سینمای ما - آرمین ابراهیمی:
1- یادداشت «امیر قادری» راجع به «جواد خیابانی» در ادامه به یک نتیجه ی جالب می رسد. کاری با اشخاص ندارم. مقصودم خودِ موضوع است. این که در میانه ی این گردآب سرشار از پا در هوایی و تشویش یک منتقد یک نویسنده بر می دارد از شکل خاصی از گزارش شکایت می کند نشان می دهد که ما چندان هم در بٌن بست نمانده ایم و این دست مسائل جٌزئی و ریز برایمان اهمیت دارد. البته شخص بنده کم ترین علاقه یی به فوتبال یا هر نوع ورزش دیگری ندارم، اما این سلیقه ی خاص، این طرز برخورد، این طور جدی گرفتنِ موارد اغلب نادیده می تواند دلیل خوبی باشد بر پیشرفت سلایق جمعی ما. حالا امیر قادری نماینده ی نسل اش هست یا نیست چغدر مهم است؟ مسلما هر آدم آگاه و پی گیری که در متن جامعه زنده گی می کند و در جریان امور قدم می زند و راجع به این ها فکر می کند و قلم می زند بخشی از تصویر نسل اش خواهد بود. اما آیا کسی به این نکته ی ظریف دقت کرده که برداشت قادری از گزارش و سنجش آن تا چه حد نشانه ی اهمیت و بالا رفتن کیفیت سلیقه ی مصرف کننده و کنکاش او در این امور است؟ یعنی ما واقعا پیش از این هم آدم هایی بودیم که راجع به این قبیل جزئیات آن هم در ورطه ی مبتذلی چون ورزش –و به فوتبال به عنوان ورزشی بسیار ابلهانه و بی فایده- اهمیت بروز بدهیم؟ اگر در باقی رویدادهای اطراف مان هم به همین اندازه موشکاف و حساس باشیم و واکنش نشان بدهیم و جواب بخواهیم و دنبال نتیجه و تغییر باشیم نه تنها شبیه آدم های بهانه گیر و بی کار نیستیم بل بیشتر از سوژه ی مذکور و حضور و تنفس مان لذت خواهیم بٌرد، در عین حال مرتبا پیشرفت می کنیم و چیزهای نو می طلبیم و درجا زدن و یک جا ماندن را بر نمی تابیم.
2- پاسخ جواد خیابانی به مقاله ی «این اسم اش آدم فروشی نیست آقای ضرغامی» از آن رویدادهای بامزه بود. شاید هم «بامزه» یک مقدار لوس و زننده باشد، بیشتر «جالب» بود. این که می دیدی یک گزارشگر ساده که در میان لات و اوباش جاری در ورزشگاه ها و تخمه فروش ها و سیرابی خورها کار می کند و با عقاید و الحان و مسائل چنین قماشی سر و کار دارد می تواند اینقدر خوب بنویسد و چنین نثر دست کم رایج و نسبتا حرفه یی از خودش به جا بگذار و مثلا با استدلال و سیر درست و همه پذیری جواب ها را چک بکند و به نتیجه برسد و در انتها تازه از «برگمان» هم یاد بنماید پیش از این که بامزه باشد جالب بود. خواننده از خودش می پرسید چطور ممکن است یک گزارشگر که با محورهای زننده و پست اطلاع رسانی دنیای مبتذل فوتبال و ستاره های کودن و وحشیِ آن دست و پنجه نرم می کند و از این راه نان می خورد چنین جوابیه ی سالم و تمیزی بنویسد؟ کاری با حرفهای خیابانی ندارم که بیشتر از همان دست توجیهات رسمی اش می باشد و در امتداد ترویج همان معیارهای زیبا و احمقانه ی انسان دوستی و برادری و یک رنگی در زمین وحشی سبز و نره غول های آن است، زیرا نوشتن یک مقاله ی حرفه یی و بی غلط و یکدست و تمیز از یک نویسنده چون قادری که اغلب به تسلط اش در زمینه هایی که در آن قلم می زند و فعالیت می کند آگاهیم چیز چندان عجیبی نیست، اما، نوشتن چنین چیزی از یک گزارشگر فوتبال کمی غیر عادی به نظر نمی رسد؟ فکر می کنم داریم به شناخت بهتری می رسیم. البته منظورم این نیست که داریم هم را می شناسیم. چون این ترکیبات فریبنده می تواند دست پخت هر کس دیگری باشد، یا اصلا چرا شخص دیگر، این ترکیبات قابل فراگیری هستند و با مقداری ممارست می شود حفظ شان کرد و ارائه شان داد... منظور این ها نیست. مقصودم این بود که وقتی با چنین جو تازه یی رو به رو می شویم می بینیم که تقاضای نو بازخورد و پاسخ های نو هم به همراه خواهد داشت. یعنی اگر ما به موارد جزئی گزارش یک مسابقه چند و چون کنیم ممکن است یک نفر از پشت میزش در سیرابی فروشی بلند بشود، جلو بیاید، و بعد برای ما از «آنتونیونی» و «آنجلوپلوس» و برگمان مثال و نمونه بیاورد! این اصلا بد نیست.
3- وقتی فیلمسازی موسیقی دانی شاعری «تَه می کشد» می دانید یعنی چه؟ طبیعی است دیگر. یعنی یک خالق که با برجسته ترین کار بی ثبات و نا پا در جای موجود در هستی یعنی اندیشیدن سر و کار دارد به نقطه یی می رسد که هیچ «چیز»ی برای ارائه دادن ندارد و در آن جا اغلب می گویند که طرف «تَه کشیده» یا تمام شده است. اصلا هم اتفاق غریبی نیست و در تمام رشته هایی که به فکر کردن ختم می شوند یکسان و ساری است. دوره یی ست که خالق یا «صاحب فکر» به سرگردانی در مبناها و افق هایش دچار می شود و حالا بایست دست از کار بردارد و به تجدید و تقویت خودش بپردازد. به گروه مصرف کننده ها بپیوندد، کمی ببیند، مقداری گوش کند، اندکی بخواند، بگردد، ببوید... خٌلاصه این که سطح را بیابد و خودش را بالا بکشد و شروع کند به تولید. تولید فکر و ایده و اثر. از یک نویسنده ی اسطوره شده ی بزرگ و جهانی بگیرید تا یک منتقد مافنگی پیزوری که در یک روزنامه ی محلی قلم می زند، همه و همه نیاز به بازسازی و رویش و سکوت دارند. در روزهای اخیر از این «تَه کشیدن»ها بسیار شنیده ایم. یکی از آن ها هم پیرامون ساخته ی متأخر «ابراهیم حاتمی کیا» بوده، «دعوت». اغلب از اثر مغموم و مخروب آدمی می گویند که تَه کشیده و گم شده در مجموعه یی از پیام ها و مقاصد تکراری و خسته کننده، از فیلمی که با صف ستاره هایش نیز نمی تواند «فیلم» باشد و، خوشبختانه سوءتفاهم و کج فهمی و از این بحث ها نیست، درست می گویند. حالا چه ربطی داشت؟ آقای حاتمی کیا هیچ وقت یک خالق نبوده. هیچ وقت در این حدود نبوده که یک روزی «تَه بکشد» و به ورطه های ظریف و پیچیده ی این چنینی بیفتد. هیچ گاه یک «فیلمساز» و یک «هنرمند» نبوده و «چیزی» که «تولید» می کرده به هیچ وجه در غالب سینما و هنر و خلقت نگنجیده. این مساله در سالهای اخیر و با فروکش کردن امواج آثار پرت گذشته اش و عدم موفقیت اش در پیش بردن یا حتا تکرار آن حاد تر و روشن تر شده است. شاید حتا از «موج مٌرده». فیلمساز تکرار مقاصد را در اٌلگوهای حاضر شرم آور می دیده و به جستن روزنی نو برآمده، اما، کو آن بستری که بشود به صرف و متکی به آن «توخالی» بودن را پنهان کرد؟ شاید بتوان از آثار کم مایه و مضحکی چون «آژانس شیشه ای» -که به زعم طرفداران وی بهترین اثرش می باشد- به عنوان مواد تبلیغاتی دوره یی استفاده کرد و مثلا در غالب چنین برنامه هایی تقسیم شان کرد اما نمی توان به آن «سینما» و «هنر» چسباند و این، زمانی رو می شود که فیلمساز واقعا نمی داند چطور با پیرامون اش ارتباط برقرار کند. سینما که تنها قاب و «کلوزآپ» و «پَن» نیست –که اگر هم بود درباره اش نمی شد از آقای حاتمی کیا جانب داری کرد- سینما فرای این سطوح قابل رویت مجموعه یی ست بسیار حساس از برداشت های درونی که به شدت با هر گونه «پیام» و «هدف» ضدیت و ناهمخوانی دارد. یعنی با هر چیزی غیر از هنر، هر چیزی خارج از دایره ی زیبایی. و آیا سینمای حاتمی کیا زیباست؟ منظور نگارنده شیک بودن و نبودن نیست. منظور صورت ریش آلود یا تراشیده ی آدم ها، تصاویر خاک گرفته یا با طراوت و از این جور چیزها نیست. آیا پس از تماشای یک اثر از این آقا از این نظر ارضاء می شویم؟ یا این ها صرفا بیانیه هایی یکشبه اند که مثل یک ساندویچ وقتی به ته می رسند دیگر جز یک پلاستیک کثیف و دور ریختنی از آن ها چیزی نمی ماند؟ نکته اینجاست که از ابتدا هم چیزی وجود نداشته که ته بکشد یا نکشد. در زمانه یی که سینما در این سرزمین یک جور شوخی بوده، به دلایل گوناگون از جمله جو آشفته و درگیر، سینمای این آقا یا مرحوم «ملاقلی پور» ... و تعدادی دیگر مورد توجه واقع شد و این اسامی، همانطور که عناوینی نظیر «محمد اصفهانی» و «خشایار اعتمادی» و «ناصر عبدالهی»، در همین سیرک به چهره هایی شاخص بدل شدند. کسانی که به مرور یا ناگهانی سقوط کردند و با دیوار عدم پذیرش مخاطب تصادم نمودند. همانطور که به دلیل جو نا به سامان و محدودیت های موسیقی «پاپ» آن اسامی با یکی دو کار به صدر رفتند و بعد با گسترده گی و جریان پیدا کردن مسیرهای گوناگون به حاشیه رانده شدند و با چند کار ضعیف در بوق مرگ خویش دمیدند. «دعوت» هم یکی از آواهای همان بوق است. بوقی که با «ارتفاع پست» و «به نام پدر» و سریال درخشان این آقا «حلقه سبز» پیش پیش به ما هشدار داده بود. و حالا «دعوت» ملغمه یی ست از پریشانی مضمون و ساختار که در محیطی به شدت مبتذل کمر به قتل خودش می بندد. فیلمی که انگار در فاصله خواب ظهر و با منطق و امکانات چنین تصویری ساخته شده است. بازی های ضعیف و کاملا خارج از کنترل، کادرهای بسیار مبتذل و خنده دار، و دیگر چه؟ از نور و موسیقی و لحن هم باید گفت؟ از مجموعه یی از غلط های فنی و گاف های بچه گانه، از یک دیگ آش بدمزه یی که با هیچ ترفندی نمی شود بلعید و ندیده اش گرفت چه باید گفت؟ ... حاتمیکیا اگر همینطوری، و با همین لقب «کارگردان و نویسنده» ادامه بدهد شک نکنیم که به زودی به همان جمع اضافه خواهد شد. کسی می داند ناصر عبدالهی کجاست؟
4- نگارنده به غایت حد از این که مثل یک ماهی در اقیانوس پر جنب و جوش و شیرین حواشی شنا می نمایند خوشنود است.