسرده فيلم هيچ نسبتي با قصهها و فضاهاي فيلمهاي قبلي گلزار نداشت و عدم موفقيتش ميتوانست لطمهاي جدي براي وجه ستارهگي بازيگرش باشد. فيلم در كمال تعجب اغلب بينندههاي جدي و پيگير سينماي ايران از حضور در بخش مسابقه جشنواره فجر بازماند تا اين نقش متفاوت كارنامه بازيگرش امكان داوري و ارزشگذاري كامل و همهجانبه را نداشته باشد. فيلم بر خلاف فضاي رسمي در ميان منتقدان سينما و تماشاگران موقعيت خوبي پيدا كرد و موضوع هميشگي «نقش خوب – بازيگر خوب» را بار ديگر مطرح كرد.
«آتشبس» نقطهعطف بيچون و چراي كارنامه حرفهاي گلزار به عنوان ستاره اول سينماي ايران بود. قالب كمدي رمانتيك فضاي مناسبي براي نمايش جذابيتهاي حضور گلزار روي پرده فراهم كرد و ركورد بالاترين فروش ريالي تاريخ سينماي ايران را به نام او ثبت كرد. زمانبندي كمدي گلزار در «آتشبس» و هماهنگياش با مهناز افشار در چهارمين تجربه سينمايي مشتركشان ميتوانست بيش از اين مورد توجه قرار بگيرد و وجه اعتباري كارنامه او را هم سر و ساماني بدهد، ولي «آتشبس» هم در بخش مسابقه جشنواره فجر پذيرفته نشد تا معلوم شود كه محمدرضا گلزار لااقل در اين زمينه ستاره بدشانسي است. سينماي ايران كه هميشه منتظر بهرهبرداري از موفقيتهاي فرمولبندي شده است، با فروش ميلياردي «آتشبس» دست به كار شد و زوج بازيگري اين فيلم را در دو فيلمنامه ضعيف و با اجرايي نچسب بار ديگر روي پرده سينماها برگرداند. «تله» و «كلاغپر» فقط به ضمانت حضور و و جود ستاره ساخته و اكران شدند و هر كدام هم بسيار بيشتر از آنچه ميشد حدس زد، فروش كردند تا واژه سوپر استار – سالها پس از اقبال ستارههاي سينماي فارسي - تعريف درست و منطقياش را در سينماي ايران پيدا كند.
در چنين شرايطي چه سوژهاي بيشتر و بهتر از محمدرضا گلزار ميتوانست موفقيت فيلمي با حضور او را گارانتي كند؟ «توفيق اجباري» نشان داد كه وقتي مردم براي تماشاي ستاره محبوبشان به سينما ميروند، بهتر است حاشيه نرويم و اصل مطلب را د اختيارشان قرار بدهيم. «توفيق اجباري» يك شوي تكنفري گلزار بود كه طنز و نمك رضا عطاران را هم براي حاشيه امنيت داشت. زندگي خصوصي ستارهها هميشه از بخشهاي جذاب و وسوسهكننده مخاطب عام سينما بوده و بخش عمدهاي از نشريههاي عامهپسند هم دائماً به كار انتشار اين اخبار و حواشي مشغولاند. پس طبيعي بود كه نمايش زندگي فوقستاره محبوبي مثل گلزار با يك خط داستاني كمرنگ اما امتحانپس داده و چاشني كمدي كمخطاترين موضوع قابل تصور در سينماي اين سالها بود. فروش ميلياردي «توفيق اجباري» فاصله فروش فيلمهاي گلزار را با رقبايش به شكل تصاعدي زياد كرد و بار ديگر نشان داد كه كمدي رمانتيك بهترين فضاي نمايش تواناييهاي ستاره و دلايل جذابيت و محبوبيت فوقالعاده اوست؛ «توفيق اجباري» ساخته شده بود تا تماشاگر علاقمند او جنس واكنشهاي گلزار به شوخيهاي عطاران و شكل خنديدنش را به حد كفايت تماشا كند و از حضور كافي و وافي در كنار ستاره محبوبش و سرككشيدن در خانه واقعي او و تماشاي گوشههايي از زندگي خصوصياش لذت ببرد. از اين نظر ميشود گفت كه «توفيق اجباري» در تثبيت جايگاه گلزار به عنوان سوپر استار نقشي مهمتر از «آتشبس» داشته است.
حالا بعد از اقبال عمومي گسترده «توفيق اجباري» زمان مناسبي فراهم شده تا گلزار روي موج موفقيت فيلم سراغ تجربههاي متفاوتي برود كه «مجنون ليلي» شكل ناكامي از آن بود و فروش مناسبش نشان داد كه گلزار هنوز ميتواند روي استقبال بيدريغ تماشاگران حساب كند، بهشرطي كه قدمهاي بعدي را هوشمندانهتر بردارد و روي اين موج سنگين موفقيت بازيهاي تازهاي را رقم بزند.