Print

یک خرده با خورشید حرف زدم

سینمای ما - امیر قادری: شده‌ام مثل این دختربچه‌هایی که عروسک شکسته و عکس برگردان‌های پاره‌ را ریخته‌اند دور و برشان روی فرش و نمی‌دانند باید چه خاکی به سرشان بریزند. نشسته‌ام و همه فیلم‌ها و عکس‌های پل نیومن را ریخته‌ام دورم و این شب آخری، دل‌ام نمی‌آید که هیچ کدام‌شان را بگذارم توی دستگاه و نگاه کنم. «ای کاش زمان فرصت می‌داد». این جمله مال کجا بود؟ فیلم بود؟ آواز بود؟ قصه بود؟ از وقتی بچه‌ها خبر مرگ پل نیومن را رسانده‌اند، این جمله مدام می‌کوبد توی ذهن‌ام. درست مثل آن نگاه‌ خود نیومن در «لوک خوش دست»، وقتی در سکانس اول فیلم؛ جوری پارکومترها را خالی می‌کرد، جلوی چشم پلیس، که انگار منتظر بود بیایند بگیرندش. برای درک آزادی، او اول باید زندان را تجربه می‌کرد. بعد پلیس‌ها آمدند و او که منتظرشان بود، به‌شان لبخند زد. تصویر روی همین لبخند فیکس شد و اسم نیومن آمد روی تصویر: در «لوک خوش دست». یا وقتی باز در نخستین نمای «بوچ کسیدی و ساندنس کید»؛ صورت درجه یک‌اش در میانه‌های چهل سالگی، سوپرایمپوز می‌شد به میله‌های حفاظ بانک؛ که کم کم همراه با واضح شدن تصویر، می‌فهمیدیم نقش آن میله‌هاست روی شیشه جلوی صورت نیومن. جرج روی هیل، این طوری نشان‌مان داد که تا آخر فیلم، قرار است این صورت، بر آن میله‌ها پیروز شود. گیرم آزادی نهایی، مثل لوک خوش دست؛ با مرگ (البته حین بازی) گیرش بیاید. گفتم مرگ و یادم آمد که عصر یکی دو روز پیش بود که خبر دادند پل نیومن مرده. در شرایطی که انتظار مرگ‌اش را داشتیم. که خودش هم داشت. این اواخر از بیمارستان زده بود بیرون و گفته بود که می‌خواهد در خانه‌ی خودش منتظر مرگ بماند. خانه‌ای که لابد جوان وودوارد، همسرش در آن منتظرش بود. یکی از دیرپاترین ازدواج‌های هالیوود، که یک بار وقتی دلیل دوام ازدواج‌شان را از پل سوال کرده‌ بودند؛ جواب داده بود: «طرف‌های ما وقتی چیزی خراب می‌شود؛ دورش نمی‌اندازند. تعمیرش می‌کنند. ازدواج هم همین طور است.» درباره آن سوپرایمپوز اول «بوچ کسیدی و ساندنس کید» البته باید خدمت‌تان عرض کنم که این تمهید تصویری جرج روی هیل را وقتی دیدیم و فهمیدیم که نسخه دی وی دی خوش کیفیت فیلم رسید؛ وگرنه از روی نسخه‌های وی اچ اس قدیمی که این جور چیزها معلوم نبود. هر چند که با همین وی اچ اس‌ها بود که برای اولین بار با پل نیومن آشنا شدیم. و به نظرم اولین فیلم‌اش که دست‌ام رسید؛ «گربه‌ای روی شیروانی داغ» بود. و صحنه‌ای که نگاهی انداخت به ماشین گنده‌ای که انگار نشانه‌ای از امپراطوری پدر سلطه‌گرش بود و بعدش، نیومن یکی از آن همان پوزخندهای همیشگی را تحویل داد که: «کمپانی معظم فلان، توی گل، گیر کرده». این را البته با صدای جلیلوند می‌شنیدیم که مانده بود تا نسخه باند اصلی 5+1 فیلم‌ها برسد و دیالوگ‌های بهترین فیلم‌های استاد را اول در همان نسخه‌های دوبله قدیمی حفظ شدیم. «ای کاش زمان فرصت می‌داد». هنوز یادم نیامده. این جمله مال کجا بود؟ مال کدام فیلم؟ آواز؟ قصه؟ نیومن خودش هم در آن بازی می‌کرد؟ این را هم جلیلوند می‌گفت؟ نشسته‌ام روی فرش مثل این دختربچه‌هایی که اسباب بازی شکسته‌شان را گذاشته‌اند کنارشان و می‌دانند که دیگر هیچ چیز مثل اول‌اش نخواهد شد. هر چند که دل‌ام خوش است که هیچ بازیگر دیگری در تاریخ سینما، در فیلم‌هایش این قدر روی مفهوم بازی و بازیگری در این دنیا تاکید نکرد. از «نیش» گرفته تا بوچ و ساندنس و «بیلیاردباز» و همین «لوک خوش دست». بهترین آثار نیومن، به فیلم در فیلم‌هایی شبیه بودند که برگ برنده قهرمان‌شان این است که قدر و مرتبه بازی و بازیگری را درک می‌کند. به همین خاطر است که فکر می‌کنم بالاخره بلد شد مرگ را هم بازی دهد. لابد وقت‌اش که رسیده، با فرشته مرگ هم مدتی وقت گذرانده و وقتی هر دو با هم متوجه شده‌اند که طرف‌شان می‌داند بازی و بازیگری، اساس فهم جهان است؛ دست همدیگر را گرفته‌اند و زده‌اند به چاک. درست مثل صحنه آخر «نیش»؛ پل نیومن نقش هنری گوندورف را بازی می‌کرد که در آن زیرزمین، آرمان‌شهری ساخت پر از بازی و مسابقه و بازیگران درجه یک. و آخر فیلم که با رابرت رد فورد؛ مردند و دوباره زنده شدند و فیلم جوری تمام شد که معنایش این بود: همان جوری می‌میری که زندگی می‌کنی. آن‌ها که اهل شوخی و بازی بودند، موقع مرگ دست‌های‌شان را کوبیدند به هم و با لب خندان از جهان خداحافظی کردند و از پله‌ها رفتند بالا؛ و آدم بد فیلم آقای لونه‌گان (نسل من خاطره‌های خوبی از طرز لونه‌گان گفتن جلیلوند، از زبان نیومن، سر میز بازی همین فیلم دارد) انگار مرگ‌اش است که این دنیا را باید بگذارد و برود. و حالا فکرش را بکنید که موقع نوشتن درباره نیومن؛ باید از فعل ماضی استفاده کنیم و مراسم اسکار امسال را بگو، که همگی منتظر قسمت درگذشتگان‌اش خواهیم شد و مطمئنیم که هر سینماگری که تا آخر سال بمیرد، هر کی که باشد، باز آن اسم آخریه بخش درگذشتگان، که بیش‌تر از همه رویش تاکید می‌شود، همین پل نیومن خودمان است که دیگر در این دنیا نیست: پل نیومن (1925-2008) هر چند که همه بازی‌هایش یادمان هست؛ (بازی و نه بازیگری)، از جمله وقتی با هم‌بندهایش در زندان شرط بست که پنجاه تا تخم‌مرغ اب‌پز را بخورد. گفتند حالا چرا پنجاه تا؟ که جواب داد: «خب، این یه عدد رونده.» و البته می‌توانست همین بازی‌های بیهوده را به مراحلی برای سلوک تبدیل کند، مثلا ته همین سکانس، وقتی بعد از خوردن 50 تا تخم مرغ، دست‌هایش را باز کرد و عین مسیح افتاد روی تخت که حالا شبیه صلیب شده بود. تا بازی بعد که دوباره بلند شود و جلوی چشم‌های کاترین راس در «بوچ کسیدی و ساندنس کید»؛ همراه با آواز «قطره‌های باران که بر سرم می‌ریزند» با دوچرخه شیرین‌کاری کند؛ و متن ترانه، که این بود: «همین حالا یه خورده با خورشید صحبت کردم/به‌اش گفتم با روش‌اش برای انجام کارا، حال نمی‌کنم/ و این که گاهی وقتا وسط کار می‌گیره می‌خوابه/ و اون قطره‌های بارون که رو سرم می‌ریزن. همین طور می‌ریزن/ آخه غمایی که می‌رسن تا غصه‌دارم کنن، نمی‌تونن منو شکست‌ بدن.» فکرش را بکنید نیومن بخواهد همین ترانه برت باکاراک را لحظه آخر برای فرشته مرگ بخواند. این شانس مرگ است و بدشانسی ما. گیرم سینما باقی باشد و نیومنی که می‌کوشید رنج زندگی در این جهان را به ضرب بازی، بازی خودش و مفهوم بازی در فیلم‌هایش، قابل تحمل‌تر کند. هر چند که خودش زندگی خوبی داشت. همبازی‌اش رابرت ردفورد تعریف می‌کند: «با پل شام خوردیم، و موقع برگشتن به خانه، داشتم فکر می‌کردم: خدای من، خود پل نیومن بود. چند سال‌اش بود- چند سال‌اش است؟ شصت، شصت و یک؟ خوش تیپ که مانده. شاداب و پولدار و عاشق زن‌اش هم که هست. هر وقت دل‌اش بخواهد با ماشین‌اش مسابقه می‌دهد. هر وقت دل‌اش بخواهد فیلم بازی می‌کند. خوش‌بخت است و با بیست سالگی‌اش هیچ فرقی ندارد. وقتی رسیدم خانه، دل‌ام می‌خواست خودم را بکشم». «ای کاش زمان فرصت می‌داد.» شما یادتان نیامده؟ جایی این جمله را نشنیده‌اید؟ اصلا چه ربطی به پل نیومن دارد؟ احتمالا مسخره‌ام می‌کنید اگر برای‌تان تعریف کنم که دو تا نصفه شب پیش، تصمیم گرفتم جعبه موسیقی‌هایم را بردارم و بزنم به جاده لواسان. که یک دفعه همین جور بی‌هوا، حتی بی این که یکی از آن قطعات رگه اسکات جوپلین در فیلم «نیش» را گوش کنم؛ همین طور که باد ملایمی از شیشه‌های ماشین می‌زد داخل، انگار یاد نیومن را هم با خودش آورد. نصفه شبی دل‌ام برایش تنگ شد. و حالا گفتم که مسخره‌ام می‌کنید اگر بفهمید که دارم حساب می‌کنم آن لحظه، آن یاد، همزمان با موعد مرگ نیومن بوده یا نه. وقتی یکی از پوزخندهایش را تحویل فرشته مرگ داد و موجی، چیزی برای من هوادار، در جاده لواسان (و میلیون‌ها آدم دیگر در سراسر دنیا) فرستاد و سرحال‌‌مان آورد تا مثل صحنه آخر «نیش»، جور خوبی از این دنیا برود. در حال بازی و نه مثل دوران دردناک مرگ پدرش «در گربه روی شیروانی داغ»، سکانس زیر زمین، وقتی پدره یادش رفته بود که دارد می‌میرد و پسره یادش بود و من که مانده‌ام تنها، وسط خانه، مثل دختربچه‌ای در کنار اسباب بازی شکسته‌اش، و تازه تصمیم گرفته‌ام جای فیلم‌ها؛ پشت صحنه دی وی دی «بوچ کسیدی و ساندنس کید» را نگاه کنم؛ وقتی نیومن هفتاد ساله، از خاطرات‌اش سر آن فیلم حرف می‌زند و البته هنوز همان لبخند و همان صورت را دارد و شنگول و بازیگوش است. ضمن این که یادم آمده آن جمله‌ی: «ای کاش زمان فرصت می‌داد»؛ مال قصه درخت گلابی است و پل نیومن که انگار خیلی زودتر از شخصیت اصلی این قصه، تصمیم گرفته‌ بود سهم‌اش از جاودانگی جهان را خرج نشستن زیر درخت کهنسال و لبخند زدن بکند. و یک بار که از پل نیومن پرسیده بودند فیلم بوچ و ساندنس درباره چیست و استاد جواب داده بود: درباره سرخوشی آدم‌هایی که آن را ساخته‌اند. و باز یادم هست در یکی از صحنه‌های «بیلیارد باز» بود که به بشکه مینه سوتا گفت...


(خوانندگان عزیز؛ یادداشت دیگری به همین قلم درباره مرگ استاد در بخش روزنوشت‌‌های امیر قادری در پایین همین صفحه موجود است.)


Print
دوشنبه,8 مهر 1387 - 11:9:33