سینمای ما - امیر قادری: «کجاس بگو/ اون که برات میمرده کو/اون که قسم میخورده که دوست داره/اما به جاش با یه قسم، هر چی که داشتی برده کو...»
نشستهام در آن سئانس جادویی پریشب فیلم «مارادونا»ی امیر کاستوریکا در جشنواره خوب و دوست داشتنی سینما حقیقت، روی پلهها و در شرایطی که از پرده دورم، پس از آن بالا میتوانم ببینم جوانهای عشق سینما را که مثل من صندلی گیر نیاوردهاند، پس تقریبا دراز کشیدهاند جلوی پرده و آمادهاند به لذت بردن از فیلمی که درباره آزادی است. گیرم شبحی از آزادی. آزادی که جذاب و شیرین است، اما هیچ بعید نیست که به فقر و خشونت ختم شود. کاستاریکا هم کاملا رها کرده خودش را، بخش تاریک ماجرا را تقریبا بیخیال شده و شور و حالی از آن چپگرایی رومانتیکی را به تماشاگرش منتقل میکند که در این سالن همه انگار تشنهاش هستند. ملت، فیدل کاسترو و ارنستو چهگوارا را میبینند و دست میزنند و هوار میکشند. من اما بیشتر به خاطر گلهای مارادونا این جا نشستهام و گرما و شور بیبدیلی که کاستاریکا با الهام از سوژه به فیلماش بخشیده و رابطه جذابی که بین فیلمساز و مارادونا برقرار شده و موسیقی متنوع و دلپذیری که بخش جداییناپذیر و موثر فیلم است.
این طوری است که ذهنام میرود به سالهای قبل. مارادونا روی پرده به انتقام نبرد بر سر جزایر مالویناس، یکی یکی انگلیسیها را دریبل میزند و من یادم میآيد که جایم این جاست و نه مثلا در دل فضایی که این دو سه هفته اخیر ایجاد شده. حس میکنم یک بار دیگر یکی از همین جوانهای یلخی توی سالنام و با هر ضربه و شوت مارادونا، با هر وجدی که از صورتاش میبارد، سرشار از انرژی میشوم. و سم همه حاشیههایی که این مدت نوشتههایم در این ستون و این مجله و آن مجله ایجاد کرده را از بدنام دور میکنم. دوباره یادم میآید که فقط یک نویسندهام که میتواند امیدوار باشد کارش در لحظاتی هر چند اندک، نوشتن و تولید کردن و ساختن باشد، و نه پاسخ دادن و پاسخ شنیدن از پدیدههایی که دربارهشان مینویسد و واکنش نشان میدهد. در فضایی زندگی میکنیم که کلمات معنایشان را از دست دادهاند. همراه خود ما از شور و صدق تهی شدهاند. حالا هر حرفی میتواند جور دیگری تعبیر شود و در هر فضایی، معنای خاص خودش را بدهد. دوست فیلمسازی که معنای مستقیم متن را بیخیال میشود تا برداشت خودش را از آن داشته باشد و گزارشگری که جوابیهای مینویسد سرشار از ارزشها لابد، و اخلاقیات تا به ما یادآوری کند که دیگر در ورزشگاههای ما بر خلاف انگلستان مثلا، خبری از اخلاق نیست. و یکی نیست بگوید پدر جان اگر این طوری است، به خاطر شکل و شیوه همین اخلاقی است که شما ترویج میکنید. و این تازه آغاز بروز واکنشهای دیگری است که کم کم دیگر ربطی به نوشتهات، به عقیدهات ندارند. آخرش متوجه میشوی آن قدر از این فضا دور شدهای که دیگر چیزی از منظور اصلیات باقی نمانده است. در چنین فضایی است که مسولان سازمانی، عوض این که متن و نقد را بخوانند و لااقل بهاش فکر کنند، تلاش میکنند تا نشان دهند در برابر چاپ شدن این قبیل اباطیل، از سوژه مورد نظرشان بیشتر حمایت خواهند کرد. انگار که بحث لج و لجبازی است. هر بحثی را به جدال تبدیل میکنیم، از هر کلمهای معنای مورد نظر خودمان را برداشت میکنیم، و خیلی راحت به همدیگر نسبت دروغ میدهیم. در چنین فضایی گاهی وقتها از خودم میپرسم چه کاری است؟ حالا دیگر هدف اصلی نوشته، آخرین چیزی است که دربارهاش بحث میشود. حاشیهها و روابط و کل کل کردنها و طعنه و کنایه زدنها، مقدم بر هر چیز دیگری شده. انگار دیگر برای کسی مهم نیست که واقعا به چی فکر میکنی...
«...تنها شدی/ باز تف سر بالا شدی/ گذاشت و رفت/ دیدی دوست نداشت و رفت/ کجاس بگو/ اون که برات میمرده و هر چی که داشتی برده کو...»
در این فضاست که حاشیه و کنایه، همه انرژیات را میگیرد. افشین قطبی که سرحال و صادق و سلامت بود، اما ظرف چند ماه زدیم و مثل خودماناش کردیم، یک بار گفت متاسف است ما ایرانیها باهوشیم؛ اما از هوشمان در راههای منفی و برای جلوگیری از پیشرفت بقیه آدمها و کارشان استفاده میکنیم. این را البته اول به خودم میگویم که حالا دارم مثل پیرمردها غر میزنم و حرص میخورم و پرت و پلا میگویم، جای این که این ستون را صرف نوشتن درباره جشنواره اخیر سینما حقیقت کنم، و خسته نباشیدی بگویم به مسئولاناش که سعی کرده بودند آثار خوبی برای نمایش جمع و جور کنند، که اغلبشان در شرایط عادی گیر نمیآيد. سر وقت و طبق برنامه و با زیرنویس خوب و روان پخش میشدند و فرصت خوبی بود برای ما تا جایی خارج از همه این بازتابها و واکنشها و حاشیهها، بنشینیم و فیلم ببینیم. آن هم در چنین فضایی که به نظرم دیگر نوشتن کم کم دارد به فعلی ناممکن تبدیل میشود. فضا این قدر پر سوء تفاهم شده که دیگر نه کسی تعریف و تحسینات را باور میکند و نه درد و انتقادت را. و نه حتی دوستان و همکارانای که انتظار داری تو را بیش از بقیه شناخته باشند. دیگر کسی متوجه نیست که اگر داری حرف دلات را صادقانه دربارهاش مینویسی، لابد دوستاش دانستهای. لابد پیش خود فکر کردهای این قدر برای رابطهتان گیرم به عنوان فیلمساز و مخاطب ارزش قائلی که قرار نباشد برای حفظاش دروغ بگویی. پس دلام میخواهد برگردم به جایی که از همان جا آمدهام. به جمعهایی مثل سالن شماره 3 سینما فلسطین دیشب و جشنواره سینما حقیقت. و لحظهای از فیلم که مارادونا آن ترانه را درباره خودش میخواند و همسرش که میان تماشاگران نشسته است. آن جا که مارادونا توپ را از بالای سر دروازهبان عبور میدهد و ملت دست میزنند. جایی که چپگرایی گیرم کور مارادونا را میبینی که مدام جنگی میان جنوب و شمال، بین آرژانتین و برزیل و بین فقیر و غنی را دامن میزند. به نظرم این دیدگاهی نیست که این روزها محتاج آنایم. اما این جا اگر منطق نیست، لااقل شور و حال صادقانهای وجود دارد که کاستوریکای فیلمساز توی هوا میزند و تماشاگر فیلماش را تهییج میکند. این جا و در این محیط امن؛ جایی که بیشباهت به کلیسای عشاق جادوگر آرژانتینی نیست، نشستهام کنار دوستانام و دیگر حداقل فعلا نمیخواهم به نوشتن در جمعی فکر کنم که انگار اگر دروغ بنویسی و بدانند که دروغ بنویسی، راحتترند. اما راستاش فکر میکنم، اگر راستاش را بگویی؛ حتی اگر اشتباه کنی، خیلی بهتر است. مثل همین مارادونا و مبارزات بیپایاناش، که یک جور عقبماندگی و بدویت در آن دیده میشود، خارج از مفهوم پیشرفت و توسعه یافتن، که چه قدر چنین پیشرفت و توسعهیافتگی را این روزها لازم داریم؛ اما با همه تماشاگران در سالن 3 سینما فلسطین باز مارادونا را در آغوش گرفتهایم؛ چون دارد حرف دلاش را میزند، چون صادق است. گیرم که اشتباه کند. گیرم که اشتباه کنم: «من تنها میخواستم آن طور که در کنه وجودم بود زندگی کنم. چرا این کار این قدر سخت بود؟» این جمله را میخواستم در نقدی برای سنتوری داریوش مهرجویی نقل کنم که در چنین فضایی نفله شد و حالا به نظرم وقتاش رسیده. وقتی کاستوریکا روی پرده از قول مارادونا نوشت: «اگر کوکائین مواد مخدر است، پس من معتادم.» و بعد نمای درشت چهره مارادونا را میدیدیم که میگفت: اگر معتاد نشده بود، چه فوتبالیستی میشد. از اینای هم که هست بهتر میشد. دیهگو آرماندو مارادونا کی کشید؟ کجا شکست؟
«...اون که یه باره اومد و آتیش به زندگیات زد و ازت برید/اون که دل ساده و تنهاتو به صلابه کشید...»
پس یک بار دیگر یادآوری کنم. این یادداشتها که نمیدانم تا کی قرار است ادامه داشته باشد، همین است که هست. نه طعنهای در آن وجود دارد، نه کنایهای و از همه مهمتر سعی میکنم تا جایی که امکان داشته باشد، نه دروغی. جایی خارج از جنگ میان شمال و جنوب، میان فقیر غنی و میان آرژانتین و برزیل. این که یاد بگیریم حرف صادقانه، گیرم اشتباه، همدیگر را تحمل کنیم، مقدم بر همه این چیزهاست.
«...یادت باشه منتظر اون که میگه دردتو میدونه نشی. حرفاشو باور نکنی.... سادهی دلدادهی من گول نخوری، دوباره دیوونه نشی...»
این ترانه دوم آلبوم تازه محسن چاووشی را از دست ندهید. یک قطعه سولو وسطاش وجود دارد که اگر فقط 30 ثانیه بیشتر طول میکشید....
amirghaderi@cinemaema.com