سینمای ما - محمد طالبی: میخواهم از "بزنگاه" بنویسم اما نه مثل آنچه که تا به حال در موردش نوشته و گفته شده است.
فکر میکنم برای نوشتن از "بزنگاه" اول باید از خود عطاران شروع کرد.
عطاران را یک طنز پرداز ِ جامعه شناس میدانم.
شخصیت های او درچند فیلم سینمایی که در این سالها بازی کرده ( به طور مشخص نقشش در "هوو" و "توفیق اجباری") نقش هایی هست که هر کدام از ما در آشکارا و نهان آرزو میکنیم که ایکاش در زندگی واقعی بتوانیم این طور برخورد کنیم و این طور همه چیز را راحت بگیریم و بخندیم....
بر خلاف آنچه میگویند فکر میکنم "بزنگاه" قوی ترین کار ِ عطاران در مقام یک هنرمند (چه بازیگر ، چه کارگردان) است. قوی ترین به این معنی که او هر چه تجربه در این سالها کسب کرده و آموخته بکار برده و یک کار شُسته و رفته و تمام عیار تحویل داده ؛آنقدر که رئیس سازمان با همه فشارها ، ایستاده و دستور به ادامه پخش آن میدهد.
عطاران در بزنگاه به شوخی های دلخواهش رسیده و هر کجا که کوچک ترین فضایی داشته ، دست به اجرای آن زده است. مثلا به یاد بیاورید صحنه ای که تصمیم به ترک میگیرد و در یکی دو ثانیه جوری لحنش عوض میشود و حرف میزند که انگار یک هفته هست دیگر نمیکشد ؟!
اگر سریال ها ی عطاران را مرور کنیم میبینیم که او سریال به سریال به جامعه نزدیک تر شد و فضاهای عمومی جامعه را بیشتر و بیشتر در سریال هایش نشان داده . تا جائیکه امروز در "بزنگاه" به یک نانوایی وارد شده ، جایی که هر آدمی از هر قشر بالاخره سراغ آن میرود و همچنین فضاهای دیگری چون مراسم ختم در مسجد و خانه و الخ
اشاره ام به این منظور است که میخواهم بگویم او آرام و پیوسته سراغ جامعه آمد و امروز به خوبی جامعه را میشناسد از طراحی لباس خودش (شلوار کردی و زیر پیراهن ) و دیگر بازیگران در خانه میتوان فهمید که چقدر او به واقع سازی اعتقاد و علاقه دارد ..
در چنین شرایطی کسانی که به او و سریالش انتقاد میکنند ، میگویند که او جامعه را نمیشناسد و به ارزش ها توهین میکند ، و باعث سست شدن بنیان خانواده میشود و از این حرف های ِ مدیران دولتی ِ همیشه نگران جامعه !!
فکر میکنم بیشتر انتقادها به این دلیل است که آقایان، نگران تصویر ِ جامعه ایران هستند ؛ همان تصویری که دوست ندارند هیچ گاه سیاه باشد حتی اگر باشد..! نگرانند که این چرا اینقدر به درون خانه ها وارد شده و چقدر کامل و دقیق مناسبات یک خانواده متوسط ایرانی را میداند و میشناسد .
در سریال همه چیز سر جای خودش قرار دارد ، یعنی بازیگران به بهترین شکل ممکن انتخاب شده اند ( نمونه آن مرجانه گلچین در نقش "بهجت" و بازیگر نقش فریده) و دیالوگ های هر کدام مناسب نقش نوشته شده و به هر شخصیت به اندازه پرداخته شده ، که این باعث میشود سطح سریال از آنچه که در دیگر شبکه ها پخش میشود فراتر رود .
به موقع بودن و سرجای خود بودن تا آنجا هست که با کمی دقت میبینیم که اسم شخصیت ها بی دلیل نیست .
آدمی که معتاد هست و زنش ترکش کرده و یک بچه دارد و برای گذران عمرش آه در بساط ندارد اسمش "نادر" هست چون نمونه اش را الحمدلله اصلا در جامعه نمی بینیم.
آدمی که چلوکبابی دارد ، دستش به دهنش میرسد ، از همه تقاضای کارت بنزین میکند و هر جا که شد پول هم از دیگران میگیرد ، اسمش " توفیق" هست چون چنین آدمهایی در جامعه امروز موفق هستند.
و صابر و بهجت و حتی کمال که هر کدام دلیل خوشان را دارند.
پرداخت صحنه ها آنقدر دقیق و فکر شده است که شاید اگر کمی حواسمان پرت شود و لایه رویی را ببینیم یکی از شوخی ها و نقد های اجتماعی دلچسب و به جای فیلم را از دست بدهیم . نمونه هایش:
1- سکانس بیمارستان که بسیار شلوغ مینماید و ما حواسمان به کامران (علی صادقی ) هست اما یکهو رئیس بیمارستان (با آن گریم ِ گویا) از اتاق عمل خارج میشود که کامران را تا صندوق راهنمایی کند ( هل بدهد ) ...
2- یا صحنه پهن شدن سفره غذا در مراسم هفتم که زاویه دوربین کاملا مسیر نگاه مردم شرکت کننده در مراسم را نشان میدهد و اشاره به گرسنگی ِ جماعت حتی در مورد نزدیکان ِ مرحوم مثل غذا خوردن بهجت جلوی عکس ِ آقا جون
3- وقتی خرافات نسل قدیم را نشان میدهد که چه داستانها از گفته های فرد فوت شده میسازند
4- وقتی تنها کسی را که مستقیم و بدون اشاره به ما معتاد نشان میدهد – به جز خودش- آن پسرک ِ چاق ِ مظلوم هست که خواستگار ِ فریده هست و از قضا دکتر هم هست ...!
5- وقتی گفتگو بین زنها در مراسم عزاداری را میشناسد و نشانمان میدهد ( در مورد آرایش ِ یکی از فامیل ها ) و حتی حرف های درون مراسم را از زبان درسا میگوید ( حلوایشان سوخته و الخ )
6- وقتی آنها در بی پولی تمام هستند و آه ندارند که با ناله سودا کنند و با قرض گرفتن از دیگرا مراسم شب هفت میگیرند و به مردم ( و شاید به خودشان) غذای میدهند ...
7- وقتی در سکانس بیمارستان یک پوستر در بسیاری نماها دیده میشود با این تیتر درشت : تلخی ِ قند
8- وقتی حاضر میشوند حرف مردم را به جان بخرند اما خواستگار ِ فریده را رد نکنند که برود
9- صحنه های مربوط به کلانتری و اشاره به این جمله : "همیشه باید زور بالای سرتون باشه "
10 – و حتی صحنه های که "نادر" ِعصبانی و مشوش "درسا" ، تنها امید زندگی و بودنش را به باد کتک میگیرد ...
عطاران تنها کسی هست که میتواند با مدیری رقابت کند . عرصه طنز ِ تصویری ِ امروز ما شدیدا به این دو و خلاقیت و کارهایشان وابسته هست.
دیگرانی به جز این دو که دست به سریال سازی طنز زده اند معمولا شکست خورده اند ( شما مثال نقض دارید ؟)
در مقایسه این دو دو نکته مهم وجود دارد مدیری سریالهایش در یک فضای خاص و مشخص اتفاق می افتد . فضا ها ، رفتارها ، و اصلن لباس ها همه چیز در حد بالا قرار دارند و لوکس هستند عطاران اما پیوسته به دنبال این بوده که سریالهایش در یک فضای واقعی اتفاق بیافتد ( انگار که در دو کوچه پائین تر از محل زندگی ِ هر کدام از ما)
مدیری همیشه بهترین نقش و لوکس ترین نقش از سریالهایش را برای خودش کنار میگذارد طوری که در سریال همیشه به او بیشترین توجه و احترام بشود و اتفاقا بهترین بازی را هم معمولا خودش انجام میدهد و به خوبی از پس نقش بر می آید،
اما عطاران معمولا کثیف ترین نقش ها و رده پائین ترین ها را انتخاب میکند و بازی ِ خوب آنها را به دوست داشتنی ترین نقش ِ سریال تبدیل میکند .
مدیری همیشه یک تیم بازیگری شناخته شده از طرف مردم را انتخاب میکند و حتی همیشه یک آس برای رو کردن و شاید نجات سریالش کنار میگذارد و در این زمینه کمتر ریسک میکند و با این کار تماشاچی بالقوه جذب میکند ، اما عطاران گروهش یکی نیست و گاهی آدم ها و بازیگرهایش اولین بازی هایشان هست که انجام میدهند ( فریده و فرزانه و درسا را جایی قبلن دیده بودید ؟) که این به گمانم کمی از شیطنت او و برای به رخ کشیدن تبحرش باشد که با یک کست ِ نه چندان شناخته شده بهترین کار را ارائه میدهد ...
عطاران فوق العاده است چون به بهترین شکل ممکن مردم را به مردم نشان میدهد .
ریا کاری – دهن بینی – دودوزه بازی – حسادت – دعوا بر سر پول – دغدغه های واهی – روابط بی اساس و حتی هوس ها ...
عطاران فلسفه زندگی اش را از همان آغاز به ما نشان میدهد ... وقتی تیتراژ ِ سیاد سفید سریال شروع میشود و از آرامش یک حوض قدیمی تا سر و صدای زندگی امروز پیش میرود و در تمام این مدت صدای اطرافمان را پر رنگ به گوشمان میرساند و از ما میخواهد به احترام یکی از رفقایش ( چقدر عالی – از این بکر تر هم میشد ) برای شنیدن صدای پای روزگار ( شاید مدرنیته ) که خواهی نخواهی می گذرد ، صدای تلویزیون را بلند کنیم و بشنویم صدای ِ عبور ِ لحظه های عمر را...