Print

روز حسرت

سینمای ما - حسین معززی‌نیا: مشکل جواد خياباني فقط اين نيست که گزارشگر بدي است، بلکه به اين دليل ما را کلافه کرده که خودش را حافظ وضع موجود و معلم اخلاق همه مردم اين سرزمين فرض کرده. يکي پيدا نمي شود به او تذکر بدهد که تنها وظيفه اش اين است که به زمين فوتبال نگاه کند و بگويد چه کسي به چه کسي پاس مي دهد و چه کسي گل مي زند و چه کسي تعويض مي شود. جواد خياباني مرا ياد ناظم هاي مدرسه مي اندازد که با هر چيز جذابي مخالف بودند مگر اينکه ابتدا آن را در لايه يي از نصيحت و تذکر و تنبيه پيچيده باشند و شيره اش را کشيده باشند تا سرانجام باقي مانده له و لورده يي از لذتش به ما برسد. خياباني مثل پدر و مادرهايي است که بچه شان را مجبور مي کنند از صبح تا شب ده جور کار مزخرف انجام دهد و حسابي زجر بکشد تا آخر شب چيزي را که از صبح دلش مي خواسته به او بدهند. خياباني درست مثل آنهاست؛ فوتبال را طوري گزارش مي کند که انگار ارفاقي به ما شده تا يک مسابقه فوتبال را دزدکي تماشا کنيم و حالا بايد حواس مان باشد که در اين شرايط، همه چيزهاي مهم تر از فوتبال را فراموش نکنيم؛ مهرباني، نجابت، دلاوري، خوبي، پاکي، صميميت، صداقت و هزار چيز ديگر که وقتي او اينقدر تکرارشان مي کند، از همه شان منزجر مي شويم. او خودش را نماينده ترويج اخلاق فرض کرده و به تريبون اعلام شعارهاي رسمي تبديل شده. حتي نمايندگي اجراي Fair Play در ايران را هم برعهده گرفته و هر دفعه که بازيکني طبق يک قانون جهاني (و معمولاً به رغم ميل باطني اش) توپ را به بيرون مي زند، به هيجان مي آيد و انگار رستم دستان و پورياي ولي جلوي چشمانش به حرکت درآمده اند، با آن لحن حيرت آور «آفرين آفرين» مي گويد. در طول بازي به بازيکنان تذکرات اخلاقي مي دهد، اشتباهات شان را متذکر مي شود، در پايان از آنها تشکر مي کند و به همه نمره انضباط مي دهد و مي گويد غيراز آن لگدي که زده شد، همه مودب بودند و همه چيز مرتب بود و اين يکي هم به خير گذشت و حالا مي توانيم با خيال راحت برويم سراغ کارهاي اصلي زندگي، اما راستش را بخواهيد فکر مي کنم جناب خياباني تنها کسي نيست که در اين مملکت به جاي اينکه کار خودش را درست انجام بدهد به فکر اصلاح اخلاق ماست. فقط او نيست که قبل از اينکه قواعد حرفه يي را که برگزيده، درست بياموزد (و به اين ترتيب اخلاقي ترين کار ممکن را انجام دهد) مي خواهد ما را متوجه وظايف مان کند. آدم هاي ديگري هم هستند که همين منش را دارند.

2- وقتي يک فيلمساز تصور کند قبل از اينکه محصول جذاب و سرگرم کننده يي براي مردم عادي تدارک ببيند، وظيفه ابلاغ پيام و اعلام موضع درباره مسائل بشري را دارد، فيلمي مي سازد مثل دعوت که اگر علاوه بر ستاره هاي فعلي، بقيه ستاره هاي دنياي سينما را هم در خود جا مي داد، نمي شد تا انتها تحملش کرد. قاعده اين است که يک فيلمساز، قبل از هر چيز خودش را داستانگوي متواضعي بداند که مي خواهد دو ساعت مردم را جذب کند تا يک تجربه متفاوت را از سر بگذرانند و بعد اگر دلشان خواست، در خلوت خودشان به معناي آن داستان هم فکر کنند و نتيجه يي براي زندگي شان بگيرند. اما وقتي به جاي تعريف يک داستان ساده در سينما، خودمان را معلم مردم فرض کنيم و به جاي داستان، برايشان «پيام» تدارک ببينيم، مخاطب به پيام مان هم توجهي نمي کند و خسته و دلزده به خانه مي رود. در يک فيلم ناشيانه و مغشوش نمي شود اندرز داد که وقتي بچه يي را به اين دنيا دعوت مي کنيم نبايد ديپورتش کنيم، چون اين عمل غيرانساني و غيراخلاقي است. وقتي حواس مان زيادي به «پيام» باشد، حتي خودمان هم يادمان مي رود موضوع فيلم مان حاملگي ناخواسته است و بنابراين اصلاً کسي در اين فيلم بچه يي را دعوت نکرده که حالا بخواهد برش گرداند. مردم در روال عادي زندگي ساده شان همه اينها را مي فهمند و منتظر نصيحت ما نيستند تا تصميم بگيرند با بچه شان چه کار کنند. ما به عنوان فيلمساز وظيفه داريم ابتدا فيلم مان را درست بسازيم. پارسال فيلمي در جهان نمايش داده شد به نام جونو که نه ستاره يي داشت و نه فيلمساز باسابقه يي آن را ساخته بود و نه ادعاي تحول دنيا را داشت، اما هر لحظه اش مي تواند آدم را قانع کند که تولد يک نوزاد اتفاق شکوهمندي است و ناجوانمردانه است مانع اين اتفاق بزرگ در جهان شويم. سازندگان جونو آدم هاي مهربان و متواضعي هستند که ابتدا فيلمسازي را ياد گرفته اند و بعد، يک داستان خوب را درست تعريف کرده اند؛ نتايج بعدي، خود به خود حاصل شده است.

3- وقتي به جاي آنکه کارمان را درست انجام دهيم به فکر اصلاح مردم باشيم، کار به جاهاي باريک تري هم مي کشد؛ قسمت هاي نهايي سريال روز حسرت را ديديد؟ نظرتان چيست؟ فکرش را هم مي کرديد که آخر و عاقبت پروژه دور و دراز معناگرايي در سينما و تلويزيون و طرح معنويت در سريال هاي ماه رمضان، مستقيم و بدون هيچ پيچ و خمي سر از دل فيلمفارسي در بياورد؟ ديديد عاقبت تلقي هاي ساده انگارانه از مفهوم گناه و معصيت که حداکثرش داشتن زن دوم و رفيق بد و اعتياد است، چطور باعث مي شود که با کله شيرجه بزنيم وسط حوض فيلمفارسي به ناب ترين شکل خودش؟ پس سهم ما اين است؟ افق مان اين بوده است؟ همه راهي که در اين سال ها طي کرديم و همه آن ادعاها درباره سينماي ديني و باقي قضايا به اين جا رسيده؟ آن صدا و سيمايي که قرار بود تبديل به دانشگاه شود، يعني اين؟ اين ديگر اسمش در جا زدن هم نيست؛ بازگشت کامل به فيلمفارسي است با همه شاخ و برگ و لوازم و شرايطش. 40 سال پيش هم فيلمسازاني در اين کشور فعاليت مي کردند و فيلم هايي مي ساختند که اخلاق و انصاف و مروت را تبليغ مي کرد. در آن فيلم ها همه آدم بدها به سزاي عمل شان مي رسيدند و شل و کور و فلج مي شدند، آدم خوب ها پاداش مي ديدند و بچه هاي سرراهي سر و سامان پيدا مي کردند. در بعضي از آن فيلم ها (مثل شب نشيني در جهنم) بهشت و جهنم را هم نشان مان مي دادند تا متنبه شويم. اين نوع اخلاق گرايي در فيلم هاي هندي، مصري و ترکي هم رايج بوده و هست. قرار بود به اينجا برسيم؟ اين همه زور زديم که به مردم بگوييم اگر کار بد بکنيد فقير و ذليل و کور و فلج مي شويد و اگر کار خوب بکنيد هم در اين دنيا وضع تان خوب مي شود و هم مي رويد بهشت؟ و اين حرف ها را هم با همان اغراق و ابتذال فيلمفارسي ها بزنيم؟ اينجا که نيم قرن پيش بوده ايم؛ پس در اين سال ها کجا مي رفتيم؟


Print
منبع خبر : اعتماد
پنجشنبه,18 مهر 1387 - 2:48:50