Print

یا ما مستند نمی‌بینیم؛ یا این‌ها مستندهای خوبی هستند

سینمای ما - امید غیایی: جشنواره فیلم مستند ایران برگزار کننده های اینکاره ای دارد.دست اندرکارانی که کارشان را خوب بلدند و میدانند چه فیلمهایی را برای حضور در فستیوال بین المللی شان انتخاب و در مواردی از عواملش دعوت کنند.همین که امسال بهترین فیلمسازهای حالا هرچند کشورهای کوچکی مثل فنلاند به ایران آمده اند تاییدی بر این مدعاست.اما وقتی نگاه میکنید و میبینید که لیچارد لیکاک (به قول مسعودبخشی) افسانه ای هم در جمع میهمانان برنامه هستند این بار دیگر نمیشود به راحتی از کنار قضیه گذشت.چه بخواهیم چه نه جشنواره فیلم مستند ایران دارد راهش را خوب میرود.اعتباری برای خودش دست و پا کرده.همین اول کار بگذارید خسته نباشیدم را نثارشان کنم.
روز اول:
فیلمهای ریچارد لیکاک در دو روز به نمایش گذاشته شد. روز اول دو فیلم "صندلی" و "نهار فرانسوی" او برای علاقه مندان به سینمای او پخش شد.سانس چهارم سینما فسطین میزبان فیلمهایی از بخش چشم انداز سینمای مستند لهستان بود.بخشی که فیلمهای "وایدا :سرصخنه کاتین" اش به اندازه کافی وسوسه کننده بود تا دنبالش کنید.اما به غیر از این فیلم همانطورکه از نامش بر می آید معرفی شخصیت عجیب وایدا سر فیلمبرداری فیلم کاتین اش بود،شاهد دو فیلم خارق العاده دیگر هم بود."نگاه کن ساخته آ.پالنتا" و "زندگی برای زیستن ساخته م.آدامک".سوزه هر دو فیلم در مورد کودکان نابینا بود.اولی به کشف شهود دو کودک نابینا در مواجهه با حجمی شیشه ای با برآمدگیهایی می پرداخت.رنگ آبی و نارنجی موجود در فیلم در تضاد با دنیای کودکان کاربرد عجیب و غریبی پیدا کرده بود.تمهیدی که در فیلم بعدی یعنی زندگی برای زیستن هم به کار گرفته شده بود.زندگی برای زیستن وارد دنیای بچه های بیشتری می شود و آنها را در دنیای تاریک و کودکانه اشان دنبال میکند.کودکانی که در مدرسه ای شبانه روزی با مربیان دلسوز و مهربانشان زندگی میکنند و در اصل اصول و راهکارهای زندگی را می آموزند.از گِل بازی و بستن دکمه و دویدن و تاب خوردن تا کشف ابعاد کلم بروکلی و هویج و سیب زمینی و تخم مرغ.بچه ها در جائی از رویاهاشان برای آینده حرف میزنند این که یکی می خواهد راننده شود و دیگری مادر شدن را تجربه کند و آن یکی از مادر شدن میگریزد.در سکانس بعد همه خوابند و حالا دارند در خواب همان رویاها را میبینند.دنیای دور وبر آنها تمام پر از رنگ و نور بود.آبی و قرمز و نارنجی وسبز و بنفش.لباسهاشان همه رنگارنگ بود و انگار که گرمای رنگ را حس میکنند.
روز دوم:
گل سر سبد این روز نمابش سری دوم فیلمهای ریچارد لیکاک بود و فکرش را بکنید خود لیکاک با حضورش در جلسه پرسش و پاسخ ابتدا و انتهای نمایش چه شور و حالی به سالن بخشید.پیرمرد گلوله انرژی که در سن 87 سالگی هم دست از تلاش برنداشته بود.فیلمبردار ریچارد فلاهرتی در داستان لوئیزیانا و سازنده مستندهای تاثیرگذار در دنیای فیلمهای مستند.
نمائی از استراوینسکی که به موضوع معری شخصیت کاری و دروینی استراوینسکی موزیسین معروف میپرداخت،کودکان ناظرند در مورد تبعیض نژادی دهه های پیشین آمریکا و موزهای جزیره قناری که اولین فیلم او بود و صامت فیلمهائی بود که از او به نمایش گذاشته شد.در انتهای جلسه لیکاک با حوصله ای خاص پاسخ گوی سوالات حاضرین بود و هرازچندگاهی هم با شوخی ها و متلکهای به جا فضا را تازه میکرد.
قبل از این اما در چشم انداز سینمای مستند لهستان فیلمهائی از مارسل لوزینسکی نشان داده شد که به جرات خارق العاده بودند.(آیا ما فیلم مستند خوب کم می بینیم یا واقعا اینها کارشان را بلدند؟!)خود فیلمساز هم در انتها در مدت کمی سوالات حاضرین رو جواب داد.سلطان،دیدار،رویارویی،تماس،تمرینات علمی،89 میلی متری اروپا و هر چیزمیتوند اتفاق بیفتد فیلمهای این سانس بود.به غیر از پرداخت عجیب تمام فیلمها ایده فیلم آخر واقعا عالی بود.پسربچه ای 9-10 ساله که آخر معلوم شدپسر خود لوزینسکی بود به میان مردم عادی با سنهای تقریبا بالا با شغل های متفاوت می رفت و با آنا در مورد مرگ و تنهائی صحبت میکرد.اما نکته جالب اینجا بود که واقعا هیچ سناریوئی برای این فیلم نوشته نشده بود.تمام صحنه های فیلم واقعی بودند و پرسش و پاسخ پسرک با پیرمردها و پیرزنها واقعا عجیب بود.
و اما تینار.مستندی که جایزه های جشن خانه سینما را درو کرد و مهدی منیری را تبدیل به خوشحالترین فرد آنروزها کرد.تینار سوژه ی خوبی دارد.تینار یعنی "تنها".حکایت پسربچه 13-14 ساله ی گالش(چوپان هائی که در کوهها گله را چرا میدهند و تقریبا تمام مدت سال بالای کوه هستند) مازندرانی ای که تمام سال را بالای کوهی تک و تنها میماند و با سختیها و خوشی ها دست و پنجه نرم میکند و در انتها به امید آینده ای روشن پیش دایی اش فرار میکند و البته باز هم در انتها همان گالش تنهای ابتدا میشود اما با این تفاوت که حالا هم گالش است و هم روی برگشت پیش پدرش را هم ندارد.
فیلم به سه قسمت عمده تقسیم میشد.یک سوم ابتدا تمام خوشی ها و سرزندگیهای قاسم بود و گشتنها و بازیگوشی هایش در فصل بهار و تابستان.یک سوم میانی فیلم به سختی های قاسم پهلو زد و یک سوم پایانی تماما زندگی پر محنت او بود.فیلم سرشار از لحظه های ناب و به یادماندنی بود. سوالی که در طول فیلم برای من پیش آمد این بود که آیا فیلمساز حق این همه عذاب دادن و شریک کردن تماشاچی با دنیای عذاب آلود و تنهای شخصیتش را دارد.اما در انتهای فیلم جوابم را گرفتم و به این نتیجه رسیدم که فیلمساز کارش را درست انجام داده و من هم شریک لحظه های واقعی فیلم شده ام.زحمتی که مهدی منیری و گروهش در یکسال حالا کمی زیاد و کم کشیده اند به ثمر نشسته.باز هم خسته نباشید.


Print
منبع خبر : سینمای ما
جمعه,26 مهر 1387 - 6:1:35